#گنجشکی با عجله و تمام توان به #آتش نزدیک می شد و برمی گشت ! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این #نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب #نوک خود را #پر از آب می کنم و آن را روی #آتش می ریزم ... گفتند : #حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای #ندارد گفت : ... #شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که #خداوند می پرسد : زمانی که #دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟ پاسخ میدم : #هر آنچه از من بر می آمد...
یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایمــ را دَم ِ در بگذارم تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او ... ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است نتــرس جانکم ! حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم ...
حسادت عاشقانه ام بسیار دور اندیش است خیال مردی دیگر که سر به روی شانه ی تو بگذارد ... و تو دلت غنج رود می ترسم کسی بوی تنت را بگیرد !!! نغمه های دلت را بشنود و تو خو بگیری به ماندنش چه احساس خط خطی و مبهمیست این عاشقانه های حسود من !!!!!!
از صورتت نقاشی کشیده ام همانطور که دلم می خواست باشی ... حالا چشمهایت فقط مرا می بیند و لبخند همیشگی ات لحظه های نبودنت را می پوشاند. فقط مانده ام هوس بوسیدنت را چه کنم !!!!