•– - Mαт - –
مــاســه هــا فــرامــوشکــارتــریـــن رفیقـــای راه نـــد پــا بـــه پــایــت مــی آینــــد، آنقـــدر کــه گــاهــــی سمـــاجــت در همــراهــی حـــوصلــه ات را ســـر مــی بـــرد، امــا كــافــی ســـت انـــدک بــادی بـــوزد یـــا خــرده مـــوجــی بـــرخیزد تــا بــرای همیشـــه از حـافظــه ضعیفشــان رد پـــایــت پــاک شـــود! مـــا از نســـل مــاســـه نیستیــــم از نســـل صـــدفهـــاییــــم صـــدفهــایـــی کــه بــه پــاس اقــامتــی یــک روزه تــا دنیـــا دنیــاســــت صـــدای دریـــا را بـــرای هــــر گـــوش شنـــوایـــی زمــــزمــه مــی کنــد !
•– - Mαт - –
آرامم... مثل مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند, دیگر نگران هیچ داسی نیستم...
•– - Mαт - –
به من بیاموز چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد تا من به تو بازگردم مادر! به من بیاموز چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود و رودخانه، سرچشمه و آذرخش ها، ابر و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها باز می گردد تا من به تو بازگردم مادر! پ.ن: دلم برای تو، کودکیم و خنده هایمان تنگ شده است...
•– - Mαт - –
من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست. فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد. نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق. من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد. اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن. آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت را بنواز.
•– - Mαт - –
مثل هر آدم ضعیفی که در سختیها بیشتر به یاد خدا میافتد و در بیکسی بیشتر میفهمد که خدا تنها کس هر کسی است، خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشمهای منتظرم طلوع میکند، حس میکنم، میبینم، دستهای لطیف و حمایتگرش را بر روی شانههایم لمس میکنم و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بیارج ارزانی داشته است غرق هیجان و خجالتم. دکتر علی شریعتی _ با مخاطبهای آشنا
•– - Mαт - –
تو کمی شیرین شو بحران بی فرهادی را من حل می کنم ...
•– - Mαт - –
زبان مشتركي داريم با اين همه يكديگر را نمي فهميم ما بايد مثل غارنشين ها تنها به علامت دست هاي مان اكتفا مي كرديم آن وقت شايد هيچ سوء تفاهمي ميانمان جدايي نمي انداخت...
•– - Mαт - –
حکــایتــ من و تـــو حکــایتــ آسمــان و زمینــ استــ فقـــط چیـــــزی شبیــــه رعدوبــــرق مــارا بــه هـــم می رســـاند ...
•– - Mαт - –
نوشته هایم... نوشته هایم در هیچ بازاری فروش ندارد پیرمردی دوره گرد دستهایش را برای گرفتن ستاره دراز کرده شاید او همان کسی است که نوشته هایم را میخواند
•– - Mαт - –
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود.. گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود.. گاهــــــــــی دلم برای پاكیهای كودكانه ی قلبم میگیرد.. گاهی دلم از رهگذرانی كه در این مسیـر بی انتها؛ آمدند و رفتند، خسته میشود.. گاهـــــــی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را میشكنند میگیرد.. گاهــــــــی آرزو میكنم ای كاش.. دلــــــی نبود تا تنگ شود.. تا خسته شود..تا بشكند..!
•– - Mαт - –
انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود ... .دست دلم می لرزد....!
•– - Mαт - –
هنگامی که در زندگی اوج میگیری، دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی. اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری، آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ... آری گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است ...
•– - Mαт - –
من نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم . میدانی؟!! یک صحرا گذشته است....
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 12 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 47 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 2 ماه و 3 ساعت و 52 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 19 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist