بازی با کلمات و دِل واژه ...
معشـــــوقه ای پیداکرده ام به نام روزگار این روزهـــــا سخت مرا درآغـــــوش خویش به بازی گرفـــــته است...
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
کنج اتاق، آرام نشسته ام جوانی ام چنگی به دل نمی زند مادر، برخیز، کفش هایم را پاک کن کیف و کتابم را بردار می خواهم به کودکی برگردم....
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
کـــــلافه کــه بـاشـــی . . . دلتنگ کسی هستی که نیست حوصله کسی را نداری که هست
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
درخت , دلتنگ تبر شد … وقتی پرنده ها , سیم های برق را به شاخه هایش ترجیح دادند…
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
نفسهایم بی تو، بوی خاکستر سیگار پیرمردی رامی دهد که به جوانی ازدست رفته اش می اندیشد…!!! امانه، انگاردرنبودنت پیرتر از پیرمردی شده ام که در زیرسایه ی عصایش نشسته و باخدایش حرفهادارد…
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
چشمان ِ من بی آنکه به هم بنگرند در گریستن تفاهم دارند
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
من در خیال تو تو در خیال من هیچ یک در خیال دیگری نمیگنجیم پاره ریسمانی که مارا به هم وصل میکند "عادت است " !!
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
برای رسیدن به تو بال گشودم پرواز کردم اما سقوط... تاوان با تو پریدن بود
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
چه حماقتی که می رانی ام و باز احمقانه می خواهمت ... چه غرور بی غیرتی دارم من
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
مــن، از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم ... و از تمــــام زمیــــن، یک خیابان را ... و از تمــــام تـــــو، یک دست که قفــــل شده در دست مـــــن ...
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد مثلا آغوشـــــــــــ ِ تو....
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
وقــتی همه چیز خوبه میترسم ... مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کار عـــادت کـــرده ایـــم . . .
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودی که بهار از همین پنجره میآمد و مهمان دل ما میشد مادرم پنجره را دوست نداشت... با وجودی که همین پنجره بود که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد مادرم میترسید... مادرم میترسید.. که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود یا که وقتی باران میبارد گوشه قالی ما تر بشود هر زمستان سرما روی پیشانی مادر خطی از غم میکاشت پنجره شیشه نداشت
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 14 ساعت و 32 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه