mohmmad
خــــــــــدايا خواستم بگويم تــنهايم اما... نـــــــــــگاه خندانت، مرا شــرمگين کرد چه کسي بــــــهتر از تو ... ولي عجيب دلتنگم
mohmmad
کـاش دفتـر خاطراتــم ؛ چراغ جادو بود ؛ تا هر وقت از سـرِ دلتنگی ؛ به رویش دست می کشیدم ؛ تــو از درونش با آرزوی من ؛ بیرون می آمدی
mohmmad
غمگینم همانند قماربازی که در حال نگریستن به ورق هایی ست ... که با رو کردن هیچ یک از آنها امیدی به بازگشت زندگی از دست رفته اش ندارد !!!