دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست! قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست! گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن! من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست
در توالی سکوت تو در تداوم نبودنت رد پای آشنايی از صدای تو در ميان حجم خاطرم هنوز زنده است هنوز می تپد و باورش نمی شود که نيستی که رفته ای کجا نوشته اند عشق اين چنين ميان مرز سايه هاست ؟ اين چنين پر از هجوم فاصله در تقابل ميان آب و تشنگی تقابل ميان درد و زندگی ؟ کجا نوشته اند ؟
شاعری روزی گفت : « بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ! » آن نگاه کو ؟ و کجاست ؟ پس چرا حادثه ها ناپیداست ؟ رسم عاشق کشی اش پا برجاست ؟ شاعر از قرن دگر بود٬ نبود؟ به گمانم به سرش گرد جنون ریخته بود ! بی شک از جای دگر بود که گفت : بهترین٬ عشق٬ نگاه . دوره اش٬ دوره مردانی بود ٬ کز پس تیرگی چشم سیه می مردند !!! و زنانی که به سر پولکی دامنشان ٬ مهر و وفا دوخته بود !!! در بازارچه اش معرفت و عشق و جنون ارزان بود ! زرگر پیر به هر کس که صفا داشت٬ امانت میداد ! مرگ بی یار٬ دگر آینه عبرت مردم شده بود ! کودک باغ٬ به سر مستی عشاق بد عادت شده بود ! اینک اما ٬ به چه کس باید گفت : که غریبانه ترین ناله شهر ٬ سهم آدمهایی است ٬ که به رسم دیروز ٬ زیر لب زمزمه کردند که های : « بهترین چیز٬ رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است! »
وسکوت........ زيباترين آواز در سمفونی تنهايی در اوج فرو رفتن در خويش در اعماق قله ی رهايی به هنگامی که نميبينی آشنايی که بيند تو را که برهاند تو را از قفس بغض که بپرسد: ( ( به کدامين جرم به ديار تنهايان تبعيد گشته ای؟))
آسمان قلب ها ابریست چرا باران نمی بارد؟! برگ ها زرد شاخه ها عریان قلب ها خالی عشق بی معنی مگر دوران چه دورانیست؟! هوای قلب ها ابریست روح زندگی خالیست مگر دوران چه دورانیست؟! زمستان است و هوای قلب ها ابریست چرا باران نمی بارد؟! بهار هرگز نمی آید!!!