حامد*مهدی سابق*
لب دریا رسیدم تشنه، بی تاب، ز من بی تاب تر، جان و دل آب، مرا گفت : از تلاطم ها میاسای ! كه بد دردی است جان دادن به مرداب
حامد*مهدی سابق*
خسته از تکرار تلخ روزگارم روز مرگ خویش را چشم انتظارم راه دوری مانده تا وقت رسیدن من که حتی نای جان کندن ندارم خوب می دانی برایت بد نبودم باز هم با این همه من شرمسارم خسته ای از من خداحافظ برایت دفترم را یا دگاری می گذارم بعدها آهسته می خوانی به گریه آخرین شعر مرا روی مزارم روزگاری هر چه گفتم از تو گفتم چند روزی می شود حرفی ندارم واژه ها با من سر یاری ندارند شعر هم دیگر نمی آید به کارم
حامد*مهدی سابق*
بد رسمي است. رسم زمانه اي که کسي سکوت سرشاراز فريادت را نمي شکند. دستي به اسم دوستي دستانت را نمي فشارد. در مرداب دست و پا مي زني وکسي دست نجات سويت دراز نمي کند. بايد پناه برد به کنج تنهايي ها