Peyman
تو به من خندیدی... و نمی دانستی... من به چه دلهره از باغچه همسایه... سیب را دزدیدم... باغبان از پی من تند دوید... سیب را دست تو دید... غضب آلوده به من کرد نگاه... سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ... و تو رفتی... و هنوز... سالهاست که در گوش من آرام آرام... خش خش گام تو تکرار کنان... می دهد آزارم... و من اندیشه کنان،غرق این پندارم... که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟!!!
Jangal
سلامممممممممممممممممممم (بعد از روز ها دوباره اومدم دنبالرررررررررررررررر)
♥ tannaz ♥
یادتون میاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم