طرف رو تو خیابون ماشین زده پهن شده کف آسفالت ... رفتم دستش رو بگیرم بلندش کنم از رو زمین ، میگه : قربونت تو همین حالت یه عکس ازم بگیر میخوام بزارم تو [!] بوک !!
رفتم جلو میگم : آقا چیزی لازم نداری؟ میگه : نه... میبینم صدای گریه نوزاد میآد ، میگم بچه داری؟ میگه :بله... میرم جلوتر میبینم یه مادر داره اشک میریزه ، شیرش خشک شده ، نوزاد غذا نداره ، بر می گردم و با عصبانیت میگم : چرا میگی هیچی لازم ندارم؟ میگه : پسرم روم نمیشه از شما چیزی بگیرم ، آخه شما مهمون ما هستین ، ما باید گاوی گوسفندی چیزی قربونی کنیم ، آب و شربت بدیم بهتون ... حالا این کارها رو نکرده یه چیزی هم از مهمونمون بگیریم؟ فقط تونستم رو به آسمون کنم و اشک هامو به زور مخفی کنم و تو دلم فریاد بزنم : ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا