ساعت 2 بعد از نهار دانشگاه سر كلاس بهداشت جامعه نشسته بوديم و استاد كه رئيس دانشگاه هم بود داشت چند مورد كاربردي در مورد يك مسئله اي كه يادم نمياد چي بود رو توضيح مي دادو من در حالي كه آرنجم روي ميز بود و دستم زير چونه داشتم چرت ميزدم كه يدفعه با صداي استاد چورتم پاره شدگفت: باران بيا تمام اين مواردي كه من گفتم رو اين جلو يكبار ديگه واسه بچه ها تكرار كن. منم رفتم روبه روي بچه ها ايستادم و چند مورد رو گفتم و يكي دوتاشو موندم.خيلي خونسرد برگشتم به استاد نگاه كردم گفتم دوتاشم شما بگو !ديگه استاد هم بي هيچ حرفي بقيه موارد رو گفت همچين كه حرفش تموم شد گفتم نه بابا استاد شما هم بلديااااا
استادمون موقع درس اگه ببینه بچه ها دارن صحبت میکنن با قیافه ی حق به جانب میگه : ببخشید پریدم وسط حرفتون ( خیلی تیکش لوس و خزه )یه بار بهم گفت : ببخشید میپرم وسط حرفتون...منم گفتم :استاد دیگه تکرار نشه...کلاس رفت رو هوا
یک دبستان پسرونه کوچه ی بالایی ما بود. و من هر روز با این پسر بچه های فینگیلی که با ماماناشون راهی مدرسه می شدند رو می دیدم. شاید باورتون نشه که از بین اینا یک پسر حدودا 9 ساله ی ریز نقش و شر بود که هر دفه منو می دید بهم گیر می داد: ــ امروز چه خوشگل شدی! ـ مدل موت خیلی جواده بهت نمی آد ـپس کی دیپلمتو می گیری زن من بشی؟!!!!
بازم ترم 1 بودیم، من اون موقع موهام خیلی بلند بود... مجعد... ریش بلند... اصلاً هیبتی داشتم واسه خودم.... بعد از چند هفته موهام رو کوتاه کردم( خودمم خودمو نمیشناختم دیگه) بعد تو همون چند هفته ی ابتدایی به اندازه ی کافی معرف حضور کلاس بودم... بعد که موهاو رو کوتاه کردم اولین کلاسی که داستیم تو سالن اجتماعات بود...150 نفر... با انگیزه ی کامل اومدم تو کلاس منتظر بودم بچه ها بیان بگن #واییییییییییییییییییییییییی چقد عوض شدی... در کمال نا باوری هیشکی نشناخت من رو تا وسط کلاس اومدم... داشتم خودمو فحش میدادم که چرا تنهای اومدم ای کاش با عماد و مازیار میومدم که دیگران می فهمیدن من کی ام... تو همین فکرا بودم که یه هو یکی از دخترا با قیافه ی بهت زده داشت به من نزدیک میشد و میگفت #مـــــــوهـــــــاتــــــــونــــــــو-کوتاه-کــــــــردیـــــــن؟ ( بیچاره هنک کرده بود) اول کلی ذوق کرم که خلاصه یکی شناخت منو... بعد فوری با یه قیافه شبیه ژست های #جورج-کلنی برگشتم گفتم... خانوم (فلانی)آهسته... چرا سرو صدا میکنید... سر کلاسیما...بچه ضایع شدا... الان دلم واسش می سوزه چرا این کار رو کردم
میگن بدبختیِ یه مملکت از مردمِ عوامِ... مردمی که چارتا اعتراض احساسی راهِ دیگه ای بلد نیستن... کاش مردمِ ما هم از عربهای پاپتی درس بگیرن ... کاش دهه شصتیا از خواب زمستونی در بیان... کاش... : |
این 6تا که شما میگین میدونین مثل چیه.مثل اینه که کلاس اول یه 20 بگیری بعد بری دبیرستان همش 0 بگیری .بابات بگه چرا 0 شدی بگی یادته تو ابتدایی یه 20 گرفتم؟
واقعـــــــا؟!

14 سال و 10 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 21 دقيقه قبلکلا ما جماعت پر رویی هستیم
14 سال و 10 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 20 دقيقه قبل
14 سال و 10 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 20 دقيقه قبلبه قيافه ام نمي خوره ولي اسمم تو بلك ليست دانشگاه بود
14 سال و 10 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 19 دقيقه قبلاينو همين استادي كه رئيس دانشگاه بود بعدا بهم گفت
یا استادای ما یه جور دیگه بودن یا ما ...!!
14 سال و 10 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 17 دقيقه قبل