صادقانه ترین عشق دنیا وقتی خیس از باران به خانه رسیدم. خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ پدرم باعصبانیت گفت:تنهاوقتی سرماخوردی متوجه خواهی شد! اما #مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:باران احمق!!!
دیشب مهمون داشتیم ، یه بچه ی 4-3 ساله هم داشتن! بچه که چه عرض کنم ، توله سسسسسگِ هفت ریشتری ! از کله ی سحر دارم پس لرزه هاشو جمع میکنم و هنوز تموم نشده! والا ما که بچه بودیم ، همون اول که میرفتیم جایی مامانمون میگفت "نمیدونین چه بچه ی خوب و آرومیه"!!! ما هم گیر میکردیم تو رودرواسی تا آخر مهمونی میشستیم یه گوشه گلای قالی رو میشمردیم که حرفِ ننه مون زمین نیفته ! اصلا نسلِ بامرامی بودیم ....جزغاله شدیم ...حیف
مرسیییییییییییییییییییی
14 سال و 5 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 23 دقيقه قبل



14 سال و 2 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 50 دقيقه قبلممنون بیتا جان
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 48 دقيقه قبلخیلی قشنگ بود...ممنون
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 13 ساعت و 45 دقيقه قبلقابلی نداشت.....
14 سال و 2 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبل