یکی از کرمایی که همیشه تو وجودم وول وول میکرده و ازش لذت میبردم این بوده که گوشیه دوستمو بگیرم اسم دوست دختراشو با هم عوض کنم !! امتحان کنید به نتایج جالبی میرسید ))
@aynor یه روز سر کلاس , معلم خسته بود و سرشو گذاشته بود روی میز .... یکی از بچه های کلاس اومد ازش پرسید : آقا شما دارین سر کلاس میخوابین ؟؟ معلم : نه من نمیخوابم. شاگرد : پس چکار میکنین آقا ؟؟ معلم : من داشتم با خدا حرف میزدم ... روز بعد همون پسره خسته بود و حالت خواب آلود داشت سر کلاس ... معلم : آهای پسر داری سر کلاس من میخوابی ؟؟ شاگرد : نه آقا ... من نخوابیدم ... معلم : پس داری چکار میکنی ؟؟ شاگرد : من داشتم با خدا صحبت میکردم ... معلم : و خدا چی بهت گفت ؟؟ شاگرد : خدا بهم گفت که دیروز با تو صحبت نکرده .....
سه چیز را با احتیاط بردار: قدم،قلم، قسم! سه چیز را پاک نگه دار: جسم،لباس،خیال از سه چیزکار بگیر: عقل،همت، صبر! ... از سه چیز خود را دورنگهدار: افسوس، فریاد، نفرین! سه چیز را آلوده نکن: قلب، زبان، چشم! اما سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن: خدا، مرگ و دوست.!
در جوابتون یه جمله میگم:
کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودش رو بخواب زده به هیچ وجه نمیشه !
حالا جریان شماهاست
من هرچی هم ادله متقن و اصولی بیارم
شما این عقیدته...نظرته
تغییر که نمیکنه
خوب محترمه نظرتون.
همین.
........
فاطی من باهات موافقم...
دختره موهاش مش خفن "" از دماغش دوتا سوراخ مونده فقط لباش اندازه ی پشتی مبل شده نصف بیشتر عکسای پروفایلش یا لب استخره یا با تاپ و دامن نیم وجبیه بعد خیلی جدی استاتوس گذاشته خسته ام از این مردهای شهوت پرست که فقط به جسم زن می اندیشند آخه حلوا شکری تو اون جسم تو چیزی تحت نام مغز هم پیدا میشه ؟! انتظار داری تو رو که ببینن یاد فلسفه ی سقراط بیفتن؟!
با شیخ دست در دست در اندرونی جولان می دادیم یهو دیدیم نیس! برگشتیم دیدیم زنان حرمسرا شیخ را روی دست می برند! بانگ زدیم که ای زنان حرمسرا خاک برسرتون نا سلامتی من سوگلی شیخ هستم! بیاریدش ببینم!! شیخ ندا در داد که یا خشتک بانو همانا من بین هزار زن هم که باشم تک و تنها به تو می اندیشم! زنان چو این بشنیدند سوکس! شدندی خواستند خشتک بدرانند که شئونات مانع کار آنان شد!
یه بار در عنفوان نوجوانی تو شمال کنار ساحل اومدم اسب سوار شم، از این اسب کرایه ایا ...
صاحب اسبه گفت بلدی؟ منم فک کردم مث این فیلماس دیگه! گفتم آره باباااااااا ... میخوام تند بره ها ...
خلاصه ما سوار شدیم یارو ام یه دونه محکم زد تو پَسینۀ! اسبه ... اسبه ام مث الاغ! شلیک شد! ... بعد چند ثانیه همینجوری که چهار نعل میرفت تازه داشت حس عمرمختار ! ))))) بهم دست میداد که حس کردم دارم از حالت عمودی خار
ج میشم !
هر قدمی که اسبه برمیداشت و هر تکونی که میخورد من زاویه بدنم 10 درجه به سمت افق نزدیکتر میشد!
بعد 5 ثانیه درجه م از عمرمختار به بوشوِگ! تنزل پیدا کرد و کف زمین ولو بودم! اسبه ام همینجوری می دوید دور میشد صاحبشم دنبالش ...
یارو اسبه رو گرفت آورد کلی ام سر من غر زد که چرا الکی گفتی بلدم ...
خلاصه دوباره سوار شدیم و اینبار مثل مجرمی که دارن میچرخونن و به مردم نشونش میدن )))) خود یارو دهنۀ اسبو گرفت قدم زنان با سرعت نیم متر در دقیقه! منو تو ساحل چرخوند ... منم اینبار عین بچه یتیما! دودستی محکم زینو گرفته بودم که با اون سرعت فضایی! که داشتیم حرکت میکردیم دوباره پخش زمین نشم )))
فقط خدا رحم کرد قبل اینکه بفهمم فیلم با واقعیت اینقدر فرق داره، به جای اسب، تفنگی ... چیزی به دستم نرسید !
مرسیییییییییییییییییییی
14 سال و 5 ماه و 17 روز و 1 ساعت و 49 دقيقه قبل



14 سال و 2 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 16 دقيقه قبلممنون بیتا جان
14 سال و 2 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 14 دقيقه قبلخیلی قشنگ بود...ممنون
14 سال و 2 ماه و 18 روز و 8 ساعت و 11 دقيقه قبلقابلی نداشت.....
14 سال و 2 ماه و 18 روز و 5 ساعت و 39 دقيقه قبل