یه استاد داشتیم عشق پدر و مادرش بود و معمولا چند دقیقه ی آخر کلاس از محبت به پدر و مادر حرف میزد سر امتحان بودیم که دیدم به زور 6 میشم واسه همین برداشتم یه شمع کشیدم که داره آب میشه بعد کنارش نوشتم عشقم مادر بعد یه قلب کشیدم توی قلبه نوشتم بهشت در دستان توست پدر(این جمله نمیدونم از کجا به ذهنم خطور کرد ) برگه رو دادم گفتم یا بهم 6 میده یا 10 میده قبولم میکنه، وقتی نمرم اومد داشتم شاخ در میاوردم درست بهم 20 داده بود دم استادم گرم بهم یه درس خوبم داد که بعد از دادن نمره به مادرم تو هم نگفتم!
بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!! ولی بعضی حرفارو،نه میشه گفت،نه می شه خورد! می مونه سردل! میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سكوت! میشه همون وقتایی كه خودتم نمی دونی چه مرگته
@مُشتبااا .. ميگن حج چطور بود ميگه شهر تميز ، فضا عالي ، هتل با كلاس ، يه جاي زيارتي هم داشت كه شلوغ بود ما نرفتيم !!! واقعا که از تو انتظار نداشتم #مشتبا
مرسیییییییییییییییییییی
14 سال و 5 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 27 دقيقه قبل



14 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 54 دقيقه قبلممنون بیتا جان
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 52 دقيقه قبلخیلی قشنگ بود...ممنون
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 49 دقيقه قبلقابلی نداشت.....
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 8 ساعت و 18 دقيقه قبل