.....مینا....
يك... دو.... سه.... چندين و چند ...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد من اين ستاره هاي خيالي را كه از سقف اتاقم تا بينهايت خاطرات تو جاري است .... يادش بخير وقتي بودي نيازي به شمردن ستاره ها نبود اصلا يادم نيست ستاره اي بود يا نبود هر چه بود شيرين بود حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.
.....مینا....
فقط یه ایروونی میتونه یه جمله با20 فعل بسازه: داشتم می رفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم میگه نمیخوام بیام بذار برم بگیرم بخوابمlol
.....مینا....
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
.....مینا....
آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رخت... باران را اگر می بارد برچتر آبی تو... و چون تو نماز خوانده ای، خداپرست شده ام
.....مینا....
زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.” روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!
.....مینا....
درد داره وقتی چیزی را کسر میکنی که با وجودت جمع زده ای....
.....مینا....
من مي خواهم انديشه هاي خداوند را بدانم...بقيه چيزها جزئيات هستند.
.....مینا....
خورد کردن اعصاب : وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
.....مینا....
چه دردي بيش ازين دردي كه دردم را نميدانند به چشمم خيره ميمانند نگاهم را نمي خوانند به من گفتند چرا سنگي ؟ چرا اينگونه دل تنگي ؟ من از درد و غم مي ميرم كسي دردم نمي داند
.....مینا....
بقراط به بالين مريضي رفت وبه او گفت : ما سه تن هستيم ، من ، تو و مريضي .... اگر گفته هاي مرا به كار بندي ، دوكس خواهيم بود ، *** مـــــــــــــــــن و تـــــــــــــــــــــو *** وقتي دونفر باهم باشند بيماري تنها مي ماند
.....مینا....
گاهی دلم از هرچه آدمی میگیرد گاهی دلم دو کلمه حرف عاشقانه می خواهد نه به شکل دوستت دارم و نه به شکل بی تو می میرم ساده شاید مثل: دلتنگ نباش فردا می آیم.
.....مینا....
زندگی کوتاه است قدر یک بادمجان و سر انگشت ملخ که ندارد خونی...
.....مینا....
به تنگ آمده ام... قافیه ی لحظاتم را می گویم... ردیف غصه هایم... سجع احساساتم... می توان همینجا تمام کرد... شعر دلتنگی ها را.
.....مینا....
لطفن با لبخند وارد شوید..
.....مینا....
دستم که به تو نمی رسد فقط حریف واژه ها می شوم ! گاهی هوس می کنم تمام کاغذ های سپید روی میز را از نام تو پر کنم تنگا تنگ هم،بی هیچ فاصله ای!!! از بس که خالی ام از تو .... از بس که تو را کم دارم........