میترا
دنیای من پر از دستهایست که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقاب ها . . . !
میترا
شکستن دل، به شکستن استخوان دنده میماند ؛ از بیرون همهچیز روبهراه است، اما هر نفس ، درد است که میکشی .
میترا
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد،مثل خوردن یه فنجون قهوه ی گرم توی برفه که هوارو گرم نمی کنه ولی آدمودل گرم می کنه.
میترا
تو را خودم چشم زدم بس که نوشتمت میان شعرهام بی آنکه اسفند بچرخانم میا ن واژه ها
میترا
به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود.. حسین پناهی
میترا
چشمم چپ است زبانم تلخ دستم هم کج است ... خودت بگو: به درد چیزی جز مسافر بودن می خورم ؟؟ بروم تا این چمدان بی صاحب نمانده...ا تو هم به دیگران بگو : غریبه ای بود که نشانی میخواست
میترا
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم یک بار از دیار یک بار از یاد یک بار از دل و یک بار از دست
میترا
گلم ،دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است شادروان حسین پناهی
ياد و خاطره اشعارش جاويد
14 سال و 11 ماه و 11 روز و 23 ساعت و 47 دقيقه قبل