میترا
وابستگی ها وام های کوتاه مدتی هستند با بهره های سنگین...
میترا
حموم بودم، مامانم می زنه به در میگم بــــــله ؟ می گه حمومی ؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ اینجا لندنه، صدای منو از رادیو بی بی سی می شنوی. میگه : در زدم بگم مهمونها اومدن دختراشون هم رفتن تو اتاقت داران با کامپیوترت کار میکنند ، لباس و حوله ات رو هم از پشت در برمیدارم که امشب رو لندن بمونی تا فهم درست جواب دادن رو یاد بگیری!!!!
میترا
فراموش میكنم تمام دنیای ساختگی عشقمان را .......... و دیگر دوستت نخواهم داشت.... چرا می خندی؟ باز چشمهایم ....دروغم را لو دادند؟
میترا
نمی دانم آیا اگر بال های کوچک این پرنده به پرواز هم نه! به خمیازه ای باز باشد به هفت آسمان تو یک ذره برمی خورد؟؟؟!!!
میترا
مامانم جیغ زد. بدو بدو رفتم ببینم چی شده دیدم یه سوسک تو دستشوییه. برگشتم برم دمپایی بیارم میگه میری دمپایی بیاری گفتم پـــ نه پـــ دارم میرم سوسکه راحت باشه! حالا دمپایی آوردم میگه میخوای بکشیش؟ گفتم پـــ نه پـــ میخوام بدم پاش کنه میره دستشویی پاش کثیف نشه!
میترا
صدای خروپفش کشتمون ! تکونش دادم از خواب پریده، میگه سر صدام اذیتت میکنه؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ جنس صداتو دوست دارم میخواستم بت بگم سعی کن تو اوج که میری رو تحریرات بیشتر کار کنی!
میترا
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند
میترا
اعتبار آدم ها به حضورشان نیست
به دلهره ا ی است که در هنگام نبودنشان درست میکنند
میترا
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد !
میترا
روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
میترا
کاش گاهی وقتا خدا از پشت اون ابر ها میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و داد می زد که آهای !!! ... ... ... بگیر بشین سر جات اینقدر غر نزن…. همینه که هست ! بعد یک چشمک می زد و آروم توی گوشم می گفت: همه چی درست میشه نـــگران نباش
میترا
صَـبـر كُن سـُهـرابـْــــــ ـــ ! قایقَتـْـــــ جــــا دارد ؟! .. مَـن هَـم از همـهمـــه داغ ِ زمین بیــــــزارم ..
میترا
در راه کشف حقيقت سقراط به شوکران رسيد مسيح به ميخ و صليب ما نه اشتهاي شوکران داريم نه طاقت ميخ و صليب پس بهتر است بجاي کشف حقيقت برگرديم و کشکمان را بسابيم!