میترا
این روزهایم به تظاهر می گذرد … تظاهر به بی تفاوتی تظاهر به بی خیالی به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست اما چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش” !
میترا
می خواهی قضاوتم کنی ؟ کفش هایم را بپوش راهم را قدم بزن دردهایم را بکش سال هایم را بگذران بعد قضاوت کن !!!
میترا
مدتهاست چتـــــر منطق را بر ســـــر گرفتــــــه ام! تا باران “عشـــــق” را تجربـــــه نکنم! دیگر توان مقابلـــــه با تب و لرز برایـــــم باقی نمانــــده است!!!
میترا
قلبم را عصب کشى کردم ، دیگر نه از سردى نگاهى میلرزد و نه از گرمى آغوشى میتپد !
میترا
دل من میداند تن بی ریشه ی تو... . . . میوه اش نارس بود.
میترا
به من شک نکن مرا در آغوش باور خود بزرگ کن بزرگ خواهم شد! قد خواهم کشید! میوه خواهم داد به من شک نکن ... شک تو ویرانی من است.
میترا
من از سلام متنفرم من از شروع متنفرم چون از پایان وحشت دارم .
میترا
پشت این تابستان ردپایی ز پاییز پیداست و من این احساس را که پاییز همیشه کوتاه است به وجود می پاشم... آری پاییز همیشه کوتاه است...
میترا
امام زاده جان حاجت نخواستیم ،
پولمان را بده،گرفتاریم!
میترا
دفتر شعرم را باز می کنم پر از سیاهی شده است و پر از کهنگی ابری می شوم می بارم تمام شعرهایم سپید خواهند شد..