میترا
آدم ها..... فراموش نمیکنند..... فقط دیگر ساکت میشوند.... همین!!!
میترا
چـه سـاده بـه اعـتبار دسـتـانـت زمیـن خوردم !!!
میترا
پایانی برای قصه ها نیست!! نه بره ها گرگ میشوند نه گرگ ها سیر... خسته ام از جنس قلابی ادمها.... دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زده ، حالم خوب است اما گذشته ام درد میکند...
میترا
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند ! اما…. از چشـــــم هایشان معـلـوم است که اشکــــی به بــزرگی یــک سـکــــوت ، گــــوشه چشـمـشان به کمیــــــن نشــستـه
میترا
من سردم است و تمام رنگ های گرم دنیا را زنان دیگری شال گردن بافته اند...