میترا
و پیرمرد که امروز به جای آجر دیوارها را با شعر می چید از تو می خواند: مرگ همین زندگی است که بی تو سر می کنم...
میترا
رفیق دوران مهد کودکم نه تنها ازدواج کردبلکه طلاقم گرفت. منم هنوز دارم پاندای کنگفوکار دانلود میکنم …
میترا
گفتند حکم ؟ ورق دست گرفتیم و خندیدیم ...قرار شد حکم آفتابگردان باشد تمام سرها دست خورشید بود زمین دست از ما گرفت ... دو به دو دل دادیم... آسمان ، آس ِ ... مان را برید دو به تک .. باختیم بازی روبروی چشم های تو عاقبت ندارد... !
میترا
شاگردان کلاس اول ابتدایی درباره عکس خانوادگی بحث میکردند . در عکس پسر کوچکی ، رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت ویکی از بچه ها گفت :او فرزند خوانده است ...... دختر کوچکی گفت : من درباره فرزند خواندگی همه چیز میدانم . چون خودم فرزند خوانده هستم ..... ....... یکی دیگر از بچه ها پرسید : فرزندخواندگی یعنی چه ؟ دخترک گفت : یعنی اینکه به جای شکم مادر ، در قلب مادرت رشد کنی !
میترا
روزها تند و تند سر می خورند از لابه لای ذهن کجای این روزگارم؟
میترا
غـــرور ریشه ی بسیاری از جدایی ها....
میترا
در دسترس بودنت دیگر برایم ارزش ندارد ! اکنون نه مشترک هستی ! نه مورد نظر !
میترا
حال و احوال این روزهایم قاصدکی را می ماند که دلش حتی نه به باد و نه حتی به نسیم که به یک فوت خوش است
میترا
دنیای من پر از دستهایست که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقاب ها . . . !
میترا
یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام! بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو..... من که حلالشون نمی کنم!!!!!
میترا
بس که از عشق شمــــــــــــا گفت و نشد باور تان . . . دل بیچاره ی من مـــــــــــــــرد! ولی غصه نخور . . . دل زیـــــــــــاد است ! ! فــــــــــــــــــــــــ ــــــــدای سرتان . . .
میترا
از تو احساسی موندگار است که با هر بهانه ام تازه میشود خاطراتت
میترا
چه فرقي مي كند در سيرك يا در خانه خنده ات كه تلخ باشد دلت كه خون باشد تو هم دلقكي .....!