محمد_حسینخانی
هرگز ز طرب هیچ نخیزد بنشین... در اندوهی که هرگزش پایان نیست
محمد_حسینخانی
منعَم از مِی مكن ای صوفی صافی! چه كنم گر خدا طينت ما را به مِیِ صاف سرشت؟ تو و تسبيح و مُصَلّا و رهِ زهد و صلاح ...من و ميخانه و زُنّار و رهِ دِيْر و كُنِشْت!
محمد_حسینخانی
ای دل هر دم غمی دگرگون میخور .....گردن بنه و قفای گردون میخور
محمد_حسینخانی
اتحادِ یار، با یاران خَوش است ....پایِ معنیگیر، صورت سرکش است
محمد_حسینخانی
نامبارک خندهی آن لاله بود.... کز دهانِ او، سیاهی دل نمود
محمد_حسینخانی
محتاج قصّه نيست گرت قصد جان ماست - چون رخت از آنِ توست به يغما چه حاجت است؟
محمد_حسینخانی
مِهر پاکان در میان جان، نشان ....دل مَده الّا به مِهرِ دلخوشان
محمد_حسینخانی
تا شاگردم به قطع استادترم .....تا بندهترم ز جمله آزادترم
محمد_حسینخانی
در حالو هوای نمایشگاه عکسم
محمد_حسینخانی
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ....ز پا این بند خونین برکنم نیست
محمد_حسینخانی
در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود .. فکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود
محمد_حسینخانی
یکی روبهی دید بی دست و پای. فرو ماند در لطف و صنع خدای