محمد_حسینخانی
یک همدم باوفا ندیدم جز درد..... یک مونس نامزد ندارم جز غم
محمد_حسینخانی
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد... گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
محمد_حسینخانی
اقا من برم بخوابم شب همگی بخیر....ارش جان استفاده کردیم....دمت گرم
محمد_حسینخانی
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند
محمد_حسینخانی
یک گهر بودیم همچون آفتاب ...بیگِره بودیم و صافی همچو آب ....چون به صورت آمد آن نورِ سَرَه ....شد عدد چون سایههای کُنگره
محمد_حسینخانی
یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور ....کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
محمد_حسینخانی
یکی زین سفره نانِخشک بُرد آندیگری حلوا .....قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را
محمد_حسینخانی
بازی احساسات با @ ĎД√◌○●Đ در نیمه شب دنبالر.....!!!!!!!!!!!!!
محمد_حسینخانی
تا غِلاف، اَندر بُوَد، با قیمت است ...چون بُرون شد، سوختن را آلت است
محمد_حسینخانی
ای بسی ظلمی که بینی در کَسان ...خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان.... اندر ایشان تافته هستیِّ تو از نفاق و ظلم و بدْمستیِّ تو
محمد_حسینخانی
تا کی گویی ز ما و من شرمت باد .....تا چند ز ما و من که نه ماست نه من
محمد_حسینخانی
راز درون پرده چه داند فلك؟- خموش.... ای مدعی! نزاع تو با پردهدار چيست؟