- کـــــــات #کتــی@✔کتــ☾ــے ... و #بهــرام@Bahramمحمدم بی حرکت ایستادند و به #رضــا@reza p نگاه کردند .
کتی : چرا کات دادین ؟
رضا: سوژه خز شده ... تا الانشم یه حلقه فیلم سوزوندیم ... سریع آماده شین یه سوژه دیگه رو می گیریم !
همه عوامل فیلم به سمت تدارکات روانه شدند تا ... تا ... تا در کنار کولر خنک آنجا نفسی تازه کنند !(یادم نبود ماه رمضونه !(
--- اتـــــاق تدارکـــــــات ----
حدود 28 نفر از عوامل ، در یک اتاق چهار در چهار ، دور هم جمع بودند و از فضای موجود و باد خنک کولر و گرمای وجود یکدیگر ، استفاده می بردند بسی !
ملت دنبالری ، متحدتر از همیشه ، شانه به شانه یکدیگر ، در اتاق نشسته بودند و راجع به اینکه "به نظر شما آیا چه فیلمنامه ای را بازی خواهند کرد" بحث می کردند همی زیاد خیلی !
فــریبا ، یگانه فنچِ نویسنده دنبالر ، بالای سر ملت ، پرواز را می نمود ! ... و به اینکه "به نظر شما آیا چه نقشی را در چه فیلمنامه ای بازی خواهد کرد" فکر می کرد !
صدای غرغر های رضا شنیده می شد که داشت با تهیه کننده بیچاره ، بحث می نمود و او را !!!(حذف به قرینه بیناموسی!(
رضا در قسمت تدارکات را باز کرد و وارد شد ... اما وارد نشد ! ... چون وجود موجودی به نام #فــرهاد@✘ farHad ✘ ، در جلوی در ، مانع ورود او شد !
رضا : چرا سر راه واستادی ؟
فرهاد : تو جا نیست...همینشم به زور گیرم اومده !
رضا : پس اینو بگیر بین بچه ها پخش کن ... سوژه بعدی خوابگاه اینه ... سریع بخونین که کلی عقبیم .
فرهاد فیلمنامه را از کارگردان نمود(به معنی گرفت!) و آن را برانداز کرد .
-** عنوان : ورودِ دکتر به خوابگاه ، نحوه ی برخورد با دکتر ! فکر کردی کی هستی ؟! **
بازیگران : همه هستند فقط کسی برای بازی کردن نقش #دکتر نداریم !
فرهاد اینها را بلند بلند برای ملت خواند ... ناگهان #شــادی@ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ که در بین #نــازگل @nazistarrr و آنا مچاله شده بود ، فیلمنامه را نمود(به معنای مذکور در چند خط قبل!) ... و دوباره صفحه اول را مرور کرد و گفت :
- پیش به سوی جستجوی بازیگرِ نقشِ دکتر ! ... کارآگاه #آنـــآهیتا@آناهیتا ؟ ... آنا ؟ ... آنــــــآآآآآآآآآآآآآآآآآ ؟
آنا: ها ... چی ... چی شد ... چی شده ؟
شادی : باید دست به کار شیم !
آنـا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟! ... باشه با
آنـا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟! ... باشه باشه بهرام اون ذره بین منو بده بریم به جستجوی دکتر !
----- تالار عمومي خوابگاه -----
نازگل از در وارد شد و در حالي كه برق شادي در چشمانش ديده مي شد ، روي مبل قرمز كنار پنجره لم داد .
بهرام طوري وانمود كرد كه چيزي نمي داند و پرسيد :
- #شــهرام@شَـہ ـرامـ ـ چي كارت داشت ؟!
- شهرام رفت مسافرت !
رضا كه هنوز در فكر سوژه بود ، نگاهي پرسشگر به نازگل انداخت ؛
- حالا كجا رفته ؟!
- وايسا ، تو اين همه رو نوشته !
نازگل اين را گفت ، نامه اي را از جيب ردايش در آورد و شروع به خواندن كرد ؛
>> سلام دوستان عزيز من !
خيلي رو اين مساله فكر كردم ، اولش نمي خواستم اين حقيقت رو بهتون بگم ولي ديدم بين من و شما مثل آب زلال و پاكه ! پس خودتون رو آماده كنيد ، مي دونم دوري من براتون خيلي سخته ، مگه نه ؟!
ملت : بــــــــله بلـــــــــه !
... خب راستش واقعيتش اينه كه من بايد يه مدت برم ... ساري ! تا بعد بچه ها >> !
فریبا با حالتي متفكرانه گفت :
- ايول پس مي ره ساري !
آنا با نگاهي سراسر تعجب به فریبا خيره شد ؛
- نه عزيز من ، اين ساري كه اين مي گه خارجيه مثل BaBy مي مونه ، مثل Love مي مونه و مثل Finch ...
ملت : مثل! #سید @Foroyo سخت مشغول يادداشت تمامي نكته هاست ...
مگس ها در هوا پرانده مي شوند و علافي در جو موج مي زند .
- هي بچه ها يه سوژه !
سید @سید احمد ثاراللهی با افتخار انگشتشو به سمت در تالار مي گيره ؛
- اون بچه كوچولوئه رو نمي بينين ؟! آخي ! چقدر مامانيه !
ملت به هم نگاه مي كنند ، دنبال بچه توهمي مي گردند ولي نتيجه اي نميابند ، در همين لحظات فرهاد از فرصت استفاده كرده ، با تاييد رضا ، آنا و بهرام ، شادی را با سرعت -Rex- به تختخوابش هدايت مي كند .
ناگهان يك کاربرِ تازه وارد نفس نفس زنان وارد تالار مي شود و به سمت کتی مي آيد ؛
- خاله کتی ! مي خوان اَزَمون تست روانشناسي بگيرن ، من نمي خوام اونا بفهمن كه شبا تو خواب حرف مي زنم و راه مي رم !
اين را مي گويد و از شدت هيجان و استرس تشنج كرده روي زمين مي افتد ...
مامان جون....... بله دختر گلم؟؟؟ چرا داداش و از زیر قرآن رد میکنی؟؟ آخه به سلامت بره و برگرده مگه بابا رو هم از زیر قرآن رد نکـــردی؟ واسه شادی دل همه اونایی که بـــابــــا ندارن صلوات...صلوات...صلوات بازنـــــــشر کنین لطفا
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."
انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود.پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
ابليس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عيسى(ع)به دنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگامى كه رسول خدا(ص)به دنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه ممنوع شد .
و ابليس در آن شب شيطان و ياران خود را فرياد زد(و آنها را به يارى طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور ما چه چيز تو را به هراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تا به حال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مىبينم و به طور قطع در روى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و ببينيد اين اتفاق چيست؟
حرف هايي هست براي گفتن ، که اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورندو ارزش عميق هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد .حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بيقرار آتش اند و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند اينان هماره در جستجوي مخاطب خويش اند ، اگر يافتند يافته مي شوند ودر صميم وجدان او آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش مي کشند ....
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ومن اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي که بايد قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت .
و شما اي گوش هايي که تنها گفتن هاي کلمه دار را مي شنويد پس از اين جز سکوت ، سخني نخواهم گفت .
وشما اي چشم هايي که تنها صفحات سياه را مي خوانيد، پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت .
و شما اي کساني که هر گاه حضور دارم بيش ترم، تا آن گاه که غايبم، پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد.
دکتر علی شریعتی
پس از آن که آخرین ترورش را انجام داد ؛ تصمیم گرفت بقیه ی
عمرش را با شرافت زندگی کند ، اما وقتی خواست ماسکش را
در آورد با مشکلی روبرو شد . ماسک برای همیشه به صورت اش
چسبیده بود .
- کـــــــات
!(
... باشه با
14 سال و 1 ماه و 19 روز و 29 دقيقه قبل#کتــی @✔کتــ☾ــے ... و #بهــرام @Bahramمحمدم بی حرکت ایستادند و به #رضــا @reza p نگاه کردند .
کتی : چرا کات دادین ؟
رضا: سوژه خز شده ... تا الانشم یه حلقه فیلم سوزوندیم ... سریع آماده شین یه سوژه دیگه رو می گیریم !
همه عوامل فیلم به سمت تدارکات روانه شدند تا ... تا ... تا در کنار کولر خنک آنجا نفسی تازه کنند !(یادم نبود ماه رمضونه
--- اتـــــاق تدارکـــــــات ----
حدود 28 نفر از عوامل ، در یک اتاق چهار در چهار ، دور هم جمع بودند و از فضای موجود و باد خنک کولر و گرمای وجود یکدیگر ، استفاده می بردند بسی !
ملت دنبالری ، متحدتر از همیشه ، شانه به شانه یکدیگر ، در اتاق نشسته بودند و راجع به اینکه "به نظر شما آیا چه فیلمنامه ای را بازی خواهند کرد" بحث می کردند همی زیاد خیلی !
فــریبا ، یگانه فنچِ نویسنده دنبالر ، بالای سر ملت ، پرواز را می نمود ! ... و به اینکه "به نظر شما آیا چه نقشی را در چه فیلمنامه ای بازی خواهد کرد" فکر می کرد !
صدای غرغر های رضا شنیده می شد که داشت با تهیه کننده بیچاره ، بحث می نمود و او را !!!(حذف به قرینه بیناموسی!(
رضا در قسمت تدارکات را باز کرد و وارد شد ... اما وارد نشد ! ... چون وجود موجودی به نام #فــرهاد @✘ farHad ✘ ، در جلوی در ، مانع ورود او شد !
رضا : چرا سر راه واستادی ؟
فرهاد : تو جا نیست...همینشم به زور گیرم اومده !
رضا : پس اینو بگیر بین بچه ها پخش کن ... سوژه بعدی خوابگاه اینه ... سریع بخونین که کلی عقبیم .
فرهاد فیلمنامه را از کارگردان نمود(به معنی گرفت!) و آن را برانداز کرد .
-** عنوان : ورودِ دکتر به خوابگاه ، نحوه ی برخورد با دکتر ! فکر کردی کی هستی ؟! **
بازیگران : همه هستند فقط کسی برای بازی کردن نقش #دکتر نداریم !
فرهاد اینها را بلند بلند برای ملت خواند ... ناگهان #شــادی @ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ که در بین #نــازگل @nazistarrr و آنا مچاله شده بود ، فیلمنامه را نمود(به معنای مذکور در چند خط قبل!) ... و دوباره صفحه اول را مرور کرد و گفت :
- پیش به سوی جستجوی بازیگرِ نقشِ دکتر ! ... کارآگاه #آنـــآهیتا @آناهیتا ؟ ... آنا ؟ ... آنــــــآآآآآآآآآآآآآآآآآ ؟
آنا: ها ... چی ... چی شد ... چی شده ؟
شادی : باید دست به کار شیم !
آنـا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟!
آنـا : ای خدا ... نمی زاری این یه ربع زنگ تفریحو هم بخوابم ؟!
... باشه باشه بهرام اون ذره بین منو بده بریم به جستجوی دکتر !
؟!

...
14 سال و 1 ماه و 19 روز و 28 دقيقه قبل----- تالار عمومي خوابگاه -----
نازگل از در وارد شد و در حالي كه برق شادي در چشمانش ديده مي شد ، روي مبل قرمز كنار پنجره لم داد .
بهرام طوري وانمود كرد كه چيزي نمي داند و پرسيد :
- #شــهرام @شَـہ ـرامـ ـ چي كارت داشت
- شهرام رفت مسافرت !
رضا كه هنوز در فكر سوژه بود ، نگاهي پرسشگر به نازگل انداخت ؛
- حالا كجا رفته ؟!
- وايسا ، تو اين همه رو نوشته !
نازگل اين را گفت ، نامه اي را از جيب ردايش در آورد و شروع به خواندن كرد ؛
>> سلام دوستان عزيز من !
خيلي رو اين مساله فكر كردم ، اولش نمي خواستم اين حقيقت رو بهتون بگم ولي ديدم بين من و شما مثل آب زلال و پاكه ! پس خودتون رو آماده كنيد ، مي دونم دوري من براتون خيلي سخته ، مگه نه ؟!
ملت : بــــــــله بلـــــــــه !
... خب راستش واقعيتش اينه كه من بايد يه مدت برم ... ساري ! تا بعد بچه ها >> !
فریبا با حالتي متفكرانه گفت :
- ايول پس مي ره ساري !
آنا با نگاهي سراسر تعجب به فریبا خيره شد ؛
- نه عزيز من ، اين ساري كه اين مي گه خارجيه مثل BaBy مي مونه ، مثل Love مي مونه و مثل Finch
ملت : مثل!
#سید @Foroyo سخت مشغول يادداشت تمامي نكته هاست ...
---- همان جا ! ، نيم ساعت بعد ----
!
.
!
<<< پایانِ قسمتِ اول >>> 
14 سال و 1 ماه و 19 روز و 27 دقيقه قبلمگس ها در هوا پرانده مي شوند و علافي در جو موج مي زند .
- هي بچه ها يه سوژه !
سید @سید احمد ثاراللهی با افتخار انگشتشو به سمت در تالار مي گيره ؛
- اون بچه كوچولوئه رو نمي بينين ؟! آخي ! چقدر مامانيه
ملت به هم نگاه مي كنند ، دنبال بچه توهمي مي گردند ولي نتيجه اي نميابند ، در همين لحظات فرهاد از فرصت استفاده كرده ، با تاييد رضا ، آنا و بهرام ، شادی را با سرعت -Rex- به تختخوابش هدايت مي كند
ناگهان يك کاربرِ تازه وارد نفس نفس زنان وارد تالار مي شود و به سمت کتی مي آيد ؛
- خاله کتی ! مي خوان اَزَمون تست روانشناسي بگيرن ، من نمي خوام اونا بفهمن كه شبا تو خواب حرف مي زنم و راه مي رم
اين را مي گويد و از شدت هيجان و استرس تشنج كرده روي زمين مي افتد ...