روز خوبي بود...با دستاورد هاي خوب...با دو نفر آشتي كردم...هردوشونم خانوم بودن...يكيشونم تو دنبالر بود...از لحظه ي آشتي تا الان داريم تلنگر بازي ميكنيم...لامصب خسته م نميشه
- از اين لباسا خوشت مياد؟
_آره،قشنگن و خوش رنگ و لعاب...
- برش ميداريم،هر دوش رو...
_ولي آخه قيمتش بالاست،اونم واسه دو تا بلوز مردونه كه نهايت دو ماه در سال استفاده ميشن!!!
- مباركت باشه...
و دقايقي بعد روبروي كانتر فروشگاه،صندوقدار يه فاكتور ميده دستشون كه جمع كلش رو زده نهصد و هفتاد هزار تومن و بعد از پرداخت حساب دست هم رو ميگيرن و از فروشگاه ميرن بيرون...
- ببينم تو نمي خواي اين حساب من رو بدي؟
_خب تو كه ميدوني ندارم،دستم خاليه!!!
- به من چه ربطي داره آخه؟تو يعني بعد از دو سال هنوز نمي توني دو تومن پول بدهي من رو پرداخت كني؟
_دارم وام ميگيرم و دست خودم نيست...ضامن ميخواد و سند و مدرك و دنگ و فنگ داره...
- به نظرت من بايد تاوانش رو بدم؟نهايت تا آخر ماه بهت فرصت ميدم،بعدش ديگه هرچي ديدي از چشم خودت ديدي...
و بعد از اين مجادله تلفني،نگاهي ميندازه به خودش و روزگارش و حكايت بدبختي هاش!!!
امروز ميگفت:وقتي ديدمش در اندك زماني كه فرصت داشتيم،ابراز علاقه م را نثارش كردم و از فلسفه ي دوستي و رابطه و حسي كه بين مان وجود دارد،ماجرا ها تعريف كردم و شايد در عرض ده دقيقه همه ي صفر تا صد دوستي مان را طي كرديم و رسيديم به آنجايي كه يك تاكسي دربست ما را روانه خانه خالي دوستي كرد و ...
و باز امروز مي گفت:اين روز ها كه با هم قرار ميگذاريم و مي بينمش و حرف ميزنيم و پاي تلفن از فلسفه ي تنهايي و جدايي و درك مشترك برايش ميگويم،ده دقيقه كفاف نمي دهد و صد ها ده دقيقه گذشته و هنوز نتوانسته م بفهمانمش كه راهمان يكي نيس!!! كاش جاي آن ده دقيقه و اين ده ها ده دقيقه آخر جابجا مي شد!!!
پيرمرد دونه هاي تسبيح رو يكي يكي با انگشت رد ميكرد و با هر رد شدني،يك بار صداي سوت سين از لب هايش شنيده ميشد. هر از گاهي هم كلاهش رو روي سرش جابجا ميكرد و بلند ميگفت:لعنت بر شيطون!!! استكان چايي ش رو نيم خور گذاشته بود و به ديوار خيره شده بود. زن و مرد هم كنارش ساكت و عين مجسمه آروم گرفته بودن. مرد با انگشتاش خط گليم رنگ و رو رفته زير پاش رو نقاشي ميكرد و زن هم با گوشه چادرش ور مي رفت. صداي قل قل سماور به گوش مي رسيد و بوي سيب زميني آب پز شده براي شام،توي اتاق پيچيده بود.
پيرمرد يك يا علي گفت و از جاش بلند شد. زن و مرد هم سراسيمه سرپا بلند شدن و به پير مرد نگاه مي كردن. پيرمرد از در اتاق بيرون رفت زن و مرد هم به دنبالش. پيرمرد كفش هاش رو توي راهرو مي پوشيد و زن و مرد هم در آستانه راهرو نگاهش مي كردن.
پيرمرد نگاهشون نكرد و در رو باز كرد و قبل از بيرون رفتن،با صداي بلند گفت:خيلي پاتون صبر كردم. من كه سكه ضرب نميزنم،قرض بدم به اين و اون و بعدش هي بخوام دنبالش بدوم. صبح اول وقت بيا دم حجره. سند ماشينت رو هم بيار. شايد اصل و فرع پول رو بشه از فروشش در آورد!
زن و مرد توي راهرو ايستاده بودن. سكوت كرده بودن. در نيمه باز بود. هنوز هم صداي قل قل سماور مي اومد. بوي سيب زميني هاي آب پز شده براي شام هم هنوز مي اومد،بوي سوختن شون...
بوي سوختن زن و مرد...
سوسن شریعتی میگوید: پیرامون شخصیت شریعتی نقد بسیار شده اما باید دنبال نگرانیهای شریعتی رفت و از کلیگویی در مورد او به جزئینگری بازگشت. گرفتاری امروز ما دوگانگیهاست، او میگوید: «این» یا «آن»؛ سنت یا مدرنیته یا انتخاب راه سوم چیزی است که شریعتی با آن مواجه بود و جهان امروز هم با آن درگیر است و شریعتی کسی است که مباهات میکند که یکی از آنهاست؛ یا گاه مباهات میکند به اینکه از این جنس دردهاست
سوسن شریعتی با بیان اینکه یکی از مشکلات ما مواجهه با تفکر شریعتی و شناخت ما از او است؛ ادامه میدهد: شریعتی در بین سه نسل دهه ۴۰، ۶۰ و ۸۰ با شناختهای متفاوت همراه است که هرکدام از این سه نسل یک گونه شناخت از شریعتی دارند، شناخت تدریجی است که روزی چهره شریعتی را سیاه و روزی سفید معرفی میکند و این پارادوکس یا همان قطعات یک پازل است.
این پژوهشگر علوم اجتماعی، با بیان اینکه پدرش را باید در کلیات دید نه جزئیات میافزاید: او معتقد به کار فرهنگی بود، معتقد به آزادی و عدالت اجتماعی، متفکری که رویکرد به ایدئولوژی داشت. معتقد بود شرق و غرب را نمیتوان کنار هم نشاند که باید آنها را آشتی داد
چه احساس قشنگیست که در خلوت خود... یاد یک #خوب تو را غرق تمنا سازد...بهرام جان بابت تبریک زیبات ممنون... آزویم همه اجابت آرزوهایت و دیدن #پرواز تو در فرداهاست... و اینکه همیشه بخندی... با اینکه خودم گلم ولی گل از طرف گل ...