یکی از نشونه های آدمهای مومن برای من آرامشه. اونم نه آرامش ساختگی یا تظاهر به آروم بودن،واقعا آرامشی که وقتی حتی به فرد نگاه میکنی بهت تزریق میشه. دیدید پدربزرگها و مادر بزرگها رو که سنی ازشون گذشته،وقتی میری خونه شون چه آرامشی حکمفرماست؟ آدم حس میکنه از بین طوفان مشکلات کاری و درسی و اتوبانهای بزرگ پر از ترافیک رسیده به یه خونه آروم که توش سماور قُل قُل میکنه و مادربزرگی که پای سجاده هست و هیچی نگفته تو اون محیط،انگار آروم میشی خودت.
اذان میگن... همیشه یه حس خوبی داشتم موقع اذان ِ مغرب... مخصوصا اگه جمعه هم می بود که دیگه بهتر... فکر ِ اینکه جمعه تموم میشه خوشحالم میکرد... کلا از بچگی ها.. حالا اذان ِ امروز مصادف شده با همون اسب ِ تروا و بوی رفتن : دی خنده داره توی نگاه ِ اول...
خداوند بی نهایت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك می شود
وبه قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو كارگشا
یتیمان را پدر می شود و مادر
ناامیدان را امید می شود
گملشتگان را راه می شود
در تاریكی ماندگان را نور می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود و همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از هر ناجوانمردی ، ناراستی و نامردی
چنین كنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه ای خوراك و تكه ای نان می نشیند
در دكان شما كفه های ترازوهایتان را میزان می كند
در كوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
" شهر شهرِ فرنگه، از همه رنگه، بیا و تماشا کن! "، شهرفرنگ ShahreFarang نام یک مجله فرهنگی است که به ارائه مطالب و عکس های جالبی از ایران قدیم پرداخته و به معرفی آن بخش از فرهنگ ایران زمین که کمتر دیده شده و از یادها رفته، می پردازد.
آنقدر باید بدویم تا وقتی #امام-زمان (روحی فداک) آمدند، سرمان را بالا بگیریم و بگوییم: آقا بیشتر از این جان نداشتیم ... (از حاج عبداله ضابط) . . . آهــ از پریشانی چشم های تو ... آهــ از دردهایی که به سینه ات میریزد... آهــ مـَـرد...
اینجا بدون من داستان خانواده ای است که یکی از فرزندان آن (دخترک) کمی دچار معلولیت شده؛ از ناحیه پا. پدر خانواده به علت اعتیاد به مواد مخدر فوت کرده. اما فیلم تا چهل دقیقه ابتدا مشخص نمی کند که داستان بر محور چه کسی می چرخد؛ چون تا چهل دقیقه پس از شروع فیلم هیچ بحرانی شکل نمی گیرد و فیلم سراسر مقدمه است و یک مقدمه فوق العاده طولانی. در این چهل دقیقه اول، فیلم ظاهراً به جزئیات می پردازد که در اصل نمی پردازد؛ این جزئیات هیچ کمکی به شناخت محیط یا تکمیل شخصیت نمی کند بلکه فقط نگاتیو را مصرف می کند.
قصه در حالی شروع می شود که پسر در اتوبوس، مادر در محل کار، و دخترک (مراد از دخترک در این فیلم به معنای دختر کوتاه و بی ارزش است) مشغول شستن حیوانات شیشه ای اش می باشد و بس؛ که در هر جای فیلم که رقم می خورد دخترک کاری جز این بلد نیست. و سپس عنوان بندی که در جای خودش بحث خواهد شد.
این که در چند دقیقه ابتدای فیلم تیپ هایی از آدم ها را به مخاطب می شناساند از حسن کار است و فقط همین. اما روح حاکم بر شخصیت های فیلم فراوان ابتر است که به مخاطب به زورِ شیک بودن فضا خورانده می شود. این روح حاکم بر داستان آنقدر کوتاه قد، به درد نخور و حتی سست قامت می باشند که به نظر نگارنده با هیچ کدام حتی مادر داستان که کمی استوار تر از بقیه است که آن هم در آخر تنزل پیدا می کند. نمی توانیم خودمان را در جای یکی از شخصیت ها قرار دهیم و با روحیه ای فراتر و پُر قوه تر از گذشته از سینما خارج شویم و روحمان ترمیم شود و در نهایت پیشنهاد کارگردان و شخصیت های فیلم را در زندگی مان به فعل تبدیل کنیم.
آیا مگر در هر جامعه از این دسته آدم ها یافت نمی شود که ما بتوانیم از آنها فیلم تهیه کنیم؟ باید پاسخ داد که فراوان از این دسته آدم هایی که متزلزل، سست قامت، بدون نظریه و اندیشه جدید، با نشانی از یأس، نا امیدی و تباهی در زندگی شان وجود دارد زندگی می کنند. اما شما به عنوان مخاطب به کدام یک از کلمه های فوق علاقه مند هستید و در جستجوی آن هستید؟ کدام یک القاب فوق باعث پیشرفت است؟ کدام یک از نشانه های فوق، نشان افتخار است؟
اساساً سینما به مخاطب می آموزد، یا مخاطب به سینما؟ مخاطب که در این فیلم فراوان قوی تر از شخصیت های داستان است.
داستان فیلم اینجا بدون من در اغلب موقعیت های گوناگون، منطق روایی ندارد. سکانس داخلی منزل که مادر یلدا، یلدا را با رضا تنها می گذارد و به دنبال درست کردن غذا می رود را به خاطر بیاورید. رضا برای اولین بار است که با یلدا آشنا و هم صحبت شده است. چطور می شود برای اولین بار، و تا اینجا که مخاطب هنوز از یلدا و رضا چیزهایی به درد نخور و یا اصولی یا حتی کاری از او ندیده، هنوز مهربانی از آنها ندیده و هنوز تفکرش را نشناخته و بینشی از دخترک شنیده نشده یا دیده نشده اینطور با او حرف بزند؟! به جمله ای که رضا به دخترک می گوید توجه کنید: «آدم باید خیلی شانس بیاره تا با دختری مثل تو ازدواج کنه.»
آدم؟ شانس؟ تو؟ ازدواج؟ همه کلمات مبهم و سفارشی اند. رضا که از یلدا چیزی نمی داند... می داند؟!
امـــا به حقیقـت مخــاطب از یلــدا چه چیزی دیده که حالا بپذیرد رضا بخواهد با او ازدواج کند؟ واقعاً ازدواج اینطور شکل می گیرد؟!
آیا در این رابطه اصولی نباید دید؟ آیا یلــدا بر مشکل های خودش فایق آمده؟ آیا یلــدا از این که حرف بزند در جمعی نمی ترسد، خجالت نمی کشد؟ آیا یلدا از این که فقط بلد است هر روز یا هر ساعت حیوان های شیشه ای بی معنی اش را فقط شستشو دهد کار دیگری بلد هست؟ آیا یلــدا فقط یک عشق می خواهد؟ عشقی که فقط با صدا شکل می گیرد؟ بشر فقط با صدا عاشق شود؟ پس وجود خود رضا اینجا چیست؟
اساساً این یک رسانه است که از پس سینما بیرون می زند و دارد فرهنگ را می گوید و فرهنگ را می سازد. پس باید اینجوری پیشنهاد داد؟
این گونه فیلم ها زمان خودشان را از دست داده اند و در زمان خیلی پیش به عنوان «فیلمفارسی» از آنها یاد می شد. ازدواج یا معلولیت را نمی گویم بلکه فرهنگی که حاکم بر این دسته فیلم ها هست را مَد نظر دارم. یک «فیلمفارسی» با نماهای شیکِ بی فایده.
آیـــا یلــدا به خود تا اکنون گفته است که درست است پای من مشکل دارد، امــا من نیــازی به حرف دیگران ندارم و خودم هستم که به دیگران هم اضافه می کنم.
در اواسط فیلم مخاطب متوجه می شود که پدر خانواده اعتیاد داشته و مادر در هراسان است که نکند از فضل پدر، پسر را حاصل. سراسر داستان به جای این که روح حاکم بر فضا روحی باشد که در دل آنها شخصیت هایی بلند قامت، استــوار، خود محور بیرون بیاید؛ نه سراسر شخصیت های قد کوتاه و لاغر.
اساساً مخـــاطب تمایل دارد داستانی که می بیند از خودش بلندتر باشد؛ داستان به او اضــافه کند نه این که مخاطب به داستان وام دهد. در رابطه ای که بین مخاطب و فیلم در مورد اینجا بدون من شکل می گیرد اساساً مخاطب به فیلم وام می دهد نه فیلم به مخاطب؛ کافی است شخصیت ها را در ذهن مجسم کنیم. یلــدا فقط بلد است گل چینی بشویید؛ نه این که حتی درست کند؛ چون ما بیشتر دیده ایم که او را شستشو می دهد که احتمالاً او دچار مرضی به نام وسواس شده است؛ چون این کار برای یک دختر 25-26 ساله مناسب نیست. برای کودک مناسب است نه فردی که عاشق می شود و در وقت ازدواج است.
یلــدا نمی تواند در جمعی باشد، حتی حرف دل اش را بزند؛ از این رو بیکار، منفعل، و غمگین است. یلدا روحیه خوبی ندارد، پس چرا بابد نقش اول این داستان بی روحیه و منفعل باشد؟ پس تماشاگر با کدامین شخصیت مخاطب زیست کند؟
مادر خانه کمی محکم تر است تا جایی که در اواخر داستان فیلم پیشنهاد قبلی پسرش را که باز کردن شیر گاز است مطرح می کند. خب مگر این آدم ها ما به ازای بیرونی ندارنند؟ البته که دارند؛ اما چرا کارگردان ها به دنبال انسان هایی هستند که حتی خودشان هم در کار خودشان درمانده هستند؟ حالا می خواهند به دیگران هم آموزش دهند! مگر نمی شود در اســارت بود اما عزت نگه داشت؟ می شود.
اساسا فیــلم بر پــایه چیزی که از آن به عنوان «فقدان تــوکل» یاد می کنم بنا نهاده شـده اسـت. چراکه در هیچ کجای فیــلم آدم ها فراتر از خودشان نمی روند و دارای روح کوچک در بـدنی بزرگ هستند و این نه حسنی برای بدن و نه برای روح است.
آدم هایی که از سطح خودشان پرواز نمی کند، چه انتظاری است که سطح دیگران را به پرواز در آورند؟ اگــر مخاطب با شخصیت های این فیلم فقط اندکی احساس همذات پنداری می کنند فقط به خاطر شیک بودن فضاها است. اساساً آدم ها پشت این سینمای شیک پنهــان می شوند و سپس حرف های نامطلوب را می گویند. آیا اصلاً جایی برای توکل در فیلــم هست؟
آری، زمانی که انســان از خودِ خودشان خارج می شوند و تمــسک پیدا می کند به خارج از حیطه خودشان، توکل پیدا می کنند. این مسئله ربطی هم به ایرانی بودن یا غیر ایرانی بودن ندارد. اما حــالا که فیلمــساز ایرانی است، چرا «تــوکل» در شخصیت های فیلم ندارد؟ چون اساس داستان به هم می ریزد؟ یعنی اصالــت داستان نسبت به روح «تــوکل» ارجح است؟!
لحظه ای را که مادر پیشنهاد قبلی پسرش را مجدد گوشــزدِمخاطب می کند یاد آورید. مادر به پسر می گوید که شیر گاز را جدی گفتی؟ در این لحظه که اصـل نیاز و تــوکل به غــیر از خود است چه نامفهوم و چه منحرف مطرح می کند؛ انگــار فیلمسازانِ ما؛ خــدا را گاهی فراموش می کنند که در کارها باشد.
خارج از از بحث شخصیت و دوربین و فضاها و چیزهایی که به نظر نگارنده زمــانی که روح حاکــم بر داســـــتان، روحی است عذاب آور، دیگر مهم نیست که دوربین و فضا ها چگونه چیده شده اند؛ حتی اگر جای دوربین هم به درستی انتخاب شود اما تفکر مشکل داشته باشد؛ با درست چیدن فضا ها و نماها، تفکر تغییر پیدا نمی کند.
آفاطمه معتمدآریا و نگار جواهریان در فیلم اینجا بدون منیــا مخاطب مهم نیست؟ اصل با مخاطب است؛ اما مگر بنده مخاطب این سینما نیستم؟ هیچ گاه هدف وسیله را توجیه نمی کند. هدف جلب مخاطب است؛ اما با چه فُرمی و با چه محتوایی؟ از نظر سینمایی داستان در حدود چهل دقیقه مقدمه می گوید و بعد از چهل دقیقه تازه حرکت داستان آغاز می شود. داستان در اصل از آنجایی شروع می شود که رضا به عنوان خواستگار (که خودش نمی داند) به خانه یلدا دعوت شده و سپس شروع به بحــران می کند. اساساً داستان از دقیقه چهل به بعد وارد بحران می شود. داستــان صرفاً روایت می کند و زاویه دیدی در آن وجود ندارد.
زمانی که رضا عکس نامزد خودش را به یــلدا نشان می دهد یلــدا به درون اتاق اش می رود و رضــا که نه خجالتی است و نه ترسو، اما می رود؛ با کدام منطق داستانی؟! یک رفتن سفارشـــی. اگر رضا خجالتی بود و اهل عقل نبود، این کارش معنا پیدا می کند؛ اما زمانی که رضا خارج می شود، یلــدا می آید بیرون از اتاق اش و به مادرش بــا حال و هوای نامناسب می گوید: «رضا می خواد عروسی کنه من عکس نامزدش رو دیدم. رضا می خواد با اون به هم بزنه!» خب این که جای ناراحتی و عصبی شدن ندارد.
رضــا توضیح می دهد و شما قانع می شوید یا نمی شوید و احیاناً ازدواج می کنید. این که داستان را پیچ در پیچ کنید تا به بحــران برسد که داستان منطقی پیدا نمی کند. داستان نیازی به شخصیت دارد تا شرایــط را عوض کند؛ نه اینکه تغییر شرایط سفارش نویسنده باشد. یلدا مجنون می شود و غذا نمی خورد و حرف نمی زند؛ خوب برای چی؟ برای این که رضا می خواهد از نامزدش جدا شود و با او ازدواج کند؟!
اما وقتی رضا را در کوچه می بینیم؛ خلاف این داستان های کاذب را می شنویم. رضا وقتی به احســان می گوید که «اون روز من ترسیدم برای یلدا خانم ماجرا رو تعریف کنم.» اینجا پارادوکس رخ می دهد. پس یلدا وقتی اینجوری می شود که اصلاً ماجرا را نمی دانسته؟!
بامزه ترین حالت داستان انتهای آن است که انگار در خیال احســان می گذرد؛ امــا چه خیالی؟ خیــال که سراسر جالب و آرمانی است. آرمانی بودن خیــال؛ اصل خیال است. پس چرا یلــدا هنوز کامل خوب نشده؟ شده؟ و اگر خیال نیست، پس چرا یلــدا از گذشته خود خیلی بهتر شده؟ مگر صدای عشق که در نوار کاست موجود است می شنود، چه کار می کند با دلش؟ اصلاً چه کار می کند با دل بشر؟
این عشق مصنوعی است نه حقیقی. این یک سکانس بیخودی و مصنوعی است. اگر خیال نیست چرا تصویر اسلوموشن است؟و اگر هست چه خیال ناقصی و باطلی که آدم هایی به جاهایی می رسند که از خود هیچ ندارند و در هیچ کاری قوی نیستند و سراسر از خود سستی نشان می دهند. اساساً انسان ها در خیالشان آن هم خیال سالم و زنده زندگی و فکر می کنند نه خیال ناقص.
وای وای بــر آن هایی که سست قدم هستند و وای بر انســان هایی که بر سر هیچ خود را باخته و هیچ تفکری و نظری ندارنند.
در آخــــر اینجا بدون من فیلمِ بدی است؛ از نظر موضوع که سینمای ایران و سینمای جهان نیازی به اینگونه عشق های پوچ و آدم های دست چندم ندارد و حرفی جدی برای گفتن ندارد. برخی افراد بسیار می گردنند تا آدم هایی برای فیلمشان انتخاب کنند که عقب مانده فکری، بیکار، بی فکر، فاقد مسئولیت، معتاد، آواره و سر گردان، بی اصول و عدم اعتماد به نفس و تباه شده را جلوی دوربین می برنند. نمی دانم این کارشان چه افتخاری برای آنها به ارمغان خواهد آورد! «خداوندا بگـــذار تا ما به شما تــوکل و تمسک جوییم.»
اینجا بدون من به عنوان سومین اثر سینمایی بهرام توکلی اثری پخته تر و قابل تأمل تر از فیلم های قبلی او یعنی پابرهنه در بهشت و پرسه در مه است. هر چند که دو اثر قبلی این کارگردان جوان سینمای ایران نیز فیلم هایی قابل تأمل با ساختار و مضمونی قوی و فاقد ساده اندیشی در مضمون و ایرادات ساختاری بودند، اما اینجا بدون من حاصل جمیع تجربه های قبلی این فیلم ساز به شمار می رود که نتیجه آن فیلمی شده که ساختاری قوی دارد، با مخاطب خود ارتباط تنگاتنگی را برقرار می کند، مخاطب را راضی نگه می دارد و همچنین بر خلاف اغلب فیلم ها هم مخاطب خاص و هم مخاطب عام را مجذوب خود می کند. به طوری که کمتر کسی است که بعد از تماشای این فیلم نتوانسته باشد با آن ارتباط برقرار کند یا مجذوب اش نشده باشد.
بهرام توکلی برای ساخت سومین فیلم سینمایی اش به سراغ یکی از معروف ترین نمایشنامه های تنسی ویلیامز نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم رفته و داستان فیلم جدیدش را با اقتباسی از روی نمایشنامه فناناپذیر باغ وحش شیشه ای نوشته است. تنسی ویلیامز نمایشنامه نویسی است که آثارش برگرفته از حقیقت است. او در نمایشنامه نویسی تعهد ویژه ای نسبت به رئالیسم دارد که همین نکته یکی از دلائل محبوبیت و شهرت اوست.
در اینجا بدون من توکلی لحن باغ وحش شیشه ای ویلیامز را که تلفیقی از رئالیسم و دیدگاه های روانشناسانه است را به درستی درک کرده و به این برداشت متعهد مانده است. بدون اغراق توکلی به ارزش های این نمایشنامه معروف افزوده است و مانند برخی دیگر از کارگردانان که از فیلم یا کتاب و یا نمایشنامه ای برداشت های اقتباسی می کنند نه تنها باعث تنزل آن اثر اولیه نشده است بلکه باعث تحسین بیشتر مخاطبان نسبت به اثر اولیه گشته است.
در باغ وحش شیشه ای یأس، ناامیدی، و تباهی درونمایه ای اساسی است. لورا شخصیت اصلی این نمایشنامه اعتماد به نفس خود را از دست داده و تبدیل به انسانی منزوی و گوشه گیر شده. او تنها با قوه تخیل خود زندگی می کند. لورا خود را در باغ وحشی می بیند که در واقعیت وجود ندارد. او که دیگر در دنیای واقعی نیست و به دنیای تفکر خود رفته بر این باور است که حیوانات باغ وحش به او نیاز دارند و او نیز با توجه به همین نیاز آن ها خود را ارضاء می نماید.
این درونمایه تلخی است که در نمایشنامه باغ وحش شیشه ای وجود دارد و توکلی نیز به این درونمایه تلخ پایبند مانده است. البته او قسمت پایانی نمایشنامه ویلیامز را تغییر داده است و پایانی تلخ تر و دردناک تر را برای آن رقم زده است. در نتیجه او در اینجا بدون من درامی خوش ساخت را ارائه کرده که به خوبی از جوهره و زبان سینما را بهره برده است.
در فیلم اینجا بدون من همه چیز به خوبی و درستی سرجای خود قرار دارد. فیلمنامه این فیلم به عنوان مهم ترین و اساسی ترین رکن ساخت یک فیلم بسیار عالی نوشته شده است و با این که فیلمنامه اقتباسی از یک نمایشنامه است، فضای فیلم مانند برخلاف بسیاری از نمونه های مشابه به هیچ وجه شبیه «تله تئاتر» نیست. شاید تفاوت فیلم توکلی و نمایشنامه تنسی ویلیامز در اتخاذ زاویه دید روایی آن باشد. چراکه در باغ وحش شیشه ای ویلیامز از دید شخصیت لورا نمایشنامه اش را به پیش برده است، اما در اینجا بدون من اگرچه شخصیت اصلی همان شخصیت دختر است، اما توکلی از دید مادر این روایت را تعریف کرده است.
اینجا بدون من داستان زندگی زنی کارگر و زجر کشیده (فاطمه معتمد آریا) را روایت می کند که سرپرستی فرزندان خود را بر عهده گرفته و همه زندگی اش را صرف خوشبختی فرزندانش کرده است. تمام دغدغه های اصلی زندگی او مربوط به دختر معلول اش یلدا (نگار جواهریان) می شود که دختری بسیار منزوی و خجالتی است و علاقه عجیبی به جمع آوری مجسمه های حیوانات شیشه ای دارد. تمام زندگی یلدا در این مجسمه های زیبای شیشه ای خلاصه می شود. او از صبح تا شب مشغول شستشو و نظافت آن ها است. فرزند دیگرش احسان (صابر ابر) نیز جوانی است که در تنهایی خود زندگی می کند و پر از تلخی و بی حاصلی است. و مادرش هرگاه او را می بیند فکر می کند که او معتاد شده و مدام به او درباره اعتیاد تذکر می دهد. احسان علاقه عجیبی به فیلم و سینما دارد و تمام رویاهای زندگی اش را در سالن های تاریک سینما جستجو می کند. زندگی این سه نفر که هر کدام در تنهایی ها و توهمات خود زندگی می کنند در حال گذران است تا این که یلدا برای مادرش پرده از رازی بر می دارد که عاشق صدای رضا (پارسا پیروزفر) یکی از دوستان برادرش شده است.
مادر که آرزوی خود مبنی بر سر و سامان گرفتن زندگی دخترش را نزدیک می بیند به هزار و یک ترفند از احسان می خواهد که دوست اش را برای صرف غذا به خانه دعوت کند تا دخترش بتواند با او هم کلام شود. اما این امر با خجالتی بودن شدید یلدا منافات چشمگیری دارد و ازدواج این دو که آرزوی نهایی مادر است توهمی بیش نمی تواند باشد. در نهایت امر رضا که متوجه قضیه می شود اعلام می کند که نامزد دارد و...
فیلمنامه اینجا بدون من آن قدر جذاب و پر کشش است که حدی را نمی توان بر آن قائل شد. پرداخت روانشناسانه توکلی در تک تک گفتگوها و صحنه ها به ویژه هنگامی که مادر از آرزوهای دور و دراز خود سخن می گوید به شدت چشمگیر است. اینجا بدون من داستان آدم هایی است که تخیل شان بر واقعیت های زندگی شان چیره شده و به همین دلیل در زندگی شان بحران عظیمی به وجود آمده است.
اوج و فرودهای فیلمنامه و روابط میان شخصیت های آن همگی به درستی هرچه تمام تر از آب درآمده است و هیچ گونه نقطه تاریک و مجهولی در آن به چشم نمی خورد.
اینجا بدون من فیلمی است شخصیت محور که از همان ابتدا تماشاگر را به شدت درگیر شخصیت هایش می کند. طوری که مخاطب بعد از گذشت دقایقی خود را با آن شخصیت ها هم درد دیده و با آن ها همذات پنداری می نماید. تا آن حد که به تمامی وجوهات درونی و بیرونی شخصیت های فیلم اشراف پیدا می کند.
گفتگوهای فیلم درخشان است. کافی است به گفتگوهای زنانه ای که بین مادر و دختر رد و بدل می شود توجه کنیم که برای مخاطب باور پذیر است و باعث هرچه بیشتر نزدیک شدن مخاطب به شخصیت های فیلم می شود.
تناقض رفتاری این خانواده که از ضعف اقتصادی شدیدی رنج می برند به زیبایی هرچه تمام تر از آب درآمده است به عنوان نمونه مادر این خانواده که با مشکلات عدیده ای با کارفرمایش دست به گریبان است و در مضیقه شدید مالی به سر می برد با هزار و یک کار ریز و درشت طوری زندگی اش را برنامه ریزی می کند تا همیشه بهترین ها را برای فرزندانش مهیا نماید.
نمای پایانی فیلم آن قدر هیجان برانگیز و تأثیر گذار است که ناخودآگاه اشک هر بیننده ای را در می آورد. البته بیننده که از بهت و گیجی ناگهانی صابر ابر یکه می خورد در آن واحد نمی تواند این اندیشه را به ذهن خود راه بدهد که تمامی آن زندگی شیرین تنها تصوری باطل و در ذهن و خیال وی بوده است.
این «پایان باز» فوق العاده در فیلم اینجا بدون من بر خلاف اغلب فیلم هایی که مثلاً با «پایان باز» به پایان می رسند بسیار درست و حساب شده و بسیار غافلگیر کننده و عجیب است.
توکلی به شدت مخاطب را غافلگیر می کند و هنگامی که مخاطب به این باور رسیده که در این فیلم نیز همانند سایر فیلم های ایرانی همه چیز به خیر و خوشی به پایان رسیده است، تلخی و بهت چهره صابر ابر که پیش از آن صورتی بشاش و شادان دارد مخاطب را مبهوت کرده و حس عجیبی را به او القا می نماید و بیننده به این باور می رسد که هر آن چه را که دیده تنها یک رویای شیرین و دوست داشتنی بوده که با حقیقت فرسنگ ها فاصله دارد.
کارگردانی بهرام توکلی در برخی از پلان ها بسیار فراتر از استانداردهای سینمای ایران است. میزانسن های دقیق و دکوپاژ قوی توکلی را کمتر کارگردانی در سینمای ایران دارد، همه چیز در اینجا بدون من فراتر از حد انتظار از یک فیلم تولید شده در سینمای ایران است. توکلی روی نما به نمای فیلم اش احساس مسئولیت ویژه ای دارد. طوری که حتی یک نمای فیلم اش دچار ایراد و اشکال نیست.
انتخاب بازیگران اینجا بدون من به بهترین شکل ممکن صورت پذیرفته است. تا آن حد که با وجود پیچیده بودن متن، تماشاگر فیلم هرگز احساس نمی کند احیاناً بازی ها نتوانسته اند درونمایه متن را به او منتقل کنند، یا مثلاً اگر بازیگر دیگری این نقش را بازی می کرد فیلم بهتر می شد. جا دارد به بازی درخشان صابر ابر اشاره کنم. یا بازی فاطمه معتمدآریا که در این فیلم یکی از بهترین بازی های دوران بازیگری اش را ارائه داده و اینجا بدون من حداقل در سالیان اخیر نقطه عطفی در کارنامه هنری او محسوب می شود. معتمدآریا به درستی هرچه تمام تر از ایفای نقش اش که یک مادر مهربان و مسئولیت پذیر ایرانی است برآمده است.
همچنین نگار جواهریان نیز که در این سال ها بازی های درخور توجهی از خود ارائه داده است به خوبی هرچه تمام تر از ایفای نقشش در این فیلم بر می آید.
یکی دیگر از نکات قوت فیلم اینجا بدون من فیلمبرداری درخشان و تاثیر گذار حمید خضوعی ابیانه است که با قاب بندی های کم نظیرش مخاطب را بیشتر و بیشتر با فیلم همراه و همدل می سازد.
خضوعی ابیانه با همراهی و هم فکری توکلی در برخی از صحنه ها برای القای حس درونی شخصیت های فیلم دست به ابتکار عمل های خارق العاده ای می زند که باعث نزدیک تر شدن هرچه بیشتر مخاطب با موضوع و شخصیت های فیلم و حالات درونی آن ها می گردد. نورپردازی کم نظیر فیلم اینجا بدون من نیز یکی دیگر از نقات قوت فیلم است. نور و رنگ در فیلم جدید توکلی حرف اول و آخر را می زند و کمک درخشانی به ارتقای این فیلم شخصیت محور بهرام توکلی کرده است.
طراحی صحنه و لباس، موسیقی، چهره پردازی و خلاصه همه چیز در این فیلم درخشان است و با مضمون فیلم همخوانی دارد.
اینجا بدون من یکی از بهترین فیلم هایی است که طی سالیان اخیر در سینمای ایران تولید و ساخته شده است و هنگام اکران اش در جشنواره فجر هم با استقبال خوب مخاطبان مواجه شد. امیدوارم در اکران عمومی هم به موفقیت دست پیدا کند. چون فیلمی است که با این اطمینان که همه از تماشای آن راضی خواهند بود، به راحتی می توان پیشنهاد تماشای آن را به هر فردی داد.