مگه این دنیای مجازی چقدر بزرگه ؟که به خاطرش اینجوری خودتو اذیت میکنی ....حالا کار به تهدید هم کشید ....از تهدید نمیترسم از ادمی که میتونه به خاطر این فضای کوچیک و غیر واقعی مجازی تهدید کنه میترسم ...کسی که به خاطر چنین دنیایی چنین میکنه ..بابت واقعیش میتونه چکار کنه ؟
بهرام : خب شاید خواستین ژیمناستیک و اینا برین ! از بدنتون معلومه که ژیمناستیک کار خفن و ماهری هستین !
کتی : اوه جدی ؟ مرسی... اهم ... برو بوقی برو ! فقط دخترا حق دارن راجع به این مسائل من نظر بدن !!
آنــــا با وحشت : جــــــــیـــــــغ ! they are coming to eat us!
مصطفی: پروفسور فــرهاد ، شما که استاد وردهای زیرلفظی هستی ، یکی از اونای وردهای خفنی که بلدی بخونو و ما رو از این مخمصه نجات بده !
دوربین زوم میکنه روی صورت فرهاد که به شدت داره عرق میکنه .
فرهاد: من هرچی فکر میکنم وردی که مناسب این موقعیت باشه پیدا نمیکنم ...
آرمین :استاد واقعا شرمنده ، خیلی خیلی ببخشید ولی با کمال احترامات باید بگم که استاد دهنت سرویس ! ( سانسور شد !) چه جوری یه وردی که مناسب لوله کردن این دو تا موجود باشه پیدا نمی کنی ؟ خاک تو سرت ! خاک !
فرهاد با خجالت : در حقیقت من اصلا استاد وردهای جادویی نیستم ... من تا ترم 3 بیشتر نخوندم ... یه روز که معجون سازی داشتیم ، من نتونستم معجون رو درست کنم و بعد هم استادم اومد بالای سرم و یه پس گردنی محکم زد تو سرم که باعث شد با صورت برم تو پاتیلم ! بعد هم صد امتیاز ازم کم کرد ، من هم خیلی عصبانی شدم و به خواهر استاد معجون سازیم فحش دادم !!!( ) بعدش هم به خاطر این کارم و همچنین قوانین سختگیرانه ای که اون موقع ها بود ، کلا از دانشگاه اخراج شدم ... و سال ها بعد با جعل مدرک تونستم استاد وردهای جادویی بشم ، من هیچی بلد نیستم !
احمد : تف !!
در همین لحظه کــتی میفته رو زمین .
آنــا : جـــــیــــــــغ ! پروفسور کتتتتتتتتی رو هم از دست دادیم ! نــههههههههههههههههه!
تـــرق !
حسین : هه هه ! آنا از بس جیغ و داد کرد که فکش در رفت !
احمد : کتی دیگه چطوری مرد ؟
آرمین : من دیدم ، همین طوری واستاده بود که یهو یه چیزی رفت تو دهنش و خفه شد و مرد !
بهرام : چه بی ناموسی !!!
احمد : همگی حمله کنیم به سمت محسن و از این جا بریم بیرون !
ملت همگی به سمت اسکلت حمله ور میشن ، احمد جلوتر از همه س ، محسن با جمجمه ش محکم میکوبه تو کله احمد و پخشش میکنه روی زمین .
بقیه ملت به سمت محسن حمله میکنن و روی زمین میندازنش و از اون جا میان بیرون .
وقتی که همه از اتاق میان بیرون ، فرهاد سنجاق قفلیشو به سمت در میگیره : قفلیوس !
در قفل میشه و محسن و نیما میمونن پشت در .
دوربین آنا رو نشون میده که جنازه کتی و رضا رو با خودش حمل میکنه .
حسین : اینا رو واسه چی آوردی ؟ هوم ؟... آو یادم اومد ! تو فکت در رفته نمیتونی حرف بزنی !
حسین و بهرام به سمت جنازه کتی میرن .
دوربین کتی رو نشون میده که یه استخون بزرگ سفید تا ته رفته تو حلقش و باعث مرگش شده!
بهرام: کار محسن ِ ! یکی از استخوناشو کنده و به کتی پرت کرده .
دوربین حرکت میکنه و کمی اون ورتر احمدرضا رو نشون میده که توسط مصطفی به بیرون آورده شده ، جیمز روی زمین افتاده و داره همین جوری حرف میزنه وهذیون میگه ، چند نفر میرن به سمت احمد.
احمدرضا: واسه ماموریت تا کی وقت داریم ؟ ... هوی گندالف ! بدو داره فارامیر رو زنده زنده می سوزونه !... Im callin you ... چه چشم و ابرویی قشنگی داری عزیزم ! جیگرتو!... عهه !... نه ! تو مخ دخترخاله منو زدی ! مال خودم بود ! دهنت سرویس !... هه هه ... :lol:
مصطفی: راستی آنـا کجاست ؟
فرهاد: اون گوشه افتاده رو زمین داره خودشو میکوبه به دیوار ، بیچاره فکش در رفت از بس جیغ کشید.
ملت میرن سراغ آنــا.
آرمین : به نظر من بهتره که همین جا خلاصش کنیم تا کمتر درد بکشه !
مصطفی: فکش در رفته ... راه که میتونه بره ، هر وقت از این جا رفتیم بیرون میبریمش درمونگاه !
دوربین همون دری رو نشون میده که قفل شده ،محسن و نیما در پشت در دارن خودشونو به در میکوبونن .
فرهاد: درهای اینجا شدیدا مقاومه ، امکان نداره بتونن بشکوننشون ، هر چند از این موجودات پلید و خبیث هیچی بعید نیست !
بهرام: دری که اول ازش اومدیم کدومه ؟
مصطفی به یکی از درها اشاره میکنه و میگه : اون ، همه بریم به سمت اون دره .
ملت به سمت اون در هجوم میارن و همگی میرن توش .
در همین لحظه با کمال تعجب متوجه میشن که این اونجایی نیست که ازش اومدن .
احمدرضا: جای درها عوض میشه !
حسین : چرا انقدر خوشحالی حالا ؟
مصطفی: فکر کنم به خاطر ضربه ای بوده که به سرش خورده ، یکم به هم ریخته !
احمدرضا :
فرهاد : ما این جا گیر افتادیم ! جای درها هم که مرتب عوض میشه ، هیچ امیدی نیست !
مصطفی : چه حقه کثیفی ! تف ! تف ! تف !
بهرام : اِ ! بچه ها این جا رو نگاه کنین !
دوربین جایی رو نشون میده که بهرام بهش اشاره میکنه، کاغذ بزرگی که به دیوار زده شده .
ملت به سمت کاغذه میرن .
احمدرضا: مـــــدیران آینــــده دنبالــــــر !
آرمین درحالی که داره کاغذه روی دیوار رو میخونه : اوه ! اسم منم تو این لیسته ! بالاتر از همه ! ایول ! یعنی این که من به زودی به مدیریت می رسم !
ملت :
آرمین : چیه بوقی ها ؟! حسودیتون میشه ؟
مصطفی : تف !!!
در همین لحظه صدای انفجاری شنیده میشه و بعد هــادی جلوی ملت ظاهر میشه!
حسین: چقدر مسخره ! یه روح که سرش هر لحظه به یه طرف کج میشه ! چقدر خز ! چقدر لوس ! چقدر دخترونه !!! خودم دیدم !
هادی : هوی بچه نخند ! من سِر هادی کبیر ، گرداننده بزرگ و کبیر و کلفت سایت هستم ! یوهاهاهاها !
در همین لحظه فرهاد از وحشت سکته قلبی میکنه و همون جا میمیره !
آنا از شدت ناراحتی کلشو میکوبونه به دیوار !
تـــرق !
احمد : فَکِ آنا جا افتاد !
آنا : جـــــــیــــــــغ ! یه استاد فرزانه دیگه رو هم از دست دادیم ! نهههههه !
و بعد آنا که خیلی رفته تو جو نقشش میاد دوباره کلشو بکوبونه به دیوار که کارگردان جلوشو می گیره !
سر هادی : نترسید ! من نیومدم که بکشمتون بلکه اومدم که بک... !!! منظورم اینه که اومدم که یکم شفاف سازی کنم براتون .
همه ساکت میشن و سِر هادی گوش میدن .
هادی ادامه میده : حتما همتون کفتون بریده که مدیرا وقتی اینجان چرا این شکلی هستن ، باید بگم که این از آثار جانبی منوی مدیریته که البته مفید هم هست ! مدیران برای این که بتونن دنبالر رو کنترل کنن نیاز به قدرت های روحی و جسمی خارق العاده ای دارن و در این مکان ، در این قلعه بهش می رسن ، مدیرا چهره تغییر یافتشونو با آواتارهای رنگ و وارنگ میپوشونن و حالا شما چهره واقعی اونا رو دیدین !
مصطفی: آقا من نمیتونم بفهمم ! شما با این قدرت روحی و جسمی خارق العاده دقیقا چی کار میکنین ؟ من که مدت هاست هیچ حرکت چشم گیری از شما ندیدم !
هادی : البته ما حرکات چشم گیرمون رو قبلا کردیم و فعلا در استراحت هستیم ! شاید بعدا باز هم یه حرکت چشم گیری بکنیم... خب فعلا من برم و اینا ، بای !
ملت :
هادی ناپدید میشه و سکوت بر فضا حاکم میشه ، تنها صدایی که میاد صدای آرمینِ که داره با موبایل ! صحبت میکنه .
آرمین : آره دیگه هانی ، داشتم میگفتم واست ... امروز فردا حکم مدیریتم میاد و میام سرزمین مدیران و تو قصر قشنگ و مجلل مدیران زندگی میکنم ! اگه بدونی چقدر باحاله این جا ، دست تو رو هم میگیرم و میایم با هم این جا زندگی میکنیم ! ... چی ؟ ناراحت بشن ؟ کیا ؟ مدیرا ؟ مدیرا ناراحت بشن که من تو رو آوردم توی قصر مدیران ؟ غلط کردن !!! اهم ... منظورم اینه که ...نه باب انقدر مهربونن که نگو ، خیلی خوش برخوردن با ملت، جدی میگم ، طرز برخوردشون واقعا تکان دهنده بود برام !! منی که انقدر تو جادوگران راه میرفتم به مدیران فحش میدادم ، وقتی اومدم پیششون و برخوردشون رو دیدم واقعا شوکه شدم ! خیلی نحوه برخوردشون خوبه ...
-- نیــــم ساعـــــت بــــــعد --
آرمین رو به بقیه : خب ! با توجه به این که ما سرگروه و دو استادمون رو از دست دادیم و از اون جا که من دارای شم مدیریت بالاتری نسبت به شما هستم ، فعلا سرپرستی شما رو به عهده میگیرم .
آنــا: هووووراااا ! OoOonLy Armiiiiin
آرمین : خب ما الان 6 نفریم ! من اصلا موافق نیستم که ما عین گوسفند ! کله مون رو بندازیم پایین و هی این ور و اون ور بریم ! چرا ؟ چون اون طوری توی هر در هم با یه مدیر بر می خوریم و هممون کشته می شیم !
آنـا : we love Armin !
آرمین: بله داشتم میگفتم... ما باید تقسیم بشیم ، این جوری هیجان انگیزتره تازه !! 6 نفریم ، به 3 گروه تقسیم میشیم و درها رو میگردیم ، هر گروهی که راه خروج رو پیدا کرد با یک پیامکِ بدون متن بفرسته ! و بقیه گروه ها رو خبر کنه تا بتونیم همه با خوبی و خوشی از این جا بیرون بریم ! سوالی هست ؟
آنا : mr armin can you explain how to…
آرمین : خب مثل این که سوالی نیست !... اما گروه ها ! من و بهرام با هم میریم ، احمد و مصطفی باهم ، آنا و حسین هم با هم میرن... یالا ! زود بریم بیرون .
آنـا : hey mellat ! please listen to mr Armin! Armin is my hero !…
مصطفی: آنا جان عزیزم میشه لطفا... ؟! دو ترم کلاس زبان رفتی سر کوچه تون انقدر دیگه بوقی بازی درنیار !!
آنا :f.... you mosta !
حسین: اوه منظور از این جمله آنا چی بود ؟ یکم بیناموسی نمی زد ؟
آرمین : نه اصلا بیناموسی نبود ! فکر کنم منظورش این بود که fun you mosta ! یعنی یه چیزی تو مایه های دمت گرم و اینا !!! و کلا این که آنا خواست بگه با این که مصطفی حرف خیلی زننده ای زد ولی باز آنا اون قدر جنبه ش بالاست که به طرف میگه ایول و اینا !
حسین : آووووو !
ملت دوباره میرسن به تالار بزرگ .
آرمین : خب آقا وقت رو تلف نکنیم ! هر کدوم از گروه ها بره توی یکی از درها زوووود ! بهرام تو هم با من بیا بریم تو اون دره .
دوربین بالا میره و از بالا فیلمبرداری میکنه، سه گروه ، هر کدوم وارد یکی از درها میشن و تالار بزرگ خالی میشه .
وقتی می گی من دارم فلان کار مثلا حرمت نگه می دارم رو میگی پس این که خودت بدونی باید برات کافی باشه این که کی چی فکر می کنه اصلا مهم نیست به نقل 1کی به تعداد ادما فکرا متفاوته تو که نمی تونی به همشون فکر کنی باید همین کافی باشه که من خودم می دونم چی هستم مهم نیست کی چی فکر می کنه
این طور ادما معمولا پشت سر ادم این حرف ها رو میزنند برا خودم هم فراون پیش اومده ولی جای این جور ادما همون پشت سر ادمه
من هم به این نتیجه رسیدم هم دیدم
البته خودم به شخصه تا وقتی زیادی رو مخم راه نرفتن حرمتارو نگه میدارم اما اگه زیادی ببینم به پروپام میپیچن سنو سال حالیم نمیشه از خودم با هر لحنی دفاع میکنم
به نظر من نباید ادما تغییر کنند یعنی وضعیت به هیچ وجح عوض نمی شه تنها راه که این حرفا تموم بشه اینه که پول دار بشی چون در اون صورت قضیه 180 درجه فرق می کنه برات
من که اصلا اهمیت نمی دم به حرف مردم و تا جالا هم حدا رو شکر به هر چی می خاستم رسیدم
مظلوم تر از جواد، بغداد نداشت / آن مظهر داد، تاب بیداد نداشت / می خواست که فریاد کند تشنه لبم / از سوز عطش، طاقت فریاد نداشت . . . دانه های بی تقصیر #انگور از مسیر انگشتها تا کامت ، هزار بار زنده شدند و مردند درحالیکه #شیطان در گرد دختر #مأمون پرسه میزد . . . . #شهادت مظهر جود و سخا و علم و معرفت #امام-جواد علیه السلام تسلیت و تعزیت . . . #التماس-دعا
آب قرار است نمادي از پاكي عشق رضا به معلم باشد كه در نيمه دوم فيلم با نام بردن آن پرده خوان از حضرت ابوالفضل (ع) به عنوان كسي كه عاشقانه سعي در رساندن آب به تشنگان برساند، فيلمي را به سمت و سوي معناگرايي ديني سوق ميدهد كه اين مسير با اين همه مطالب گونه گون جز سردرگمي بيننده چيز ديگري در بر ندارد. استفاده از نمادهاي مختلف در فيلم بدون هيچگونه دقتي طراحي شده اند و اين خود، سبب نقص فيلم در ارسال پيامش ميشود. پيوند عشق زميني كه در نيمه دوم فيلم به يك باره با شفاي امامزاده تبديل به عشقي معنوي ميشود خودنشان دهنده استيصال فيلمنامه نويس در نتيجه گيري و پايان بندي درست است چرا كه گنجاندن اين همه مطلب پي در پي با آن نمادگرايي هاي اغراق آميز اجازه بروز تحول شخصيت را به نويسنده نمي دهد و لذا فيلمنامه براي آنكه خود را نجات دهد به راه حلي معجزه آسا براي گذر از نيمه اول به نيمه دوم دارد و چه چيزي بهتر از شفاي امامزاده اين كار را انجام مي دهد.
موتورسواري كه در چند صحنه كوتا حاضر ميشود، چه نقشي را ايفا ميكند؟ نقش آدمي كه به نحوي انذار دهنده يا شيطان وار رابطه معلم و رضا را دنبال ميكند. اگر مقصد كارگردان از حضور نقش موتورسوار آنچه بيان شد، باشد، اين كاراكتر به جز يك كاركرد سطحي و حتي خنده دار كاري انجام نمي دهد.
پيوند رضا با خواهرش و خواهرزاده كوچكش در صحنههاي پاياني فيلم چه معنايي ميتواند داشته باشد؟! حلول پاكي چند باره همراه با ظرافتي زنانه در رضا، اين همه معنا، اگر هم مقصود بوده، در فيلم به جايگاهش نمي رسد.
مسير رفت و آمد موتور رضا مسيري است كه جنگل ورود و جاده شهر را شامل ميشود اين مسير، در واقع مسير سلوك رضا براي رسيدن به واقعيت عشق است، موتور رضا در باتلاق گل در ميانه جنگل متوقف ميشود، شمع حياتش رو به افول است سنجاق سر "معلم" كه معلم راه است شمع را پاك ميكند و موتور را براي پيمودن بقيه مسير آماده ميكند، هر چندمعلم هنوز به شاگردش خيان اطمينان ندارد و براي سپردن سنجاق سر به او در هراس است اما پس از سپردن يكي از خصوصيترين وسائلش به شاگرد طريقت معرفتش او را بيشتر باور ميكند، هر چند اين باورها در ابتداي فيلم راه به جايي نميبرد اما مقصود اين است كه ما در انتها به اين عشق رويايي برسيم.
اينها چندين مطلب ديگر كه بهتر است كه ديگر از آنها نگوييم اگر در ساختار بهتر قرار ميگرفت و شخصيتهاي بهتري خلق ميشد اثر وزيريان را به اثري شاخص تبديل ميكرد، اما هم اكنون با اثري مغشوش و چندين تيكه مواجهايم، و همين همدلي مخاطب را در كليتي واحد با اثر مخدوش ميكند.
استعمار و زورگویی یعنی اینکه اون ور دنیا اوباما یه برگه رو امضا میکنه این ور دنیا دلخوشی چندتا جوون که یه میکروبلاگه حیاتش به خطر بیفته[البت مشکل از ماست که نمیدونیم چطور مقابله کنیم]
سلام بر امام جواد(ع) که «جود» قطره ای بود در پیشانی بلندش و «علم» غنچه ای بود از گلستانِ وجودش و «حلم» گوهری بود از گنجینه فضایلش . . .عرض تسلیت به همه دوستای دنبالری...
در این میان نقطه پرگار #زینب است . . .

13 سال و 11 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 56 دقيقه قبل. . .

13 سال و 11 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 50 دقيقه قبل