.:. بعد از دو ساعت پیاده روی .:.
ملت واستادن و دارن به خط قرمزی که جلوشون روی زمین و دورتادور قلعه کشیده شده نگاه می کنن ، با قلعه فاصله کمی دارن .
عمو علی: من اصلا نسبت به این خط قرمزه حس خوبی ندارم !
فرهاد رو به رضا : مطمئنین میتونیم از این خط قرمز رد بشیم ؟
رضا: قائدتا باید بتونیم ، من همه توطئه ها رو خنثی کردم .
ملت آروم و با احتیاط از خط قرمز رد می شن . هیچ اتفاقی نمی افته .
رضا با خوشحالی : عالیه ! از خط قرمز که خفن ترین طلسمی امنیتی بود هم گذشتیم ، البته من طلسم رو خنثی کردم ... پیش به سوی قلعه خصوصی مدیران .
در همین لحظه سکوت شکسته و صدای قار قار کلاغی شنیده میشه، کلاغه سیزده بار قار قار میکنه !
رضا: دقت کردین ؟ کلاغه 13 بار قار قار کرد ، دقیقا 13 بار ! 13 یه عدد ارزشیه ، به نظر من این یه علامته !
به دوردست ها خیره میشه ، لحن صداش عوض میشه و میگه : معنیش اینه که همه ما به زودی خواهیم مُرد !!!
ملت : هـِـ ه ؟! ( زمین زرد میشه ! )
کتی : چیزی نیست بچه ها ! پروفسور یکم شوخ طبع هستن !
.:. دقایقی بعد ، جلوی در قلعه خصوصی مدیران .:.
ملت جلوی قلعه بزرگ و سیاه رنگ وخفن واستادن ، غیر از اونا هیچ موجود زنده ای اون دور و ور نیست .
رضا میره جلو و دستگیره در رو میچرخونه ، در قفله .
فرهاد درحالی که جلو میاد : بذارینش به عهده من ! من استادِ قفل گشایی اَم، می دونم چه جوری عمل کنم .
بعد سنجاق قفلی از تو جیبش در میاره و درُ باز میکنه !
آرمین: ینی هیچ کدوممون این روش رو بلد نبودیم دیگه ؟!
ملت وارد قلعه مخوف مدیران میشن ، در همین لحظه بادی می وزه و در با صدای بلندی بسته میشه . همه جا کاملا تاریک میشه ...
ملت :
چند لحظه بعد ملت با چراغ قوه های روشن شده در راهرویی راه میرن که تهش معلوم نیست .
کنار دیوار سمت چپ ده دوازده تا موتور قرار گرفته .
رضا : این موتورها اسمش تندره ! مدیران برای رفت و آمد از اینا استفاده می کنن .
آرمین: حتما خیلی هم خفنه !
رضا: اتفاقا نه ... موتورِ موتور براوو که مال شونصد سال پیشه رو گذاشتن روی بدنه هیوندا و شده تندر!!!
ملت : آووو !
کمی که جلوتر میرن ، حسین با وحشت میگه: هههههه ! اون تابلوئه بهم چشمک زد ! به جون مادرم راس میگم !
ملت برمی گردن و به تابلوای ک آواتار ِ #پارسیما دَرِش بود نگاه می کنن که بسیار معصومانه و مظلومانه ! به دیوار چسبونده شده و هیچ حرکتی هم نمی کنه .
رضا : تو دمبالر ِ خودمون یعضی آواتارا با لب ُ لوچه آدم بازی میکنن ! تازه اینم مثل این که یه تابلو بوقیه ، هیچ حرکتی نداره ...بعدشم اگه چشمک هم بهت زده باشه انقدر باید بترسی ؟ مگه من صبح تا شب بهت چشمک میزنم تو این کارا رو میکنی ؟!
حوسی : خودم دیدم !
عمو علی: توهم زدی باب .
حوسی : خودم دیدم !
ملت همچنان جلوتر میرن تا بالاخره به انتهای راهرو می رسن ، دری در انتهای راهرو قرار داره و کنارش هم اسکلت ایستاده ای قرار داره .
فرهاد مجدد در رو باز میکنه و تالار عظیمی با شونصد تا در جلوشون نمایان میشه .
ملت میرن تو، حسین آخرین نفری بود که وارد تالار میشه که یهو از جا میپره و با وحشت داد میزنه : اون اسکلته که کنار در بود، یه علامت بی تربیتی بهم نشون داد !!! خودم دیدم !
رضا میاد جلو و میگه : چیزی نیست پسرم ، دیشب حتما کم خوابی داشتی !
حسین : خودم دیدم ! این جا مشکوکه ، ما نفرین شده ایم ! ما قراره که این جا بمیریم !!! کاش انقدر همه استادا رو دستمال کاری نمی کردم تا منو انتخاب کنن برای این اردوی بوقی !!! من میخوام برگردم !
آرمین درحالی که به اطرافش نگاه میکنه : این جا کهn تا در هست ! کدومو باید بریم ؟
رضا : مهم اینه که یه بازدیدی از این جا داشته باشیم ، شاید اصلا وقت نشه کل این جا رو بگردیم ، اول اون جا رو بریم . ( به یه دری اشاره میکنه .)
ملت به سمت همون در حرکت میکنن ، رضا درو باز میکنه . دوربین قفسی رو نشون میده که توش مردی با هیبتی گولاخ روی زمین نشسته .
ملت : وحــــــــید ؟!
رضا : آره خودشه ، مدیران علاوه بر این که این جا زندانیش کردن یه ویروسی هم روش گذاشتن ، اگه هر وقت وحید بگه " بیل" تبدیل به کثیف ترین وبوقی ترین موجود دنیا میشه که باید تو کثیف ترین و بوقی ترین مکان دنیا زندگی کنه و دارای عمر جاویدان میشه و تا ابد اون وضع رو باید تحمل کنه !
بهرام: چه هولناک !
مصطفی: خب اگه یه وقت مجبور شد بگه بیل باید چی بگه ؟
رضا : به جای بیل میگه *** !
حوسی : خودم دیدم !
وحید سقآلی سرشو میاره بالا و به 10 نفری که جلوی قفسش جمع شده بودن نگاه میکنه .
وحید با عصبانیت میگه : چیه ؟ چی میخواین ؟ چرا این جوری نگاه میکنین ؟ آدم ندیدین ؟! رضا بوقی ! اطلاعاتت چقدر زیاده دهنت سرویس ! از کجا فهمیدی من هر وقت بخوام بگم *** باید بگم *** ؟ هوم ؟ یادش به خیر اون قدیما ! تو علی آباد ِ کتول بودم ، یه *** دراز داشتم زمین رو می کندم باهاش تا گنج پیدا کنم ، خیلی هم *** خوبی بود ، هر کی ***م رو می دید می گفت دمت گرم چقدر سر ***ت تیزه ! تا فرو می کنی تو زمین همین جوری فرو میره توش ! یادش به خیر ! البته من همیشه سر ***م رو خیس میکردم و بعد فرو می کردم تو زمین ، این طوری باعث میشد که زمین خاکی تبدیل به گل بشه و ***م راحت تر توش فرو بره ! جاتون خالی ! یه بار همین جوری داشتم می کندم زمین رو که یهویی به جسد مومیایی شده ی فرعون رسیدم با کلی طلا و جواهر و اینا ! بعد هم رفتم با پولی که بدست آورده بودم مخاطب رو گرفتم !
عموعلی با شنیدن دیالوگ وحید ، ناگهان یاد دیشب میفته !
فلش بک ، دیشب
(سانسور-شد!)
پایان فلش بک!!!
آنا که یه دفترچه گرفته دستش و داره هر چی که رضا رو میگه رو توش یادداشت میکنه میگه : پروف ، مدیران به وحید غذا میدن؟
رضا : اون طلسم شده ، غذای معمولی نمیخوره ، اون از ارواح تغزیه میکنه ، هر روحی که میخوره حدود یکی دو ماه سرپا نگهش میداره ، همیشه هم یه ارواحی گیر میاره به هرحال ، بعضی موقع ها روح یه موجود جادویی گیرش میاد و بعضی موقع ها هم روح کاربرایی که این جا می میرن گیر میاره و میخوره ، اون میتونه ارواح رو از فاصله سی متری شکار کنه و بخوره ! میگن که یکی دو بار حتی سعی کرده #نیمــا رو بخوره !
مصطفی با تعجب : ارواح رو از فاصله 30متری شکار میکنه ومیخوره ؟! پس الان ممکنه ک...
احمد : عموعلی کجاست ؟
حسین در حالی که به وحید اشاره میکنه: اون عموعلیُ خورد! خودش خورد! خودم دیدم!
وحید با خوشحالی : خیلی خوب شد که اومدین این جا ! دلی از عذا در آوردم ! یه چند وقتی بود که همش روح های ریزه میزه گیرم میومد !
فرهاد رو به دامبل: چرا هیچ کاری نمی کنین ؟
رضا با ناراحتی: اون رفته دیگه ، کاری نمیشه کرد ... بیاین خوش بین باشیم ! اون یه روح بود ! حالا هم به آرامش رسیده !
ملت : آره ایول ، چقدر خوب شد ! هم وحید سیر شد و هم عموعلی به آرامش رسید !!
رضا: باور کنین ... همین الان من روح عموعلی رو دیدم ، درحالی که یه چنگ تو دستش بود و یه حلقه نور هم بالای سرش بود به سمت آسمون پرواز می کرد ! " "
و به این ترتیب همگی خوشحال و خندون دوباره به تالار بزرگِ برمیگردن !
آناهیتا: تا الان که خیلی اردوی خوبی بود ! اوه پروفسور رضا شما چقدر خوبین ! چقدر مهربونین ! من هیچ وقت استادی به خوبی شما نداشتم !
مصطفی : حالا کدوم در رو بریم ؟
رضا به در دیگه ای اشاره میکنه و میگه : اونو بریم ببینیم به کجا میرسیم .
ملت میرن تو در و بعدش با تابوت ایستاده ای که به دیوار تکیه داده شده مواجه میشن ، دوربین زوم میکنه روی نوشته ای که روی تابوته : #نیمــا-جنگل.
آرمین با تعجب : نیما ؟! یعنی نیما مرده ؟ یعنی الان روحشه که داره نظارت میکنه ؟
رضا : فکر نمیکنم این طوری باشه ، ششمین جد جنگلی ها اسمش نیما بوده ، این تابوت احتمالا متعلق به اونه .
و بعد رضا شروع میکنه به توضیح زندگینامه جد نیما و آنا هم به سرعت داره حرف های رضارُ تو دفترچه ش یادداشت میکنه .
حوسی : اِ ! دیدین ؟ در تابوته تکون خورد !
ملت : اییییییش ! حواسمون از صحبت های پروفسور پرت شد !
کاربرهای نمونه ی دنبالر که شدیدا به درس اهمیت میدن به حوسی چشم غره ای میرن و بعد دوباره به رضا خیره میشن !
رضا : خب... تا این جا گفتم که نیما کارمند وزارتخونه شد و با چندرغاز خرج اجاره و زن و 6 تا بچه ش رو می داد ، نیما زندگی سختی داشت اما همیشه زنش بهش روحیه میداد و اون هم به زندگی امیدوار می شد !.. اما نیما یه روز متوجه خیانت زنش بهش شد ، بعله ! زن نیما مَرد بود !!!!!! یه شب کاملا برحسب تصادف! نیما متوجه این موضوع شد و بعدش همسرش بهم گفت که فکر کردم میدونی و اینا ! نیما پوست همسرش رو زنده زنده کند و بعدش گذاشتش تو فریزر و تا 20 روز خودش و بچه هاش از گوشتش استفاده کردن !
حوسی : خودم دیدم !
آناهیتا همون طور که داره یادداشت میکنه : ببخشید پروفسور ، یه تیکه از حرفاتون رو خوب نفهمیدم ، گفتین در چه تاریخی برای اولین بار پاشو تو دنبالر گذاشت؟
رضا: در دستِ بررسیه !
ناگهان ملت میخکوب میشن و به تابوت خیره میشن ، رضا همچنان درحال صحبته ، آهنگ دلهره آوری پخش میشه .
در تابوت به آرامی باز میشه و فردی مومیایی شده از توش میاد بیرون ، رضا پشتشو کرده به تابوت همچنان در حال توضیح دادنه ، ریتم آهنگ تند تر میشه .
ملت همچنان میخکوب شدن ، مومیایی از تو تابوت درمیاد و آروم آروم ازپشت به رضا نزدیک میشه ( رضا همچنان مشغول توضیحه ) و همین طور نزدیک و نزدیک تر میشه تا بالاخره خودشو میچسبونه به رضا !!
دامبل : آی !
ملت :
دوربین مومیایی رو نشون میده که اومده از پشت گردن رضا و چسبیده و قصد خفه کردنشو داره . ( آیی که رضاگفت به خاطر درد و ترس ناشی از حمله مومیایی بود و هیچ دلیل خارج از چارچوبی نداشت !
.:. پــایــــان ِ فصـــل ِ اول .:.
پ.ن1: از صبوری شما در خواندن پست ممنون!
پ.ن2: انتقاد و پیشنهاد خصوصی شود!
امروز روزی بود که خداوند با نظر به کره زمین، به جهان خاکی حیات بخشید، از این روز، بخشهایی از کره زمین ـ که سراسر از آب بود ـ شروع به خشک شدن کرد، تا کم کم به شکل یک چهارم خشکیهای امروزی درآمد.
به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری آسوشیتدپرس، سازنده فیلم موهن به پیامبر اعظم (ص) امروز در دادگاه حاضر شد و اتهامات وارده درباره تخطی از «شرایط آزادی به قید التزام» که در سال 2010 به خاطر تخلف بانکی ملزم به رعایت آن شده بود را رد کرد.
«مارک باسلی یوسف» 55 ساله به خاطر استفاده از اسامی مستعار و دروغگویی درباره نقشش در ساخت فیلم موهن به عدم رعایت شرایط آزادی به قید التزام متهم شده بود.
وی در حالی که خبرنگاران او را محاصره کرده بودند وارد سالن دادگاه شد و هنگامی که «کریستینا اشنایدر» ـ قاضی منطقهای دادگاه آمریکا ـ تمامی 8 دلیل تخطی وی از آزادی به قید التزام را قرائت کرد با صدایی آهسته گفت: «تکذیب میکنم».
«اشنایدر» پس از تکذیب «باسلی یوسف»، یک جلسه استماع دادرسی برای تاریخ 9 نوامبر جهت بررسی بیشتر این پرونده تعیین کرد.
به گزارش آسوشیتدپرس، هیچکدام از 8 دعوی مطرح شده در دادگاه شده ارتباطی به محتوای فیلم یا اینکه آیا خود وی در بارگذاری فیلمها روی یوتیوب نقش داشته، نداشت.
باسلی یوسف پس از آنکه انتشار بخشهایی از فیلم موهن به ساحت مقدس پیامبر اعظم در روز 11 سپتامبر سال جاری منجر به اعتراضات مسلمانان شد از خانهاش در لسآنجلس گریخت.
گفته میشود باسلی یوسف، سازنده فیلم موهن در سال 2010 به جرم تخلفات بانکی متهم شناخته شده و به 21 ماه زندان محکوم شده است. به گفته مقامات، باسلی یوسف بیش از 10 نام مستعار داشته برای اجرای برنامههای تخلفات بانکی و بیش از 60 حساب بانکی و 600 کارت بدهی در اختیار داشته است.
باسلی یوسف پس از آزادی از زندان به مدت 5 سال از استفاده از رایانه و اینترنت، بدون اجازه مأمور تعقیب کیفریاش منع شده بود. همچنین به باسلی یوسف گفته شده بود حق ندارد بدون اجازه کتبی از مأمور تعقیبش از نامی غیر از نام قانونیاش استفاده کند.
با این حال پس از انتشار فیلم موهن حداقل سه نام از وی منتشر شده است: «سام باسیل»، «ناکولا باسلی ناکولا» و «یوسف».
تیم بانوان آرسنال با یک پیروزی ساده به مرحله ی 1/8 نهایی راه پیدا کرد.
تیم بانوان آرسنال با یک پیروزی ساده به مرحله ی 1/8 نهایی راه پیدا کرد.
هت تریک جنیفر بیتی و تک گل لیتل باعث شد که آرسنال 4-0 پیروز شود.خوشبختانه داوری این بازی هم برای بانوان آرسنال مشکلی ایجاد نکرد.هرچند در بازی رفت با پیروزی 3-0 در خانه بارسلونا کار را تا حدودی ساده کرده بود.
خانم های ما به خوبی بازی را در نیمه ی اول کنترل کردند و در دقایق 53 ، 57 ، 78 و 90 چهار گل به ثمر رساندند.البته دروازبان بارسلونا هم شب خوبی داشت تا بیشتر از این گلی دریافت نکرد.
قهرمان سال 2010 در این مرحله با توربین پوتسدام بازی می کند.
کازورلا ماجراجویی خودش در فوتبال انگلستان را با شکوه آغاز کرده است ...
این هافبک ملی پوش اسپانیایی که در تابستان امسال به جمع توپچی ها اضافه شده می گوید برای حضور در لیگ برتر با داوید سیلوا بازیکن اسپانیایی منچستر سیتی مشورت کرده و می خواهد مثل او لیگ برتر را فتح کند.
" قبل از آمدنم به اینجا با سیلوا صحبت کردم و او گفت از همه چیز لیگ برتر لذت خواهم برد. او با منچستر سیتی قهرمان شده و گفت از فوتبال و احترام بین بازیکنان لذت می برد و این وجه تمایز اینجا با اسپانیا است.
" اینجا احساس راحتی دارم و از اینکه اینجا هستم خوشحالم، او داستان لیگ برتر را برای من شرح داد."
کازورلا حدود یک اینچ کوتاه تر از داوید سیلواست ولی می گوید در سطح بالای فوتبال اندازه یک بازیکن اهمیت زیادی ندارد.
" فکر نمی کنم این روزها اندازه یک بازیکن برایش مشکل ساز شود، چند سال پیش اینگونه بود، زمانی که اندازه بازیکنان مهمتر از قابلیتهای تکنیکی و مهارتهای فردی یک بازیکن بود، اما به نظر من این موضوع تغییر کرده است، مسی و اینیستا بازیکنان ریز نقشی هستند ولی خیلی خوب بازی می کنند."
کازورلای 27 ساله می گوید رابرت پیرس اسطوره توپچی ها که در ویارئال با او همبازی بود نیز در انتخاب آرسنال به وی کمک کرده است.
" وقتی بحث علاقه آرسنال به من شروع شد، رابرت پیرس به من گفت شک به دلت راه نده، آرسنال باشگاه مناسبی برای تو است، آرسنال رویای قهرمانی و پیشرفت در سر دارد.
" تا اینجا همه چیز خیلی خوب پیش رفته و خیلی خوشحالم، احساس می کنم در خانه خودم هستم، در حال عادت کردن به سبک زندگی انگلیسی هستم، زندگی در اینجا با اسپانیا متفاوت است.
" داشتن آرتتا در کنارم کمک خوبی است، او دوست مهمی برای من است، نه فقط در زمین فوتبال بلکه در خارج از زمین نیز خیلی از من حمایت می کند و او باعث شد خیلی راحت با بازیکنان تیم رابطه برقرار کنم و همچنین میخواهم از همه بازیکنان آرسنال تشکر کنم که به گرمی از من استقبال کردند.
" تیم هم خوب کار کرده و به نظرم در بازی چلسی سزاوار باخت نبودیم، حداقل شایستگی کسب یک امتیاز را داشتیم.
" اما فکر می کنم ثابت کرده ایم توانایی مبارزه با تیمهایی مثل منچستر سیتی، یونایتد، تاتنهام و چلسی را داریم، آینده بزرگی پیش روی ماست.
" یک نکته مثبت برای من این است که دل بوسکه و آرسن ونگر هر دو روی کار با توپ و حفظ توپ تمرکز می کنند نه اینکه سبک فوتبال کلاسیک انگلیسی را در زمین پیاده کنند.
" همچنین هواداران آرسنال نیز سبک بازی اسپانیایی ها را دوست دارند.
" آرسنال یکی از بزرگترین تیمهای اروپاست پس ما مجبوریم برای قهرمانی بجنگیم، باشگاه در دو سال گذشته تیم خوبی را جمع و جور کرده و طبیعتاً ما می خواهیم به این روند بی جامی پایان دهیم.
"در هفت سال گذشته هیچ جامی نبرده ایم ولی من معتقدم آرسنال همیشه نشان داده که می خواهد یک تیم برنده باشد.
" من اینجا هستم تا برای قهرمانی ها بجنگم، ما ترکیب خوبی داریم و فکر می کنم می توانیم از پس این کار بر بیاییم."
آرسنال امروز در آپتون پارک مهمان وستهم است و سانتی در مورد این بازی می گوید:
" بازی با وستهم بسیار مهم است، دیگر نمی توانیم امتیاز از دست بدهیم و باید خودمان را به چلسی نزدیک کنیم، به نظر من می توانیم رویای قهرمانی داشته باشیم."
سانتی در مورد ونگر و رابطه وی با بازیکنان و همچنین نکات فنی تیم گفت:
" ونگر برای همه ما مثل یک پدر است، او زمان زیادی را در باشگاه می گذراند و همین باعث شده همه برای او احترام قائل باشند، اگر برای مدتی طولانی در این باشگاه باشید یعنی کارتان را به خوبی انجام داده اید.
" او خیلی با بازیکنان نزدیک است، آدم ساده ای است و کارهای غیر معمول هم انجام نمی دهد ولی شور و حرارت خاصی دارد و می خواهد آرسنال جامها را یکی پس از دیگری برنده شود.
" من معتقدم برای برنده شدن همه بازیکنان در تیم باید یک هدف داشته باشند، هیچکس نباید به خودش فکر کند.
" در تیم ملی اسپانیا هم شرایط همین گونه است و اصلاً مهم نیست برای چه باشگاهی بازی می کنند و دلیل موفقیت تیم هم همین است."
کازورلا در مورد مقایسه اش با فابرگاس کاپیتان سابق توپچی ها گفت:
" لطفاً من را با سسک فابرگاس مقایسه نکنید، من کازورلا هستم نه سسک، ما قابل مقایسه نیستیم چون سبک بازی ما متفاوت است.
" حالا من اینجا هستم، قبلاً هم گفتم فابرگاس یکی از نمادهای این باشگاه بود و من هنوز فاصله زیادی با این قضیه دارم، من قبل از اینکه به اینجا بیایم با او و بقیه بازیکنان حاضر در تیم ملی صحبت کردم و تصمیمم کاملاً روشن بود."
سانتی در مورد محل زندگی اش در لندن و همچنین روند یادگیری زبان انگلیسی نیز گفت:
" من محله همپستد را برای زندگی انتخاب کردم چون جای خوبی برای من و خانواده ام است، مدرسه بچه هایم نیز همین جاست.
"همانطور که می دانید افراد معروف زیادی اینجا زندگی می کنند و این قضیه کاملاً اتفاقی است، چند شب پیش به یک رستوران ایتالیایی رفته بودم و آنتونی هاپکینز را در آنجا دیدم.
" زبان انگلیسی ام هر روز در حال بهتر شدن است ولی همچنان باید پیشرفت کنم، باید بفهمم مربی چه چیزی از من می خواهد و فراتر از همه اینها می خواهم در رختکن تیم راحت تر باشم.
" خانواده ام هم در حال عادت کردن به زندگی در لندن هستند، راستش رانندگی در انگلستان به خاطر برعکس بودن همه چیز سخت ترین قسمت کار است! "
سانتی همچنین در مورد خانواده اش صحبت کرده و اینکه پیروزی هایش را به پدرش تقدیم می کند.
" من همیشه می خواستم فوتبالیست موفقی شوم، زمانی که در لوگو د لانرا زندگی می کردیم فوتبال برایم مهم تر از مدرسه بود.
" خانواده ام نقشی کلیدی در موفقیت من داشتند چون همیشه از من حمایت کردند، برادرم ناندو بزرگترین هوادار من است.
" درگذشت پدرم لحظه سختی برای من بود و خیلی از این بابت زجر کشیدم که او موفقیت من در یورو با تیم ملی اسپانیا را ندید، من همه پیروزی هایم را به او تقدیم می کنم."
توماس ورمالن می گوید جک ویلشر از همیشه قوی تر است و می تواند به یکی از بهترین هافبک های جهان تبدیل شود...
ویلشر 20 ساله به خاطر مصدومیت در مچ پا و زانو 14 ماه از میادین دور بوده است اما اکنون با حضور در دو بازی برای زیر 21 ساله ها در مسیر برگشت قرار گرفته است.
ورمالن از اینکه ویلشر را در مرز آمادگی کامل می بیند خوشحال است و مطمئن است برگشت او برای آرسنال روحیه بخش است.
"شما می دانید که او در اولین فصلی که برای آرسنال کامل بازی کرد چه عملکردی داشت او شگفت انگیز بود"
"از نظر من او می تواند یکی از بهترین هافبک های جهان باشد و پتانسیل لازم را دارد"
"خوشحالم که او اکنون در حال برگشتن به تیم است او دارد روی آمادگی بدنی خود کار می کند و این مهم ترین مسئله است فکر می کنم در آینده او کمک فراوانی به تیم خواهد کرد"
علیرغم دوری از فعالیت برای مدتی طولانی ورمالن مطمئن است که او به محض بازگشت در زمین خواهد درخشید.
"وقتی به علت مصدومیت بیرون بودم مدت زیادی را در قسمت بدنسازی گذراندم جک هم در آنجا بود و حتی بیشتر از من روی ضعف هایش کار می کرد"
"شما می توانید تاثیر آن را اکنون در زمین ببینید از نظر من او قوی تر شده و این بسیار خوب است بعضی اوقات وقتی بیش از یک سال نمی توانید بازی کنید باید جنبه ی مثبت ماجرا را ببینید و به نظرم ویلشر این کار را کرده است"
توماس ورمالن چشم انداز بازی در جام جهانی 2014 را دارد و معتقد است اکنون بلژیک کیفیت لازم برای حضور در یک تورنمنت بزرگ را دارد...
مدافع توپچی ها یکی از اعضای بلژیک که بازیکنان بااستعدادی نظیر ادن هازارد، موسی دمبله، مروان فلینی و یان ورتونگن را دراختیار دارد است و عده بسیاری این تیم را نسل طلایی بلژیک می دانند و ورمالن امیدوار است که آن ها بتوانند طی سال های آینده به قولی که داده اند جامه عمل بپوشانند.
" اکنون همه درمورد تیم ملی نگرش مثبتی دارند، به خصوص در انگلیس؛ چرا که آن ها با تعداد زیادی از بازیکنان ملی پوش بلژیکی که در لیگ برتر حضور دارند آشنا هستند.
" همه درمورد گروه بااستعدادی که ما دراختیار داریم صحبت می کنند اما این به معنی توقع و فشار زیاد است. همه انتظار رفتن به جام جهانی را از ما دارند اما این آسان نیست. باید برای هر سه امتیاز بجنگید، زیرا سطح بازی های ملی بسیار بالاست.
" به نظر من این شگفت انگیز خواهد بود. حضور در جام جهانی 2014 برزیل یک افتخار است. من هنوز در تورنمنتی با چنین سطحی بازی نکرده ام. همچنین سن من درحال افزایش است، بنابراین می خواهم در یک تورمنت بزرگ حضور داشته باشم و احساس می کنم اکنون زمان آن فرا رسیده است."
.:. بعد از دو ساعت پیاده روی .:.



13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 3 دقيقه قبلملت واستادن و دارن به خط قرمزی که جلوشون روی زمین و دورتادور قلعه کشیده شده نگاه می کنن ، با قلعه فاصله کمی دارن .
عمو علی: من اصلا نسبت به این خط قرمزه حس خوبی ندارم !
فرهاد رو به رضا : مطمئنین میتونیم از این خط قرمز رد بشیم ؟
رضا: قائدتا باید بتونیم ، من همه توطئه ها رو خنثی کردم .
ملت آروم و با احتیاط از خط قرمز رد می شن . هیچ اتفاقی نمی افته .
رضا با خوشحالی : عالیه ! از خط قرمز که خفن ترین طلسمی امنیتی بود هم گذشتیم ، البته من طلسم رو خنثی کردم ... پیش به سوی قلعه خصوصی مدیران .
در همین لحظه سکوت شکسته و صدای قار قار کلاغی شنیده میشه، کلاغه سیزده بار قار قار میکنه !
رضا: دقت کردین ؟ کلاغه 13 بار قار قار کرد ، دقیقا 13 بار ! 13 یه عدد ارزشیه ، به نظر من این یه علامته !
به دوردست ها خیره میشه ، لحن صداش عوض میشه و میگه : معنیش اینه که همه ما به زودی خواهیم مُرد !!!
ملت : هـِـ ه ؟! ( زمین زرد میشه ! )
کتی : چیزی نیست بچه ها ! پروفسور یکم شوخ طبع هستن !
.:. دقایقی بعد ، جلوی در قلعه خصوصی مدیران .:.
ملت جلوی قلعه بزرگ و سیاه رنگ وخفن واستادن ، غیر از اونا هیچ موجود زنده ای اون دور و ور نیست .
رضا میره جلو و دستگیره در رو میچرخونه ، در قفله .
فرهاد درحالی که جلو میاد : بذارینش به عهده من ! من استادِ قفل گشایی اَم، می دونم چه جوری عمل کنم .
بعد سنجاق قفلی از تو جیبش در میاره و درُ باز میکنه !
آرمین: ینی هیچ کدوممون این روش رو بلد نبودیم دیگه ؟!
ملت وارد قلعه مخوف مدیران میشن ، در همین لحظه بادی می وزه و در با صدای بلندی بسته میشه . همه جا کاملا تاریک میشه ...
ملت :
چند لحظه بعد ملت با چراغ قوه های روشن شده در راهرویی راه میرن که تهش معلوم نیست .
کنار دیوار سمت چپ ده دوازده تا موتور قرار گرفته .
رضا : این موتورها اسمش تندره ! مدیران برای رفت و آمد از اینا استفاده می کنن .
آرمین: حتما خیلی هم خفنه !
رضا: اتفاقا نه ... موتورِ موتور براوو که مال شونصد سال پیشه رو گذاشتن روی بدنه هیوندا و شده تندر!!!
ملت : آووو !
کمی که جلوتر میرن ، حسین با وحشت میگه: هههههه ! اون تابلوئه بهم چشمک زد ! به جون مادرم راس میگم !






13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 2 دقيقه قبلملت برمی گردن و به تابلوای ک آواتار ِ #پارسیما دَرِش بود نگاه می کنن که بسیار معصومانه و مظلومانه ! به دیوار چسبونده شده و هیچ حرکتی هم نمی کنه .
رضا : تو دمبالر ِ خودمون یعضی آواتارا با لب ُ لوچه آدم بازی میکنن ! تازه اینم مثل این که یه تابلو بوقیه ، هیچ حرکتی نداره ...بعدشم اگه چشمک هم بهت زده باشه انقدر باید بترسی ؟ مگه من صبح تا شب بهت چشمک میزنم تو این کارا رو میکنی ؟!
حوسی : خودم دیدم !
عمو علی: توهم زدی باب .
حوسی : خودم دیدم !
ملت همچنان جلوتر میرن تا بالاخره به انتهای راهرو می رسن ، دری در انتهای راهرو قرار داره و کنارش هم اسکلت ایستاده ای قرار داره .
فرهاد مجدد در رو باز میکنه و تالار عظیمی با شونصد تا در جلوشون نمایان میشه .
ملت میرن تو، حسین آخرین نفری بود که وارد تالار میشه که یهو از جا میپره و با وحشت داد میزنه : اون اسکلته که کنار در بود، یه علامت بی تربیتی بهم نشون داد !!! خودم دیدم !
رضا میاد جلو و میگه : چیزی نیست پسرم ، دیشب حتما کم خوابی داشتی !
حسین : خودم دیدم ! این جا مشکوکه ، ما نفرین شده ایم ! ما قراره که این جا بمیریم !!! کاش انقدر همه استادا رو دستمال کاری نمی کردم تا منو انتخاب کنن برای این اردوی بوقی !!! من میخوام برگردم !
آرمین درحالی که به اطرافش نگاه میکنه : این جا کهn تا در هست ! کدومو باید بریم ؟
رضا : مهم اینه که یه بازدیدی از این جا داشته باشیم ، شاید اصلا وقت نشه کل این جا رو بگردیم ، اول اون جا رو بریم . ( به یه دری اشاره میکنه .)
ملت به سمت همون در حرکت میکنن ، رضا درو باز میکنه . دوربین قفسی رو نشون میده که توش مردی با هیبتی گولاخ روی زمین نشسته .
ملت : وحــــــــید ؟!
رضا : آره خودشه ، مدیران علاوه بر این که این جا زندانیش کردن یه ویروسی هم روش گذاشتن ، اگه هر وقت وحید بگه " بیل" تبدیل به کثیف ترین وبوقی ترین موجود دنیا میشه که باید تو کثیف ترین و بوقی ترین مکان دنیا زندگی کنه و دارای عمر جاویدان میشه و تا ابد اون وضع رو باید تحمل کنه !
بهرام: چه هولناک !
مصطفی: خب اگه یه وقت مجبور شد بگه بیل باید چی بگه ؟
رضا : به جای بیل میگه *** !
حوسی : خودم دیدم !
وحید سقآلی سرشو میاره بالا و به 10 نفری که جلوی قفسش جمع شده بودن نگاه میکنه .


13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 2 دقيقه قبلوحید با عصبانیت میگه : چیه ؟ چی میخواین ؟ چرا این جوری نگاه میکنین ؟ آدم ندیدین ؟! رضا بوقی ! اطلاعاتت چقدر زیاده دهنت سرویس ! از کجا فهمیدی من هر وقت بخوام بگم *** باید بگم *** ؟ هوم ؟ یادش به خیر اون قدیما ! تو علی آباد ِ کتول بودم ، یه *** دراز داشتم زمین رو می کندم باهاش تا گنج پیدا کنم ، خیلی هم *** خوبی بود ، هر کی ***م رو می دید می گفت دمت گرم چقدر سر ***ت تیزه ! تا فرو می کنی تو زمین همین جوری فرو میره توش ! یادش به خیر ! البته من همیشه سر ***م رو خیس میکردم و بعد فرو می کردم تو زمین ، این طوری باعث میشد که زمین خاکی تبدیل به گل بشه و ***م راحت تر توش فرو بره ! جاتون خالی ! یه بار همین جوری داشتم می کندم زمین رو که یهویی به جسد مومیایی شده ی فرعون رسیدم با کلی طلا و جواهر و اینا ! بعد هم رفتم با پولی که بدست آورده بودم مخاطب رو گرفتم !
رضا : دیدین ؟ بهتون نگفتم اگه مجبور شد بگه بیل میگه ***؟بهتون نگفتم ؟ دیدین چقدر اطلاعاتت من بالاست!
آنـا : اوه پروفسور !
عموعلی با شنیدن دیالوگ وحید ، ناگهان یاد دیشب میفته !
فلش بک ، دیشب
(سانسور-شد!)
پایان فلش بک!!!
آنا که یه دفترچه گرفته دستش و داره هر چی که رضا رو میگه رو توش یادداشت میکنه میگه : پروف ، مدیران به وحید غذا میدن؟
رضا : اون طلسم شده ، غذای معمولی نمیخوره ، اون از ارواح تغزیه میکنه ، هر روحی که میخوره حدود یکی دو ماه سرپا نگهش میداره ، همیشه هم یه ارواحی گیر میاره به هرحال ، بعضی موقع ها روح یه موجود جادویی گیرش میاد و بعضی موقع ها هم روح کاربرایی که این جا می میرن گیر میاره و میخوره ، اون میتونه ارواح رو از فاصله سی متری شکار کنه و بخوره ! میگن که یکی دو بار حتی سعی کرده #نیمــا رو بخوره !
مصطفی با تعجب : ارواح رو از فاصله 30متری شکار میکنه ومیخوره ؟! پس الان ممکنه ک...
احمد : عموعلی کجاست ؟
حسین در حالی که به وحید اشاره میکنه: اون عموعلیُ خورد! خودش خورد! خودم دیدم!
وحید با خوشحالی : خیلی خوب شد که اومدین این جا ! دلی از عذا در آوردم ! یه چند وقتی بود که همش روح های ریزه میزه گیرم میومد !
فرهاد رو به دامبل: چرا هیچ کاری نمی کنین ؟
رضا با ناراحتی: اون رفته دیگه ، کاری نمیشه کرد ... بیاین خوش بین باشیم ! اون یه روح بود ! حالا هم به آرامش رسیده !
" 

حواسمون از صحبت های پروفسور پرت شد !


13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 2 دقيقه قبلملت : آره ایول ، چقدر خوب شد ! هم وحید سیر شد و هم عموعلی به آرامش رسید !!
رضا: باور کنین ... همین الان من روح عموعلی رو دیدم ، درحالی که یه چنگ تو دستش بود و یه حلقه نور هم بالای سرش بود به سمت آسمون پرواز می کرد ! "
و به این ترتیب همگی خوشحال و خندون دوباره به تالار بزرگِ برمیگردن !
آناهیتا: تا الان که خیلی اردوی خوبی بود ! اوه پروفسور رضا شما چقدر خوبین ! چقدر مهربونین ! من هیچ وقت استادی به خوبی شما نداشتم !
مصطفی : حالا کدوم در رو بریم ؟
رضا به در دیگه ای اشاره میکنه و میگه : اونو بریم ببینیم به کجا میرسیم .
ملت میرن تو در و بعدش با تابوت ایستاده ای که به دیوار تکیه داده شده مواجه میشن ، دوربین زوم میکنه روی نوشته ای که روی تابوته : #نیمــا-جنگل.
آرمین با تعجب : نیما ؟! یعنی نیما مرده ؟ یعنی الان روحشه که داره نظارت میکنه ؟
رضا : فکر نمیکنم این طوری باشه ، ششمین جد جنگلی ها اسمش نیما بوده ، این تابوت احتمالا متعلق به اونه .
و بعد رضا شروع میکنه به توضیح زندگینامه جد نیما و آنا هم به سرعت داره حرف های رضارُ تو دفترچه ش یادداشت میکنه .
حوسی : اِ ! دیدین ؟ در تابوته تکون خورد !
ملت : اییییییش !
کاربرهای نمونه ی دنبالر که شدیدا به درس اهمیت میدن به حوسی چشم غره ای میرن و بعد دوباره به رضا خیره میشن !
رضا : خب... تا این جا گفتم که نیما کارمند وزارتخونه شد و با چندرغاز خرج اجاره و زن و 6 تا بچه ش رو می داد ، نیما زندگی سختی داشت اما همیشه زنش بهش روحیه میداد و اون هم به زندگی امیدوار می شد !.. اما نیما یه روز متوجه خیانت زنش بهش شد ، بعله ! زن نیما مَرد بود !!!!!! یه شب کاملا برحسب تصادف! نیما متوجه این موضوع شد و بعدش همسرش بهم گفت که فکر کردم میدونی و اینا ! نیما پوست همسرش رو زنده زنده کند و بعدش گذاشتش تو فریزر و تا 20 روز خودش و بچه هاش از گوشتش استفاده کردن !
حوسی : خودم دیدم !
آناهیتا همون طور که داره یادداشت میکنه : ببخشید پروفسور ، یه تیکه از حرفاتون رو خوب نفهمیدم ، گفتین در چه تاریخی برای اولین بار پاشو تو دنبالر گذاشت؟
رضا: در دستِ بررسیه !
ناگهان ملت میخکوب میشن و به تابوت خیره میشن ، رضا همچنان درحال صحبته ، آهنگ دلهره آوری پخش میشه .

.:. پــایــــان ِ فصـــل ِ اول .:. 


13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 1 دقيقه قبلدر تابوت به آرامی باز میشه و فردی مومیایی شده از توش میاد بیرون ، رضا پشتشو کرده به تابوت همچنان در حال توضیح دادنه ، ریتم آهنگ تند تر میشه .
ملت همچنان میخکوب شدن ، مومیایی از تو تابوت درمیاد و آروم آروم ازپشت به رضا نزدیک میشه ( رضا همچنان مشغول توضیحه ) و همین طور نزدیک و نزدیک تر میشه تا بالاخره خودشو میچسبونه به رضا !!
دامبل : آی !
ملت :
دوربین مومیایی رو نشون میده که اومده از پشت گردن رضا و چسبیده و قصد خفه کردنشو داره . ( آیی که رضاگفت به خاطر درد و ترس ناشی از حمله مومیایی بود و هیچ دلیل خارج از چارچوبی نداشت !
پ.ن1: از صبوری شما در خواندن پست ممنون!
پ.ن2: انتقاد و پیشنهاد خصوصی شود!