یه روز یه ترکه ... / زیر خروار خروار آوار گیر کرده بود، به خون نیاز داشت، به آب و غذا نیاز داشت ... ؛ ولی من هیچکاری نمیتونستم انجام بدم! هموطن شرمنده.
@حسین ابراهیمی کلمات را توان انعکاس عمق مصیبت نیست. آری ، «علی شهید شد » اما آیا این حادثه سهمگین در همین سه کلمه می گنجد. شدت مصیبت را باید در پشت خمیده شیعیان علی و در زانوان بغل کرده حسن و حسین جست. این طوفان سهمگین زینب را برخاک نشانده و او که مثل صبر است ، اینک بی تاب شده ؛ عمق فاجعه را باید در اشک احساس یتیمانی دید که پدر را برای بار دوم از دست داده اند. در غم غریب یاران علی ، هیچ کس را باور مصیبت نیست. مگر علی می میرد ؟؟؟
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی #دستهای-کوچک-دعا است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند! ....دنیای کوچیک و قشنگ بچگی...یادش بخیر...دعاها تو #دیدگاه
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند . (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)»
نهایت غم رو وقتی حس میکنی که یک بچه هفت ساله مبتلا به ایدز میاد با بغض بهت میگه: میشه منو بغل کنی؟ نهایت درد رو زمانی حس میکنی که وقتی اون بچه رو بغل کردی و ازش پرسیدی چرا ناراحته بهت میگه: "امروز میخواستم به خانم معلممون گل بدم برای روز معلم و بغلش کنم مثل بچه های دیگه. ولی معلمم بهم گفت دور بایستم. بهم گفت نباید بغلش کنم.
بچه ها همه منو مسخره کردن، هیچکی از اول سال کنار من نمیشینه و با من دوست نمیشه. همه میکن من آلوده ام. میگن من مریضشون میکنم. معلمم هم امروز گفت ممکنه اگه بغلش کنم اونم مریض کنم. مگه شما نگفتی من اگه داروهامو بخورم و اون کارایی که گفتی نکنم هیچکی رو مریض نمیکنم.
مگه شما نگفتی من زیاد هم مریض نیستم. مگه شما نگفتی اگه برم مدرسه دوست پیدا میکنم. پس چرا هیچکس با من دوست نمیشه؟ پس چرا مامان دوستم گفت من شاید تا سال دیگه بمیرم؟"
اینجاست که دیگه حرفی پیدا نمیکنی که در جواب این همه درد و ناراحتی بگی. فقط میتونی اشک هاتو به زور نگه داری. فقط میتونی اون بچه که حالا داره گریه میکنه رو بغل کنی و براش خیلی ساده توضیح بدی بعضی آدما ممکنه اشتباه کنن.
فقط میتونی با اون حرف بزنی از همه آدمای خوب دنیا، میتونی براش از دوست هایی بگی که حتما یک روز پیدا میکنه، میتونی براش از خوبی ها بگی. ولی یه جایی ته ته دلت خودت هم شک میکنی به حرف هات. به اینکه آیا واقعا این بچه توی این جامعه با این طرز فکر یه روزی رو میبینه که همه بی ترس دوستش داشته باشن.
و اینجاست که دلت میگیره، و این جاست که مدادرنگی و مدل نقاشی رو میدی که مشغول نقاشی بشه و خودت با سرعت تمام میزنی بیرون از اونجا. میری راه میری توی خیابون و اشک میریزی بی صدا. سعی میکنی خودت رو آروم کنی ولی سخته.
اینجاست که آرزو میکنی کاش الان یکی بود که فقط کنارت راه میرفت و دستت رو میگرفت میذاشت حرف بزنی وگریه کنی و بعد که سبک شدی، آرومت میکرد.. چرا اینقدر سنگدل شدیم؟ چرا باید یک معلم با یک بچه هفت ساله این برخورد رو داشته باشه؟ چرا یک بچه هفت ساله باید آرزوش این باشه که یکی بیاد بغلش کنه بی که بترسه ازش. چرا؟
@آناهیتا به هر رو پس از نه ماه واند بارداري افتادم به خونريزي مشي با ديدن خون وحشت زده دست به سوي آسمان برداشت،دريافت كه مي بايست بند ناف فرزند را با دندان ببرد و بارها مرا ستايش كرد كه چنين خاصيت آفرينندگي از خود بروز دادم دختري از من زاده شد نامش را آناهيتا گذاشتيم...