34. And He giveth you of all that ye ask for. but if ye count the favours of Allah, never will ye be able to number them. Verily, man is given up to injustice and ingratitude.
34* و از انواع نعمتهايي كه از او درخواست كرديد به شما عطافرمود كه اگر نعمت هاي بي انتهاي خدا رابخواهيد به شماره آوريد هرگز حساب آن نتوانيد كرد (با اينهمه لطف و رحمت خدا باز) انسان سخت كفر كيش و ستمگر است .
34. il vous a accordé de Tout ce que vous Lui avez demandé. et Si vous comptiez les bienfaits d'Allah, vous ne sauriez les dénombrer. l'homme est vraiment Très injuste, Très ingrat.
یک وقتهایی هست که دلت میخواهد یکی دستت را بگیرد و ببرد سر خط مسلمانیات؛ همان جایی که از اول بودهای و از آنجا آغاز شدهای. هر چند وقت یکبار، یکدفعه میفهمی که خیلی چیزها تکراری شده و باید از نو آغاز کنی و رنگ تازهای به مسلمانیات بزنی. اینجور وقتهاست که میفهمی حتی خموراستشدنهای پنجگانهات هم تکراری شده.
هر صبح با خودت قرار میگذاری که امروز قرآن را از لب طاقچه برداری و ببوسی و لااقل یکی دو آیه بخوانی و راه تازه را آغاز کنی. اما چه صبحها که شب میشود و شبها صبح، هفتهها ماه میشود و خدای نکرده ماهها سال میشود و میبینی ای دل غافل، حتی یک آیه هم نخواندهای. میبینی چقدر دور شدهای از این کلمات؛ از این واژهها که اگر بودند، جانمایهی زندگیات بودند. شدهای مصداق همان آیهی معروف که میفرماید: «و قالَ الرَسولُ یا رَبّ إنّ قَومی اتّخَذُوا هَذا القُرآن مَهجُورا» (فرقان/۳۰)
با خودت فکر میکنی نکند من هم جزو کسانی باشم که رسول رحمت در روز رستاخیز از آنان شکایت میکند که پروردگارا این قوم، قرآن را مهجور کردند. دلت از این فکر میگیرد…
اما نه. من فکر میکنم ما هم اگر خدای نکرده از قرآن دور شویم، قرآن از ما دور نمیشود. شاید صبحها را شب کنیم و شبها را صبح و هفتهها را ماه، اما ماه به سال نرسیده، قرآن بر اساس یک قرار دیرینه میآید سراغمان.
مادرها را دیدهای، گاهی چندین بار فرزندشان را صدا میزنند و بچه حتی رویش را هم برنمیگرداند، حالا به هر دلیل؛ نمیشنود، قهر کرده و یا حتی خودش را به نشنیدن زده. اینجور وقتها صبوری میکنند تا بیاید. نمیآید و آخرش هم خودشان میروند دنبال دلبندشان، دست به سرش میکشند و نوازشش میکنند تا برگردد به آغوش مادر. حتی اگر سرسخت هم باشد این فرزند، بالاخره به آغوش مادر بازمیگردد.
یک قراری هست و یک وعدهگاهی که خدا سالهاست برای این روزهای ما رقم زده؛ برای اینکه از خودش و کلماتش دور نشویم و یادمان نرود او جایی با ما حرف زده.
یازده ماه تمام صدایمان میکند، صبوری میکند شاید حداقل روی برگردانیم؛ اما اینقدر درگیر دنیا شدهایم که نمیشنویم، شاید هم خودمان را به نشنیدن زدهایم و بالاخره هم اوست که میآید سراغمان. آغوش رحمتش را در رمضان باز میکند و ما را در پناه خویش جای میدهد چون همیشه. چقدر نوازشمان میکند برای این همه نیامدن. این همه صبوری برای چه؟
لابد برای اینکه بگوید او عاشقتر است به ما. راست گفته بود رضای امیرخانی توی این رمان آخرش، قیدار: «عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما… خدا عاشقیست که حتی دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند.»
خودش صدایش میزند و برش میگرداند. اوج این عاشقی و دلدادگی هم شبهای قدر است؛ همان شبی که همهی حرفهایش را جمع میکند و یکجا برایمان میفرستد.
به قول دوستی:
“فکرش را بکن؛ خدا با بشر حرف زده؛ نه فقط با الهام و وحی و شهود؛ حرفهایی از جنس کلمه. حتی حسرتش هم شیرین است.” آن وقت ما مدتهاست که این کلمات از یادمان رفته. آن شب به حرمت نزول کلامش همه چیز را کنار میگذارد. تقسیممان نمیکند به بد و بدتر. همه را یکجا پناه میدهد و باران رحمتش را بر سرمان میبارد.
.
.
.
حالا این منم ایستاده روبهروی تو و یکی از همین شبها شب قدر است؛ شبی که تو با من سخن گفتهای. بدعادت شدهام. میدانم. عادت کردهام به اینکه فراری باشم، اما در لحظهی آخر بیایم و درخواست عفو کنم. کاش ببخشی مرا و نگاهم کنی مثل همیشه. تو که نگاهم میکنی، احساس میکنم هنوز سربهراهم.
و اگر صدایم کنی
و اگر سلامم کنی
باورم میشود
که باز مرا بخشیدهای
پس صدایم کن
و سلامم کن تا طلوع سپیدهدمان
سلام هی حتی مطلع الفجر…
دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان؟
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان
دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم
از هر چه دو رنگی ايست رها بود زمستان
بود هر چه فقط بود سپیدی و سپیدی
اسمی که به او بود سزا ، بود زمستان
گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم
یکبار نگفتند چرا بود زمستان
غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران
بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان
با برف بپوشاند تن لخت درختان
لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان
در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه
مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان...
*** مجتبی حیدری ***
دختران شیعهای که به صورت عریان در «خالدیه» گردانده شدند
خبرگزاری فارس: دختران شیعهای که به صورت عریان در «خالدیه» گردانده شدند
به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، سایت مشرق نوشت: در گزارش قسمت اول به نقش آل سعود در آغار بحران سوریه پرداختیم اما در این گزارش سعی شده به خیانتهایی که اطرافیان اسد به وی کردهاند و همچنین نقش اخوان المسلمین و پناهندگان سوری در این بحران بررسی شود.
در شهر درعا که آتش تحولات سوریه از آنجا شروع شد، شخصی به نام عاطف نجیب که مسئولیت امنیتی شهر درعا را در اختیار داشت از نزدیکان بشار اسد بود. وی در زمان مسئولیت خود با مردم به صورت استبدادی رفتار میکرد و این اقدامات را دستورات بشار اسد نام گذاری کرده بود.
تحولات زمانی شروع شد که چند کودک به دلیل فضای منفی موجود در رسانهها، شعار سقوط دولت سر دادند؛ عاطف نجیب پس از دستگیری این کودکان، ناخنهای دست و پای آنان را کشید و این کودکان را زندانی کرد.
مادران این کودکان نزد وی آمدند و خواستار آزادی کودکان خود شدند، ولی نجیب حجاب از سر این مادران کشید و به آنان بی احترامی کرد. پس از این اقدام عاطف نجیب، ریش سفید شهر درعا نزد وی آمد؛ [!]ه خود را از سر برداشت و جلوی وی گذاشت و خواستار آزادی کودکان شد؛ ولی نجیب [!]ه وی را لگد کرد. (شهر درعا، منطقه قبایلی است و برای ریش سفیدان احترام زیادی قائل هستند و کوچکترین بی احترامی به این افراد میتواند تبعات زیادی در برداشته باشد و این موضوع به منزله جنگ است)
زمانی که بشار اسد از عاطف نجیب درباره اوضاع شهر درعا سوال کرد؛ وی میگفت: هیچ اتفاقی رخ نداده است؛ تا زمانی که مردم تظاهرات بزرگی برگزار کرده و به مرکز نیروهای امنیتی حمله بردند و نظامیان را کشتند. روحانی وهابی موجود در مسجد عمری شهر درعا، که سال 2000 از عربستان وارد سوریه شده بود؛ طرح حمله به پایگاه نیروهای امنیتی را اجرا کرد و به این ترتیب جرقه بحران زده شد.
پس از این ماجرا آن دسته از گروههایی که به صورت برنامهریزی شده آماده فعالیت بودند، شروع به تحرک کردند و ورود نیرو و سلاح به سوریه از طریق لبنان، آغاز شد. شعار گروههای مسلح از ابتدای شروع تحولات این بود که نظام بشار اسد باید سقوط کند، زیرا یک دولت علوی است.
مخالفان هیچ خواستهای برای اصلاحات مطرح نکردند و از همان ابتدا خواستار سرنگونی دولت شدند. تحولات سوریه از ابتدا بر اساس اختلافات طایفهای و مذهبی آغاز شد و از همان ابتدا در تمامی تظاهرات، ایران و حزب الله را نفرین کرده، به مساجد شیعیان و علویان حمله میکردند و شیعیان را با توجیهات دینی به قتل میرساندند.
برای مثال در منطقه الزهرا، واقع در شهر حمص، 30 دختر شیعه را بازداشت کرده و آنها را به صورت عریان در منطقه خالدیه که به منطقه سلفیان مشهور است گرداندند و به آنان لقب برده دادند.
دلیل ادامه مشکلات در حمص چند طایفهای بودن این شهر است. در ابتدای درگیریها، سلفیان، 700 خانواده شیعه را مجبور به مهاجرت کرده و خانه آنها را به آتش کشیدند. هفت مسجد شیعه را با تمام وسائل از جمله قرآنهای موجود در آن به آتش کشیدند و دو حسینیه را نابود کردند. سلفیان برخی از شیعیان را فقط به دلیل آتکه در خانه آنان تربت امام حسین را مشاهده کرده بودند، به آنها اتهام کافری زدند و به قتل رساندند. سلفیان سوریه با ذکر لا الله الا لله، اقدام به بریدن سر علویان و شیعیان سوری میکنند و میگویند که ما پس از این اقدام به بهشت میرویم؛ این موضوع یک ادعا نیست و ما تمام فیلمها و عکسهای موجود، این موضوع را تأیید میکند. [لینک]
بـ ه سلامتــــﮯ اونــــﮯ كه تنهــــــاست ...
13 سال و 7 ماه و 10 روز و 11 ساعت و 34 دقيقه قبلجـــاے صــــداے عشقش صــــداے كیبــــوردش میـــاב ...
سلامتــے خــود بامــرامتــ كه گیـــر بی مــــراما افــــتادی
بزن بـ ه سلامتے گــل لبخنـــدتــ كه به هرچـے آرزو داری برسی ...
✔ از ایـن بـ ه بعـد بیشتــر بـ ه پروفآیلتــ سر مـی زنمـ
✔ همـ ه چی عالــی بود
✔ بـ ه منمـ یـ ه سـر بزن خوشحـآل می شمـ : )
ممنونم

13 سال و 7 ماه و 9 روز و 1 ساعت و 30 دقيقه قبلشما لطف داري
حتما سر ميزنم