محمد
ترسناک ترین جمله دوران بچگی : صبر کن برسیم خونه ، من میدونم و تو
محمد
دو هفته پیش مامانم رفته بود اصفهان وقتی برگشت دریغ از یه دونه گز یا پولکی که برامون آورده باشه! امروز واسمون مهمون اومده بود،مامانم خونه نبود زنگ زده میگه: یه چای دم کن،بعد برو توی اتاق من،توی کمد لباسام پشت چمدون سیاهه یه بالش آبیه اونو بردار! زیرش یه ملافه ی سبزه،اونم بردار! زیرش یه ساکِ کوچیکِ قهوه ایه،بازش کن! توش یه ساک زرشکیه،اونم باز کن! توی اون ساک زرشکیه لای یه پارچه زرد یه پلاستیک بنفشه! از توی پلاستیک یه بسته سوهان عسلی بردار با اون چای که دم کردی بذار جلوی مهمونا تا من بیام جاشو دوباره عوض کنم! حواست باشه دست به گز و پولکی ها بزنی با من طرفی
محمد
وقتی با همسرم بیرون میریم من هميشه دست همسرم رو در دستم ميگيرم،نه از بابت محبّت زیاد
ازین بابت که اگه رهاش كنم ميره خريد
محمد
اگه از خواب خواستي بيهوش بشي ياد اين بيوفت
محمد
تو اينو مي بيني ياد ميتي كومان نمي افتي؟؟؟؟؟؟
محمد
تفاوت نسل هارو میشه توی نوع شلواراشون دید ها
معرکه بود
14 سال و 12 روز و 10 ساعت و 53 دقيقه قبل