مصطفی
به یکی می گن هفت هشت تا چند تا می شه؟ می گه: بی خیال، همون جمله رو بگو بسازم.
مصطفی
به يارو ميگن يه جمله بساز که توش آب باشه . ميگه : لوله
مصطفی
به یکی می گن با اعضای بدن یک جمله بساز. می گه: مری ومعده ومریم از اعضای بدن ما هستند. می گن مریم دیگه چیه؟ می گه مریم جیگره.
مصطفی
به یکی می گن با کوش یک جمله بساز. می گه: شلوار من کوش؟ می گن: این که نشد، «کوش به معنی کوشش هست.» می گه: شلوار من کوشش؟ می گن: بابا، کوشش یعنی کار. می گه: خب از اول میگفتین، شلوار کار من کوشش؟
مصطفی
اگر نمیتوانی خدمت کنی ، برو تا لااقل خیانت نکنی
مصطفی
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو .
مصطفی
به ستاره ها نگاه کن،به چشمک زدنشون بخند اما دل نبند چون چشمکشون از روی عشق نیست از روی عادته . . .
مصطفی
انسانها گاهی آنقدراحمقند که مثل عروسکهای خیمه شب بازی روزی هزار بار دستهای خود را بر سر میرسانند ولی نخهای را که از ان اویزانند را نمی یابند . . .
مصطفی
شنیدم آدم شدی , ناراحت شدم اما بعد تحقیق کردم دیدم شایعه بوده هنوزم فرشتـه ای !!
مصطفی
غضنفر ماشین تخلیه فاضلاب می خره پشتش می نویسه ر*یــــــدن شما روزی ماست !!!
مصطفی
به تقویم ها اعتمادی نیست اگر در دل یا نگاهت تغییری رخ داده . . .
مصطفی
گاهی گدای گدایی و بخت نیست /گاهی تمام شهر گدای تو میشود . . .
گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، کنار یک مهمانخانه ایستاد.
15 سال و 5 ماه و 26 روز و 6 ساعت و 7 دقيقه قبلبدبختانه، کسانی که در آن شهر زندگی میکردند عادت بدی داشتند که سر به سر غریبهها میگذاشتند.
وقتی او (گاوچران) نوشیدنیاش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است.
او به کافه برگشت، و ماهرانه اسلحهاش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد.
او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «کدام یک از شما آدمهای بد اسب منو دزدیده؟!؟!»
کسی پاسخی نداد.
«بسیار خوب، من یک آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام میکنم اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام میدهم! و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!»
بعضی از افراد خودشون جمع و جور کردن.
آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت، و اسبش به سرجایش برگشته بود.اسبش رو زین کرد و به سمت خارج از شهر رفت.
کافه چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از اینکه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟
گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم برم خونه.
مطالب خنده دار