مصطفی
در قفس تنهاييم تنها ياد توست که مرا به اوج همه ي دوست داشتنها به پرواز در مي آورد .
مصطفی
سلام به همه یه دوستان امید وارم حال همتون خوب باشه.
مصطفی
این عکسو خـــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــی دوست دارم.
مصطفی
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد ازادم نکرد اتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد ارزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد...
مصطفی
چه خبر از دنبالر؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مصطفی
به سلامتی شما دوستان میخوام اولین پیک مشروب برم بالا.
مصطفی
بگم سلام دل ميگيره،بگم عليک دل ميميره،فقط ميگم دوست دارم اين جوردل آرام مي گيره ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام مـــــــــــــــــــــــــــن امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
مصطفی
سلام به قاصدک های خبر رسان که محکوم به خبرند و سلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند و سلام به تو که محکوم به دوست داشتنی... سلام من امدم
مصطفی
شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد!فعلا بای بای بای بای بای بای بای بای
مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
15 سال و 5 ماه و 2 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبل-دسلام بابا! یک سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتما، چه سئوالی؟
- بابا! شما برای هرساعت کار چه قدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا این سئوال رو می پرسی؟
- فقط میخوام بدونم.
- اگه باید بدونی، بسیار خوب می گویم: 20 دلار!
پسرک در حالی که سرش پائین بود آهی کشید. بعد به پدر نگاه کرد و گفت: می شه 10 دلار به من قرض بدید؟
مرد با عصبانیت گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...