مصطفی
نامه بابی به خدا................ حتما بخونین خیلی باحاله.............
مصطفی
تا حالا شده به خاطر هدفت از همه چی بگذری؟؟؟؟
مصطفی
تا حالا جفت پا رفتی تو شکم ِ کسی؟
مصطفی
تا حالا يه چك 1 ميليارد تومني واقعي لمس كردي؟
مصطفی
تا حالا به 10 نفر همزمان اس ام اس دادي؟
مصطفی
یه روز یکی از خدا می پرسه: خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟ خدا می گه: به اندازه ی یک دقیقه! باز از خدا می پرسه: خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدره؟ خدا می گه: به اندازه ی یک ریال! می گه: پس خدا یک ریال به من بده! خدا می گه: باشه فقط یک دقیقه صبر کن!!!
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
15 سال و 6 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 52 دقيقه قبلبابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده