مصطفی
از تمام داشته هایت که به آن می بالى خدا را جدا کن بعد ببین چه دارى؟ به همه کمبودهایت که از آن می نالى خدا را بیفزا و ببین دیگر چه کم دارى؟
مصطفی
پرنده لب تنگ ماهی نشست و به ماهى نگاه کرد و گفت: سقف قفست شکسته، چرا نمی پرى؟
مصطفی
خوشبختی سراغ کسی می رود که فرصت اندیشه درباره بدبختی را ندارد.
مصطفی
هر سخنی که از دل برخیزد بر دل نشیند و اگر فقط از زبان خیزد از گوشها فراتر نرود.
مصطفی
بیا عشقمون رو محکم به هم گره بزنیم و آرزو کنیم این گره هیچ وقت باز نشه حتی با دندون روزگار.
مصطفی
دوستت دارم با "س" سوزن به همه بگو تا بسوزن!
مصطفی
دوستت دارم با "س" سوزن به همه بگو تا بسوزن!
مصطفی
کلاغ ها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیست، اما آن قدر باوفایند که شاخه های خشک درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمی گذارند. کلاغتم رفیق!
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
15 سال و 6 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 57 دقيقه قبلعاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.