motefavet
نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم خون است، می دانی برادر دلم خون است، از این می نویسم
melika {غریبه!}
بچه کیا اسم معلم اول ابتداییشون یادشونه؟؟
motefavet
«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...»
وحید (آقای خاص)
مهربانی و دلجویی هایت به کنار اما عزیز دل من.... یک قلب شکسته با چسب زخم خوب نمی شود
احسان
این شعر واقعا زیباست, حوصله کن و تا آخر بخون خواهشا •══════════════• هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سـارا سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجیـن شد در فکه و شلمچه، دارا بروی میـن شد چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند یا تکـه تکـه گشتند یا که اسیـر و دربـنــد سارای دیگری در، مهران شده شهیــده دارا کجاست؟ او در، ارونـد آرمیـده دوخته هزار سارا، چشمـی به حلقـه در از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل، تر سارا سؤال می کرد، دارا کجاست اکنون؟ دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنـون خون گلوی دارا آب حیـات دیـن است روحش به عرش و جسمش، مفـقــود در زمین است در آن زمانه رفتند، صدها هزار دارا در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا » هنگام جنگ دارا گشته اسیـر و دربنـد دارای این زمان با بـنــزش رود به دربـنــد دارای آن زمانه بی سـر درون کرخـه سارای این زمانه در کوچــه بـا دوچـرخــه در آن زمانه سارا با جبهه ها عجیـن شد در این زمانه ناگه ، چـــادر( لبــاس جیــن ) شد با چـــفــیـــه ای که گلگون از خون صد چو داراست سارا، خود از بـــرای جــلــب نظـــر، بیاراست آن مقـنـعــه ور افتاد ، جایش ف
motefavet
از دست زمانه تیر باید بخوری / دائم غم ناگزیر باید بخوری / صد مرتبه گفت : عاشقی کار تو نیست / بچه ! تو هنوز شیر باید بخوری
گمنام
من به صفای باطن رو تو هستم روزه __________ ورنه من کجا و تشنگی دیدارت ......... گمنام
motefavet
شب حساسی بود.قبل از هجوم دشمنان به سمت خانه اش، از خانه بیرون زد . در راه ابوذر را دید در حالی كه سبد بزرگی را روی كولش حمل می كرد جریان حمله كفار به خانه را به ابوذر گفت و ابوذر او را در همان سبد روی دوشش مخفی كرد .دقایقی بعد مردانی سیاه پوش با شمشیرهای از غلاف بیرون آمده به سمت ابوذر آمدند. یكی شان جلو آمد و گفت محمد را ندیدی؟ ابوذر با آرامش خاصی با اشاره به سبد روی دوشش گفت محمد اینجا است، داخل این سبد. همه آن مردان سیاه پوش خندیدند و یكی شان گفت مردك دیوانه و راه افتادند تا رسول خدا را در جایی دیگر پیدا کنند. ابوذر به گوشه ای خلوت رفت و آرام سبد را روی زمین گذاشت و گفت یا رسول الله بیرون بیایید ...
سینا
نمیدونم چرا دخترا {.} هم میزارن لایک میخوره!!!!!!