دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بِهـــــــــــــــیرا

...Last Christmas I gave you my heart ...But the very next day, you gave it away ..This year, to ... درباره »
بِهـــــــــــــــیرا
زن - مجرد
امتیاز: 458

دنبال‌شدگان

(113 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(125 کاربر)

گروه‌ها

(14 گروه)

بازدید

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

جنگ با دیو سفید...در خوان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. بامداد روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود. به رنگ شبه روی و چون شیر موی جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی به غار اندرون دید رفته به خواب به کشتن نکرد ایچ رستم شتاب دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری می‌یافتند. در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد. زدش بر زمین همچو شیر ژیان چنان کز تن وی برون کرد جان فرو برد خنجر دلش بر درید جگرش او تن تیره بیرون کشید همه غار یکسر تن کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

خوان ششم جنگ با ارژنگ دیو...پس از آنکه رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند دریافتند که یکی از سرداران دیو سپید به نام ارژنگ دیو مامور نگهبانی از آن است. رستم شب را خوابید و بامداد روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حمله‌ای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند. چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب بیامد به کردار آذرگشسب سر و گوش بگرفت و یالش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر پر از خون سر دیو کنده ز تن بینداخت زان سو که بد انجمن سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

خوان پنجم جنگ با اولاد:...در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد. چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان گشاده زبان شد، دمان، آن زمان سوی رخش و رستم بنهاده روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی رستم از خواب برخاست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشت‌بان به پهلوان آن نواحی که "اولاد" نام داشت و سپاهیانش، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت . اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد...

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

خوان چهارم:زن جادو:...رستم در راه در کنار چشمه‌ای به سفره پر زرق و برق و نعمتی برخورد و از رخش پیاده شده و به نواختن سازی که در کنار سفره بود پرداخت. وی در هنگام آواز خواندن و نواختن، زبان به شکایت به سوی پروردگار گشود که چرا از شادی و خوشی روزگار نصیبی ندارد. می و جام و بو یا گل و مرغزار نکرده‌است بخشش مرا روزگار زن جادوگری که با لشگری از دیوان در آن نزدیکی می‌زیست این شنید و خود را به صورت زنی زیبا به رستم نمایان کرد و لشگر دیوان را از چشم رستم به جادو پنهان نمود. رستم در میان گفتگوی خود با زن به ستایش یزدان پرداخت. جادوگر چون نام پروردگار را بشنید چهره‌اش سیاه شد. چو آواز داد از خداوند مهر دگرگونه گشت جادو به چهر رستم به ماهیت زن پی برد و کمند انداخته او را اسیر کرد و با یک ضربه شمشیر او را دو نیم ساخت.

بِهـــــــــــــــیرا
rostam2D.jpg بِهـــــــــــــــیرا

رستم در حال شتن اژدها اثر عادل عدیلی

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

خوان سوم:جنگ با اژدها...رستم پس از رهایی از بیابان بی آب به خواب رفت که در نیمه‌های شب اژدهای پیل پیکری که در آن نزدیکی می‌زیست به رخش حمله ور شد. زدشت اندر آمد یکی اژدها کزو پیل گفتی نیابد رها رخش به رستم پناه برد و با کوبیدن سُم تلاش نمود او را از خواب بیدار کند اما پیش از بیدار شدن رستم از خواب، اژدها خود را پنهان نمود. رستم از خواب برخاست و به رخش غرّید که چرا بی‌دلیل وی را از خواب بیدار نموده‌است. این اتفاق یک بار دیگر تکرار شد و رستم عصبانی‌تر از پیش رخش را تهدید نمود که اگر بار دیگر وی را بی دلیل بیدار کند سر وی را از تن جدا خواهد کرد. اژدها برای بار سوم به رخش حمله کرد و رخش با تردید رستم را بیدار نمود و او این بار اژدها را پیش از آنکه پنهان شود رؤیت کرد و با وی گلاویز شد. رستم در نهایت با کمک رخش که پوست اژدها را به دندان گرفته بود، سر از تن اژدها جدا کرد.

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

خوان دوم: بیابان بی آب...رستم در این خوان به همراه رخش در بیابان بی آب و بسیار گرم گرفتار شد. بیابان بی آب و گرمای سخت کزو مرغ گشتی به تن لخت لخت چنان گرم گشتی هامون و دشت تو گفتی که آتش بر او برگذشت رستم تاب و توان خود را از دست داد و از پروردگار یاری طلبید تا در نهایت یک گوسفند ماده (میش) را در مقابل خویش دید و با خود اندیشید که میش بایستی آبشخوری داشته باشد. از اینرو با تکیه بر شمشیر قد راست کرد و افتان و خیزان در پی میش به راه افتاد و به آبشخور رسید و خود را سیراب نمود.

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

خوان اول: نبرد رخش با شیر بیشه رستم روز و شب می‌رفت و راه دو روزه را در یک روز می‌پیمود تا به دشتی رسید پر از «گور» بود و محل فرمانروایی شیری قدرتمند، رستم کمند انداخت، گوری گرفت، آتشی افروخت و شکار را بریان ساخت و خورد. «رخش» را یله کرد و خود شمشیر زیر سر نهاد و بخفت. پاسی ازشب گذشته، شیر بیامد و «یلی» خفته و اسبی آشفته بدید. نخست قصد کشتن اسب کرد رخش چنان بر سر شیر کوفت که نقش زمین گردید .رستم از خواب برخاست، شیری مرده دید و رخش را مورد نوازش قرار داد و بدو گفت: «اگر تو هلاک می‌شدی من با این شمشیر و سنان و گرز گران چگونه باید تا مازندران را می پیمودم. از این پس قبل از هرکاری مرا بیدار کن.» {فرمان برداری رخش} رستم پهلوان، این بگفت و زمانی دراز بخوابید. چون خورشید سر از کوه برآورد، تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و تن رخش را بسترد و زین بر آن نهاد و یزدان نیکی دهش را یاد کرد و آنان به ادامه راه پرداختند.

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

هفت خوان رستم:کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از هفت بلا جان سالم به در می‌برد.

آرمان
آرمان

به كجا چنين شتابان ؟ تومن از دلار پرسيد !!!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

سهراب:"من ایدون گمانم که تو رستمی! "....................... جان من؟ خوب پس چرا باهاش جنگیدی؟ها ها ها؟

بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

جدی اگه آنلاین نمیشدی گریه میکردما....

..R(_))-((-)M ...021... Roham
..R(_))-((-)M ...021... ...
در دوره

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T V W X Y Z oops! i miss “U”

این ارسال را بازنشر کرده است.
بِهـــــــــــــــیرا
بِهـــــــــــــــیرا

کسی اینجا ادبیات نمیخونه؟ موضوع تحقیق :"چرا رستم به اسفندیار پیشنهاد رزم نمایشی میدهد؟"

mohmmad
mohmmad
در دوره

یارو کف دستش میخاره میگه پول داره میاد ... گوشش میخاره میگه دارن پشتم حرف میزنن ... کفه پاش میخاره میگه پول داره میره ... اصلاً به ذهنش نمیرسه که حموم بره شاید درست شه !!!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.