بِهـــــــــــــــیرا
دقت کردین علیرضا و زهرا جزو قشنگترین اسمای اسلامین؟
بِهـــــــــــــــیرا
I miss your tan skin, your sweet smile, so good to me, so right, And how you held me in your arms that September night, The first time you ever saw me cry. Maybe this is wishful thinking, Probably mindless dreaming If we loved again I swear I'd love you right. I'd go back in time and change it but I can't So if the chain is on your door, I understand.
بِهـــــــــــــــیرا
" خوبـے ؟ " گاهی با تمام ِ تكـراری بودنَش غوغــا می كند . . .
بِهـــــــــــــــیرا
"یکی از اصول حقوق بین الملل در قرن نوزدهم این بود که حکومات متمدن در امور یکدیگر مداخله ننمایند، اما همۀ این حکومات حق مداخله در کشورهای عقب افتاده را داشتند."
بِهـــــــــــــــیرا
اینروزها غمگینم ؛ چونان پیرزنی که ... آخرین سرباز بازگشته از جنگ ، پسرش نبود ... !!!
بِهـــــــــــــــیرا
مـن فــرامــوش نـکـــرده ام ... مــن از نـهـایــت درد بـه بـــی حـسی رسـیـدم !!!
بِهـــــــــــــــیرا
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پی...ر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم ---از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
بِهـــــــــــــــیرا
پیچ یه پسر 26 ساله است و مهره یه دختر 24 ساله است٬ که فرقی با آدمای دیگه ندارند _فقط_ عاشقند همین!!http://pichomohre.blogfa.com/
بِهـــــــــــــــیرا
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی ... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات ... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری ... ... ... ... ... انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که ... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی ... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود
بِهـــــــــــــــیرا
این روزها غــــــــــم برای خوردن زیاد دارم تـــــــــو دیگر بـــــــرایم لقمه نگیر.....
بِهـــــــــــــــیرا
الهی ما از غافلانیم نه از کافران نگاهمان دار تا پریشان نشویم. در راه آر که سرگردان نشویم.
بِهـــــــــــــــیرا
معبودا! به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند
بِهـــــــــــــــیرا
چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم ... وقتی از کنار تــو رد می شوم. تنـــم نلــرزد….. بغضــم نگیــرد…..
بِهـــــــــــــــیرا
داستان چیه که چون من از چایکوفسکی خوشم میاد برام دماغتو بالا میگیری؟
مخاطب خاص نداشتما!!!! اخطاریه مهم!
14 سال و 9 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبلعمرا خودم میدونم مخاطبت من بودم: حالاااااااااااا داری داری داری
داری داری داری
داری اینوری
داری اونوری
بیاااااااااااااا
14 سال و 9 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 6 دقيقه قبل
14 سال و 9 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 39 دقيقه قبلها چیه اونجوری نگاه میکنی که مثلا خودت رو بزنی به اون راه
14 سال و 9 ماه و 10 روز و 5 ساعت و 21 دقيقه قبل
14 سال و 9 ماه و 9 روز و 8 ساعت و 49 دقيقه قبل