بِهـــــــــــــــیرا
The best and most beautiful things in the world cannot be seen or even touched. They must be felt with the heart
بِهـــــــــــــــیرا
این مال اون خیلی عاشقاست...When you are in love you can't fall asleep because reality is better than your dreams
بِهـــــــــــــــیرا
Love is the beauty of the soul
بِهـــــــــــــــیرا
In dreams and in love there are no impossibilities
بِهـــــــــــــــیرا
In real love you want the other person's good. In romantic love you want the other person
بِهـــــــــــــــیرا
جنگ با دیو سفید...در خوان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. بامداد روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود. به رنگ شبه روی و چون شیر موی جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی به غار اندرون دید رفته به خواب به کشتن نکرد ایچ رستم شتاب دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری مییافتند. در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد. زدش بر زمین همچو شیر ژیان چنان کز تن وی برون کرد جان فرو برد خنجر دلش بر درید جگرش او تن تیره بیرون کشید همه غار یکسر تن کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند
بِهـــــــــــــــیرا
خوان ششم جنگ با ارژنگ دیو...پس از آنکه رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند دریافتند که یکی از سرداران دیو سپید به نام ارژنگ دیو مامور نگهبانی از آن است. رستم شب را خوابید و بامداد روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حملهای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند. چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب بیامد به کردار آذرگشسب سر و گوش بگرفت و یالش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر پر از خون سر دیو کنده ز تن بینداخت زان سو که بد انجمن سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند
بِهـــــــــــــــیرا
خوان پنجم جنگ با اولاد:...در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشتبان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربهای به وی وارد کرد. چو در سبزه دید اسب را دشتبان گشاده زبان شد، دمان، آن زمان سوی رخش و رستم بنهاده روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی رستم از خواب برخاست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشتبان به پهلوان آن نواحی که "اولاد" نام داشت و سپاهیانش، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت . اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد...