بِهـــــــــــــــیرا
خوان چهارم:زن جادو:...رستم در راه در کنار چشمهای به سفره پر زرق و برق و نعمتی برخورد و از رخش پیاده شده و به نواختن سازی که در کنار سفره بود پرداخت. وی در هنگام آواز خواندن و نواختن، زبان به شکایت به سوی پروردگار گشود که چرا از شادی و خوشی روزگار نصیبی ندارد. می و جام و بو یا گل و مرغزار نکردهاست بخشش مرا روزگار زن جادوگری که با لشگری از دیوان در آن نزدیکی میزیست این شنید و خود را به صورت زنی زیبا به رستم نمایان کرد و لشگر دیوان را از چشم رستم به جادو پنهان نمود. رستم در میان گفتگوی خود با زن به ستایش یزدان پرداخت. جادوگر چون نام پروردگار را بشنید چهرهاش سیاه شد. چو آواز داد از خداوند مهر دگرگونه گشت جادو به چهر رستم به ماهیت زن پی برد و کمند انداخته او را اسیر کرد و با یک ضربه شمشیر او را دو نیم ساخت.
بِهـــــــــــــــیرا
رستم در حال شتن اژدها اثر عادل عدیلی
بِهـــــــــــــــیرا
خوان سوم:جنگ با اژدها...رستم پس از رهایی از بیابان بی آب به خواب رفت که در نیمههای شب اژدهای پیل پیکری که در آن نزدیکی میزیست به رخش حمله ور شد. زدشت اندر آمد یکی اژدها کزو پیل گفتی نیابد رها رخش به رستم پناه برد و با کوبیدن سُم تلاش نمود او را از خواب بیدار کند اما پیش از بیدار شدن رستم از خواب، اژدها خود را پنهان نمود. رستم از خواب برخاست و به رخش غرّید که چرا بیدلیل وی را از خواب بیدار نمودهاست. این اتفاق یک بار دیگر تکرار شد و رستم عصبانیتر از پیش رخش را تهدید نمود که اگر بار دیگر وی را بی دلیل بیدار کند سر وی را از تن جدا خواهد کرد. اژدها برای بار سوم به رخش حمله کرد و رخش با تردید رستم را بیدار نمود و او این بار اژدها را پیش از آنکه پنهان شود رؤیت کرد و با وی گلاویز شد. رستم در نهایت با کمک رخش که پوست اژدها را به دندان گرفته بود، سر از تن اژدها جدا کرد.
بِهـــــــــــــــیرا
خوان دوم: بیابان بی آب...رستم در این خوان به همراه رخش در بیابان بی آب و بسیار گرم گرفتار شد. بیابان بی آب و گرمای سخت کزو مرغ گشتی به تن لخت لخت چنان گرم گشتی هامون و دشت تو گفتی که آتش بر او برگذشت رستم تاب و توان خود را از دست داد و از پروردگار یاری طلبید تا در نهایت یک گوسفند ماده (میش) را در مقابل خویش دید و با خود اندیشید که میش بایستی آبشخوری داشته باشد. از اینرو با تکیه بر شمشیر قد راست کرد و افتان و خیزان در پی میش به راه افتاد و به آبشخور رسید و خود را سیراب نمود.
بِهـــــــــــــــیرا
خوان اول: نبرد رخش با شیر بیشه رستم روز و شب میرفت و راه دو روزه را در یک روز میپیمود تا به دشتی رسید پر از «گور» بود و محل فرمانروایی شیری قدرتمند، رستم کمند انداخت، گوری گرفت، آتشی افروخت و شکار را بریان ساخت و خورد. «رخش» را یله کرد و خود شمشیر زیر سر نهاد و بخفت. پاسی ازشب گذشته، شیر بیامد و «یلی» خفته و اسبی آشفته بدید. نخست قصد کشتن اسب کرد رخش چنان بر سر شیر کوفت که نقش زمین گردید .رستم از خواب برخاست، شیری مرده دید و رخش را مورد نوازش قرار داد و بدو گفت: «اگر تو هلاک میشدی من با این شمشیر و سنان و گرز گران چگونه باید تا مازندران را می پیمودم. از این پس قبل از هرکاری مرا بیدار کن.» {فرمان برداری رخش} رستم پهلوان، این بگفت و زمانی دراز بخوابید. چون خورشید سر از کوه برآورد، تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و تن رخش را بسترد و زین بر آن نهاد و یزدان نیکی دهش را یاد کرد و آنان به ادامه راه پرداختند.
بِهـــــــــــــــیرا
هفت خوان رستم:کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش میرود و در راه از هفت بلا جان سالم به در میبرد.
بِهـــــــــــــــیرا
سهراب:"من ایدون گمانم که تو رستمی! "....................... جان من؟ خوب پس چرا باهاش جنگیدی؟ها ها ها؟
بِهـــــــــــــــیرا
جدی اگه آنلاین نمیشدی گریه میکردما....
بِهـــــــــــــــیرا
کسی اینجا ادبیات نمیخونه؟ موضوع تحقیق :"چرا رستم به اسفندیار پیشنهاد رزم نمایشی میدهد؟"
بِهـــــــــــــــیرا
My hands, they were strong, but my knees were far too weak To stand in your arms without falling to your feet
بِهـــــــــــــــیرا
دندون پزشکمو عوض کردم...دکتره به خودش زحمت نداده پروندمو بخونه همون روز اول به من دارویی داده که بهش حساسیت دارم بعدم میگه اِ تو چقدر ترسویی!
بِهـــــــــــــــیرا
شیشه رفته تو دستم , دارم از درد جیغ و داد می کنم, به رفیقم میگم در بیار, میگه شیشه رو؟ میگم پَــــ نَ پَــــ , ادای من و در بیار شاد شیم
بِهـــــــــــــــیرا
نیکخواهانم نصیحت می کنند *** خشت بر دریا زدن بی حاصل است شوق را بر صبر قوت غالب است *** عقل را با عشق دعوی باطل است