my_moral_suicide
دل سنگت را به من بده... باهاش گردو ميشکنم٬ميخوريم٬لذتشو ميبریم
my_moral_suicide
يه اصطلاحيه که بهش ميگن Racon Eyes در علم پزشکی... يعنی طوری سرت به سنگ بخوره که دور چشات کبود شه... من الان اونجوريم!
my_moral_suicide
شاید اگه پنج شنبه خوشحالم می کردی .. غروبای جمعه دلم نمیگرفت
my_moral_suicide
تو کثيفی و تلخ.. شايد اگر جز اين بودی نميفهميدمت من...کثيف تر و تلخ تر.. و تو مرا فهميده ای
my_moral_suicide
خستگی يعنی من.. شايد بايد رفت
my_moral_suicide
عجب اراده ای دارن اين چاقاله بادوم فروشا.. من بودم تا دونه آخرشو ميخوردم بدبخت ميشدم!
my_moral_suicide
همه آرام و آهسته سکوتِ مرگ می دارند
my_moral_suicide
صدا را كوك ميكنم با آواي سكوت..فریاد های زخمی
my_moral_suicide
اين باحال نيست که جوجه ها براشون مهم نيست کی مامانشونه!؟ هر کی اول برسه بهش ميگن مامان!
my_moral_suicide
تنها موقعی که تنهايی بدجوری فشارم ميده و تمام نظريات احمقانه ام زير سوال ميره همين ساعتای ساکت قبل از نیمه شبه..
my_moral_suicide
شايد تمام نمکی فهيما افسرده شدن مُردن... میلياردر نفهما هستن هنوز.. ای خدا بگم چی کارت کنه داروين..