nafas71
....در این لحظه جوانی از کنار ما گذشت.ناگهان ایستاد و به ما خیره ماند.بعد چند قدمی دور شد.قلبم می خواست از جا کنده شود.آهسته گفتم:"ناستنکا.این کی بود؟"او خود را بیشتر به من فشرد و لرزان گفت:"اوست!" من به زحمت توانستم سرپا بایستم.صدایی پشت سر ما بلند شد"ناستنکا!ناستنکا!تویی؟" و به سوی ما آمد.خدایا.چه جیغی کشید.چه جور می لرزید!چه جور خود را از آغوش من واکند و به استقبال او شتافت!...من.در هم شکسته و ناچیز.ایستاده بودم و به آنها نگاه می کردم.ناستنکا خود را هنوز در آغوش او نینداخته به جانب من بازگشت.مثل باد. به سرعت برق. و پیش از آنکه من به خودآیم دست هایش را دور گردن من حلقه کرد و مرا بوسید.بوسه ای محکم و سوزان.و بی آنکه چیزی بگوید باز به سوی او شتافت.دستش را گرفت و او را دنبال خود کشید.مدتی دراز درجا ایستادم و آنها را با نگاه همراهی کردم تا عاقبت از نظر ناپدید شدند....
nafas71
رفت و شدم تنها اما...خوب میدونم اون نیست تنها...من دیگه از امشب هر شب...مهمونی دارم با غم ها...
nafas71
....اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد......تا قیامت دل من گریه می خواد....
nafas71
دختران روستا به شهر فکر می کنند.دختران شهر در آرزوی روستا می میرند...مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ بزرگ فکر می کنند.مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند......پروردگارا...کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟
مصطفی مستور
13 سال و 1 ماه و 20 روز و 7 ساعت و 54 دقيقه قبل