nafas71
وقتی دوره....خیلی دور....
nafas71
دنیای ما اندازه ی هم نیست...من عاشق بارون و گیتارم...من روزها تا ظهر میخوابم...من هر شبو تا صبح بیدارم...دنیای ما اندازه هم نیست...من خیلی وقتا ساکتم..سردم..وقتی که میرم تو خودم شاید ..پاییز سال بعد برگردم....دنیای ما اندازه هم نیست...میبوسمت اما نمی مونم....تو دائم از آینده میپرسی...من حال فردامم نمیدونم...تو فکر یک آغوش محکم باش...آغوش این دیوونه محکم نیست...صد بار گفتم باز یادت رفت...دنیای ما اندازه هم نیست...دنیای ما اندازه هم نیست...
nafas71
سایه من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود.سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود:گویا پیر مرد خنزر پنزری.مرد قصاب.ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بوده اند.سایه هایی که من میان آنها محبوس بوده ام.در این وقت شبیه یک جغد شده بودم. ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند.....سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا به دقت می خواند.حتما او خوب می فهمید....فقط او می توانست بفهمد.......
nafas71
....فردا صبح انسان به کوچه می آید و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند...
nafas71
...وقتی چهار ساله بودم فکر میکردم همه ی چیز های تلوزیون فقط توی تلوزیون است.بعد پنج ساله شدم و مامان دروغ ها را بر ملا کرد که خیلی از عکس ها واقعی هستند و بیرون کلا واقعیت دارد.حالا من بیرون هستم ولی معلوم میشود خیلی از چیزها اصلا واقعیت ندارد...
nafas71
چشمه اشکم خشکید....اما بازم نیومدی....
nafas71
...هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست...و زمانی شده است که به غیر از انسان....هیچ چیز ارزان نیست...
nafas71
از گرگ و میش ........فقط گرگ مانده است...........



13 سال و 1 ماه و 8 روز و 16 ساعت و 4 دقيقه قبل