دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

nafas71
زن - مجرد
امتیاز: 394.85

دنبال‌شدگان

(167 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(168 کاربر)

گروه‌ها

(52 گروه)

بازدید

nafas71
nafas71
در وقتی...

وقتی دوره....خیلی دور....

nafas71
nafas71

دنیای ما اندازه ی هم نیست...من عاشق بارون و گیتارم...من روزها تا ظهر میخوابم...من هر شبو تا صبح بیدارم...دنیای ما اندازه هم نیست...من خیلی وقتا ساکتم..سردم..وقتی که میرم تو خودم شاید ..پاییز سال بعد برگردم....دنیای ما اندازه هم نیست...میبوسمت اما نمی مونم....تو دائم از آینده میپرسی...من حال فردامم نمیدونم...تو فکر یک آغوش محکم باش...آغوش این دیوونه محکم نیست...صد بار گفتم باز یادت رفت...دنیای ما اندازه هم نیست...دنیای ما اندازه هم نیست...

nafas71
nafas71
در سلام

سلام بچه ها....آخ ببخشید حواسم نبود....سلام جغد ها....نفس جغده هم اومد بالاخره....

nafas71
nafas71
در وقتی...

وقتی هنوز صفر امتیازی ام.......

nafas71
nafas71
در سلام

سلام....

nafas71
nafas71
در وقتی...

وقتی دیشب صفر امتیازی بودم....و امشب 39485 امتیازی ام....

nafas71
nafas71
در سلام

به نام خالق مهربونی ها.....سلام به همگی......

nafas71
nafas71

سایه من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود.سایه ام حقیقی تر از وجودم شده بود:گویا پیر مرد خنزر پنزری.مرد قصاب.ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بوده اند.سایه هایی که من میان آنها محبوس بوده ام.در این وقت شبیه یک جغد شده بودم. ولی ناله های من در گلویم گیر کرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند.....سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته های مرا به دقت می خواند.حتما او خوب می فهمید....فقط او می توانست بفهمد.......

nafas71
nafas71

....فردا صبح انسان به کوچه می آید و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند...

nafas71
nafas71

...وقتی چهار ساله بودم فکر میکردم همه ی چیز های تلوزیون فقط توی تلوزیون است.بعد پنج ساله شدم و مامان دروغ ها را بر ملا کرد که خیلی از عکس ها واقعی هستند و بیرون کلا واقعیت دارد.حالا من بیرون هستم ولی معلوم میشود خیلی از چیزها اصلا واقعیت ندارد...

nafas71
229.jpg nafas71

چشمه اشکم خشکید....اما بازم نیومدی....

nafas71
nafas71

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

nafas71
nafas71

از فرط گشنگی چشام سیاهی میره.... بهترین راه حل در این موقعیت:

nafas71
nafas71

...هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست...و زمانی شده است که به غیر از انسان....هیچ چیز ارزان نیست...

nafas71
nafas71

از گرگ و میش ........فقط گرگ مانده است...........