نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
نفرت آوردند که فقر را برچینند ؛ اعتقادات زدود، مرگ جانشین فقر شد....
نغمـــــه ی دل
ﻣﺎ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﯿﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ ! ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﯾﻢ ! ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ... ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﺣﺪﺱ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ، ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯾﻢ، ﺷﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ... ﻭ ﺁﻥ ﺳﻮﺗﺮ ... ﺩﺭ ﺻﺤﻨﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺍﺳﺖ....
نغمـــــه ی دل
کویر می مرد... و جز ابرهای بی تفاوت.... شاهدی نبود....
نغمـــــه ی دل
عمریست ...افسارش را گرفته ام..... عجب سرکش شده...!! آرزو هایم... بی مهابا می غرد ...
نغمـــــه ی دل
وقتی امید را... به قربانگاه می بردند ...چشم هایش ...هنوز منتظر بود ...افسوس نا امید شد ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ضجه میکشم ...بالب ِخندان و چشم ِگریان ....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
لبانت به کامم تلخ گشته ....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نگاهت ....زیبا بود ... اما خاطره ی رفتنت ... زشت ....
نغمـــــه ی دل
سرنوشت تو متنی است . . . که اگر ندانی دست های نویسندگان . . . واگر بدانی . . . خود می توانی نوشت .
نغمـــــه ی دل
چه زود، بار سفر را ، بستی ... مرا شکستی ..... روزهای نبودنت را ، چگونه گذرکنم .... نغمه
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 15 ساعت و 49 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 18 ساعت و 21 دقيقه قبل