ولی خاطرات برگای پاییزی ِ خیابون ولیعصر،سرو و چنارهای تجریش،جمع شدن توی تئاتر شهر،
کنسرتهای برج میلاد و صبح تا شب چرخیدن توی مرکز خریدا و بوتیک ها و گالریــا،
شمشک رفتنا واسه برف بازی،
کافه های لاله زار... همه و همه اش با ارزش ترین خاطرات زندگی ِ مان و یاد آور ِ روزهای خوب بین دود و آسمون ِ خاکستری...
فقط قرار است من چیزکی بنویسم و شما بخوانید و گاهی بخندید و گاهی گریه کنید و یک ردپائی بگذارید تا من بدانم که اینجا، تنها نیستم و برای خودم حرف نمیزنم. اصلا هستید که بدانم حرفهایم را کسی دوست دارد. خودم را هم شاید…
بعد میگذارم شما حرف بزنید و من میآیم به گوش دادنتان.
پناه میبریم به آدمهائی که نمیشناسیمشان.
به رابطه هائی از جنس دیتا، از جنس فیبرنوری! و دل میبندیم به لبخندهای یک صورتک زرد رنگ که فقط گاهی قلبی گوشه اش هست.
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 12 روز و 10 ساعت و 5 دقيقه قبل