که زمانی مادرِ زیبای کسی بوده
که زمانی دخترِ زیبای کسی بوده
که زمانی زنِ زیبای کسی بوده
و یک شب
پوست صورتش از نقاب اینهمه دیگر بودن
کهیر زدهست،
زنی که لبانش روزی
گواه خوشسلیقگیِ دنیا بود
و حالا جای پنج انگشتِ خسته بر غبار آینهها یعنی
در این خانه زنیست،
که از چهرۀ خودش بیزارست
زنی که بیست سال
کلماتش ساکن لبهای دیگر شدند
و بیست سال
به جای سکوت، بغضی برای شکستن داشت
و بیست سال...
زن
نگاهم کرد،
و من آن چشمها را روزی
بر صورت زنی زیبا دیده بودم
نگاهم کرد،
و پیش از او نیز کوهی خسته میشناختم
که هیچ فریادی را پس نمیداد
نگاهم کرد،
و از شدت چشمهایش باران گرفت
زن
نگاهم کرد
تنها،
نگاهم کرد
و حرفی خسته در دهانش بود،
که اوقاتِ روز را تلخ میکرد.
سکوت
گاهی زنیست با انگشتانِ خسته
که آلبوم¬ها را ورق میزند
و انگشت میکشد
بر لبان دختری، مادری، زنی زیبا
و انگشت میگذارد بر سکوتِ لبان زنی دیگر.
.
.
.
لیلا کردبچه
دوست داشتن یک دوست
آخرین ابر منتهی به بهشت است
حس نرم فرو افتادن
در انبوه درختان گرم سیری را تداعی میکند
دوست داشتن یک دوست
پژواک صدای خداست
زیر سایبان کوههای شمالی
و یا سالم ماندن لیوان شیشه ای
پس از افتادن بر روی یک بام سفالی
دوست داشتن یک دوست،
روح فرشتگان باقی مانده روی زمین است
آب است،خورشید است
حتا خود باران است!
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 11 روز و 22 ساعت و 14 دقيقه قبل