من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ِساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
باز #باران، با ترانه، مي خورد بر بام خانه... خانه ام كو؟ خانه ات كو؟ آن دل ديوانه ات كو؟ روزهاي #كودكي كو؟ فصل خوب #سادگي كو؟ يادت آيد روزباران،گردش يك روز ديرين؟ پس چه شد ديگر،كجارفت؟ خاطرات خوب و رنگين، در پس آن كوي بن بست، در دل تو،#آرزو هست؟ كودك خوشحال ديروز؟ غرق در غم هاي امروز، ياد باران رفته از ياد، آرزوها رفته برباد...
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 11 روز و 22 ساعت و 12 دقيقه قبل