nastaran mashreghi
من برای تو چتری بیش نبودم …
بـاران که تمام شد فراموشم کردی !
تو تتنها همقدم باران می خواستی اما من خود باران شدم بعد از تو …
nastaran mashreghi
تنها برخی از آدمها بـــــاران را احساس می کنند ! بقیه فقط خیس می شوند …
nastaran mashreghi
خدايا.......... تمام خنده هاي امروزم را ميدهم.... يکي از آن گريه هاي شيرين کودکي ام را پس بده......
nastaran mashreghi
دو رکعتــ گـ ـ ــریه برایـــِ خـــاطـره هـــایمـ یکــ قنـــوتــ ســکوتــ برایــِ یـــادتــ دو سجــــده بی قـــراری برایــِ عشـ ـ ـقِ بربــــاد رفتــه یکــــ تشـهد برایــِ مــ ــرگــِ دلـ ـ ـ ـ م. . .
nastaran mashreghi
ﺷـﻳــﺭﺟــهﻣـﻰ زَﻧــمـ בر آﻏـﻭﺷـَــﺕ ... ﺷـﻧـﺁﮔـﺭ ِ ـﻣـﺁﻫـﺭی هَـﺳـتَـґ ... وَلـﻰ مَــﺭآ ﻳــﺁرآی ـمُـﻗــﺁﺑــﻟـه ﺑـﺁ اَﻣـﻭﺁﺝ ِ ﻧـﮔـﺁهـَـﺕ ﻧـﻳـﺳـتــــ בر ـچشــــﻣﺁﻧــﺕ غَــﺭﻕ مـی شَـﻭمــ ... ﻋـَجـبــ בرﻳـﺁی ِ پُــﺭ تَـﻟﺁطُـﻣـﻳـﺳﺕ وُﺟـﻭבتـــــ
nastaran mashreghi
من که به هیچ دردی نمیخورم … این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند …
nastaran mashreghi
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده .. امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ! و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم! و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست .. و غمــت سـهم ِ مــن!
nastaran mashreghi
باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو! همیشه چشم به راهت مینشستم این شده بود کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشدم
nastaran mashreghi
چند تکه از تو پریشان افتاد ته فنجانی که فالم را می گرفت… می گفت آرام نیستی و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد…