nazanin
گاهی دلت میخواد همه بغضات از تو نگاهت خونده بشه که جسارت گفتن کلمه هارو نداری اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری و یه جمله مثله:چیزی شده؟؟؟! اونجاست که بغضتو با لیوان سکوتت سر میکشی و با لبخند میگی: نه هیچی...!
nazanin
از وقتی رفتهای همه نامَرد شدهاند حتا این تلفنِ لعنتی که زنگ نمیزند دیگر
nazanin
میخ را کوبیده ای ... هنوز جای خاطراتت تیر میکشد ..... و کلمات اینگونه تحقیرم میکنند سیر میشوم از گفتن واژه ای وقتی غربت واژه درک نمیشود وقتی دلم پر است و ذهنم خالی ...
nazanin
قدم هایش هم کوتاه و بلند میشد مثل نفس های خستگی یک ظهر تب دار مثل هن هن تازه رسیده از راه مثل قلبش که انگار شده بود الاکلنگ و تپش ها که هی از آن بالا و پایین میرفتند و آرام زمزه میکرد ترانهای از روزهای دور و فکر کرد از میان این همه خاکستری کدام دریچه به نور باز میشود؟
nazanin
کاوه آهنگر می گوید
با نگاهی گویا
با لبانی خاموش
قصر ضحاک هنوز آباد است
تو به ویرانی این کاخ بکوش
حمید مصدق
nazanin
نمیدونم شب چی داره که من اینقدر عاشقشم .....دلم نمیاد شب بخوابم ... فکر میکنم با خواب چیزی رو از دست میدم ....
nazanin
زندگی شاید ، شعر پدرم بود ، که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم ... ... زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را دریابم.
nazanin
خاطرات چه زود در خاطرم مهمانی می گیرند شب نشینی هایشان زیاد شده و من اما ، کلافه ...
nazanin
بسوزد خانه لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت اگر لیلی به مجنون داده می شد! دل هیچ عاشقی پرپر نمی شد
عاشقتمممممممممممممممم بهترین دوست
15 سال و 6 روز و 9 ساعت و 37 دقيقه قبل
15 سال و 6 روز و 9 ساعت و 33 دقيقه قبل