@˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙ گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند . خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
یک جایی،یک غریبه می شود همان اتفاق ناخوانده زندگیت که سالها به آرزویش نشسته بودی .. اما او . . . . . . فاتحه کل زندگیت را یک جا میخواند ... ! یاد آور سوره توبه ای برایم ! بی بســـــــم الله آمدی .... و به توبــــــه کردنم انداختی ... !!!
یه #شــــوهرم نداریم وقتی بهش میگیم من رو بیشتر دوس داری یا مامانتو ، بگه توام چه سوالایی می پرسی ، هر دوتون رو دوس دارم دیگه ! خوشحال شیم از اینکه ما رو #خیــــــــــــــلی دوس داره " قدِ مامانش "
يعنياااااااااااااااااااااا اين دقيقا توصيف احوالات منه
14 سال و 5 ماه و 14 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبلخوبه که آرامش داری
14 سال و 5 ماه و 14 روز و 21 ساعت و 1 دقيقه قبل
14 سال و 5 ماه و 14 روز و 21 ساعت قبل