˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
تمامی اندوه من جنگلی است خشک که در ان پرندگان خونین بال نوای فغان سر داده ان ...بهتر از این برهوت را تو یقینا خواهی یافت اما من به همین دل خوش کرده ام نشسته ام و خیره زیر درختی خشک را میکاوم و به خس خس صدایی گوش فرا میدهم به زودی زیر درخت عریان دفن خواهم شد در میان لاشه های پرنده گان و خواهم پوسید...... پرلاگرکوییست
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
خدا خبر داری که شوخی شوخي داریم پیر میشیم؟ قرار نیست مارو یه خورده به آرزو هامون برسونی؟
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
شب ...سکوت...خیال و ناگهان یک خاطره می کشاندَم به نوشتن .... آری ، شب با همه ی بی رحمی اش ،با همه ی تاریکی اش جاریست بَر من و حوالی ام بی تو ، حس گنگ ِ اندوه ، طعم تکراری ِ سیگار، قهوه های ِ تلخ ، شب و تنهایی ! من و تویی که نیستی و کاش می بودی..