این جا آنقدر شاعرانه دروغ می گویند و آنقدر در دروغ هایشان شاعر می شوند که نمیدانم در این سرزمین با اینهمه فریب چگونه ست که دلم هنوز خواب باران را دوست دارد!
یک به یک ذکر میگویم با لبان مشتاق ....... *نام تو .......یاد تو......شعر تو ....... نام تو .......یاد تو .....* چگونه است اذکار ِ مسحور ِ این تسبیح .......؟
شاید خیلی از ما بِ اتاق اعتراف احتیاج داشته باشیم . بریم اونجا ، در چوبی کوچک کنار بره و کسی اونطرفش نشسته باشه و حرفهایِ ما رو گوش کنه . بی هیچ سرزنش و تائیدی .
شاید در زندگی خیلی از ما ، افرادی حضور داشته باشن کِ جای همین اتاق رو برامون پر کنن. افرادی کِ اسمشون رو هر چی می خوای می تونی بذاری . دوست ، خواهر ، برادر ، دوست دختر یا دوست پسر . افرادی کِ می شه ساعت ها نشستُ با اونا حرف زد . و البته همیشه احتیاجی به حضورشان نیست
@گمنام زین واژه ی چنین موهومی ... روزگاری آوردم به یاد ... که پدر با تنی خسته .. لیکن دلی شاد ...فاش میکفت مرا : ای پسرم .. خواهم از دوست با تو بگویم رازی ...
زبان به کام میگیرم .......می دانم که من ، قربانی ِ خواسته های ِ خویشم ........! مادامی که میان ِ امشبـــــ وُ صبح ِ فردا ........ فاصله ای هست هنوز.........
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان.... نه از کفر و نه از ایمان.... نه از آتش نه از حرمان.... نه از فردا نه از مردن.... نه از پیمانه می خوردن... خدا را می شناسم از شما بهتر.... شما را از خدا بهتر....
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است...