Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
توسط موبایل
جلوتر نيا! خاکست ميشوى... اينجا دلى را سوزانده اند!!!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
ای شما! ای تمام نامهای هر کجا ! زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می دهید؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
گاه گاهي که دلم تنگ و نگاهم ابري ست کاش مي شد که تو را ميديدم...
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت که بر میگردم و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوبهای چشم به راه چنان به خودم می فشارمت که هفتاد و هفت سال تمام باران ببارد و گندم درو کنیم...
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
آقا گمانم من شما را دوست...
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
دیشب از ترس به خود لرزیدم ترس خالی شدن از هر احساس ترس یک گم شدن مبهم و گنگ در پریشانی شب های دراز ترس مفقود شدن در لحظه و فراموشی باران بهار ترس نا کامی یک حس لطيف در پی دیدن یک سیب،دو سار ترس وا خوردن یک بغض ظریف در پس خاطره ها
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
شبحی چند شب است آفت جانم شده است..
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
ترا با رهنمود عشق پیدا می کنم روزی...
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
این قدر نپرسید کجا رفت و کی آمد....... اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
باز میپرسی : چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار ! شاعر میشود
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای.... میکشم خود را و سر فصل خبرها میشوم
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
فلانی؟..... میدانی؟..... میگویند رسم زندگی چنین است: می آیند..... می مانند..... عادتت میدهند..... و میروند..... و تو در خود می مانی..... و تو تنها می مانی..... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها؟!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است